نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

توی جکوزی نشسته بودیم یهو چشممون به دوتا خانم معلوم‌الظاهر افتاد، گفتم سلام بر std ، سلام بر HPV!

فرانک گفت عیبی نداره ما واکسن زدیم، گفتم عفونت‌های دیگه چی؟ :)

یعنی آخرشم از ترس بیماری شنا یاد نمی‌گیرم =/

 

شاد زی

فاخر فاخر 24 اردیبهشت · فاخر ·

امروز با فرانک رفتیم اوپارک! 

داشتیم از سمت سرسره چپ به راست حرکت می‌کردیم که همزمان جفتمون به فکر ج‌.ا افتادیم. انگار که ترومای مشترکی داشته باشیم! ترومای مرگ و غم.

 بادیدن حال خوب آدم‌ها یاد غم و غصه افتادیم. داشتیم به نداشتن‌های تحمیلی فکر می‌کردیم، از معدود بودن امکانات شادی، تا محدودیت در شادی و از همه بدتر طبقاتی و گرون بودن شادی! 

 

 

به ما خیلی خوش و شاد گذشت، اما غم و کسرهای نمایان ولمون نمی‌کنه! چطور مغز رو خاموش کرد و‌چشم رو‌ بست؟

 

 

 

 

برگ‌ریزون

فاخر فاخر 23 اردیبهشت · فاخر ·

بعضی وقتا نمی‌دونم، دارم واقعا رعایت آداب و اخلاق رو می‌کنم یا حماقت!!!!!

 

جلوی خودم دروغ می‌گی که چی؟ نمی‌دونم کی رگم بگیره فوران کنم؟

 

و فینال تولد بازی!

اینجوریه که می‌دونی چقدر درونگراست، چقدر از ابراز احساسات در اجتماع گریزانه، ولی چون بیست و یک روز بهش گفتی تولدت مبارک، راهی برات نمی‌مونه جز اینکه بگی بیا فلان جا که یکم پیاده روی کنیم!

با تشکر از شمع‌ها برای مقاومت در برابر خاموشی!

واقعیت

فاخر فاخر 21 اردیبهشت · فاخر ·

اینکه می‌گن سن یک عدده و مهم نیست دنبال رویاهات برو، (نفس بسیار عمیق) گزاره غلطیه...

زندگی کوتاهه و اصرار بیش از حد روی یک موضوع عمر آدم رو هدر می‌ده، خوبه که هدف داشته باشی، خوبه که کسی یا چیزی رو دوست داشته باشی و متعهد به هدف و آرزوهات باشی، اما تا کجا؟ تا جاییکه یهو به خودت بیای و ببینی تو خیال آرزوهات غرقی و پنجاه سالته بی هیچ خوشی و مزه و حظ بردنی از زندگی؟ بنظرم مووآن کردن مدیریت زمان زندگیه.

حاصل اصرار بیش از حد آدمیه که سال‌ها در آرزو و خیال زندگی کرده، ناگهان توی سنی که نباید چشم باز می‌کنه که نباید و در هم می‌شکنه، یا هیچ وقت چشم باز نمی‌کنه و توی مجاز خودش دفن می‌شه...

 

اصل لذت است! فلذا لذت بجوئید، در حد سلامت! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب

فاخر فاخر 18 اردیبهشت · فاخر ·

عرضم به حضورتون که چشم ابروی مشکی دیروز تموم شد و امروز با ابروان رنگی در خدمتتون هستیم! 

 

عروسی خیلی خوب بود، من همش وسط بودم! خواهران داماد آهنگ ترکی هم می‌ذاشتن انتظار داشتن من نشینم! 

هرچی می‌گم بابا من فقط ایرانی بلدم!!!!

آخر شب یه خانمی اومدن بهم گفتن ببخشید ولی من از یکی خوشم بیاد باید بگم، شما خیلی نمکی! بعد من اصلا بلد نیستم تو این مواقع واکنش بدم! فقط یادمه باید تشکر کرد! 

 

لحظه امیدواری دیشب: توی آسانسور مامان شالشو کشید جلو، بابا گفت تو هم درستش کن! مامان گفت اون این شکلیه چکارش داری؟! من بدون حس بد تونستم حرف بزنم! گفتم بابا من این شال و کت رو‌ بخاطر حضور شما پوشیدم! 

نقطه کور

فاخر فاخر 14 اردیبهشت · فاخر ·

ریشه اختلافات خیلی وقت‌ها از عدم آگاه بودن به طرف مقابله، امروز ما دعوامون شد!

چرا؟

چون اوشون داشتن شیشه ای که برای رو میز خریدن رو با احتیاط میاوردن و ازونور هم دیدن بارونه زنگ زدن واستا دم فلان جا بیام دنبالت! 

ایشون هم زنگ زدن که من الان دم فلان جام، کی میای؟ گفتن مثلا پنج دقیقه دیگه!

ایشون هم برای خلق لحظات زیبا! رفتن دوتا قیفی شکلاتی از بستنی فروشی مورد علاقه که نزدیک دم همون فلان جاست، خریدن منتظر شدن!

نگم براتون که بستنیا آب شدن و گوشی ایشون مدام زنگ پشت زنگ! آخرش به یه دختری گفتن بیا گوشی منو جواب بده برام! دختر گوشی ایشون رو‌گذاشت رو‌ اسپیکر...

.کجایییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.. من اینور خیابونم بیا اینور

.فوران آتش، مننننن نمی‌تونم بیاممممااا! 

... دختر: آخی عزیزم!

ایشون رفت اونور و دید اوشون با بار شیشه و آروووووم دارن مشرف می‌شن، لازم به ذکره که کلی تمرین تنفس و من عصبانی نیستم و ... انجام داد اما خونسردی اوشون دوباره باعث فوران شد، اوشون با خنده پیاده شدن و دستمال آوردن و برای اذیت ایشون گفتن بندازمش زمین؟ ایشون هم که خداست قهرش گرفت رفت بستنیش رو انداخت پور و قهر کرد و رفت!

اوشون با بار شیشه دنبال ایشون اومد و گفت بابا بستنی رو نگفتم، دستمالو گفتم که بدت میاد !

 

خلاصه نه ایشون میدونست اوشون بار شیشه داره نه اوشون می‌دونست ایشون بستنی خریده منتظره!

 

خواهیم دید چه می‌شود!

عروسی!

فاخر فاخر 12 اردیبهشت · فاخر ·

اینقدر غمگین بودم از پریدن اینجا، که دیشب خواب دیدم یه سرویس وبلاگ جدید و سری! ایجاد شده و یواشکی داریم می‌ریم اونجا.

رنگش هم گلبهی بود، انگار با مداد رنگی صفحاتشو کشیده بودن...

در ادامه خواب دیدم با وروجک سلول کشت دادیم و حاصلش یه جنین مرده‌ست! مکان؟ دبستان محل تحصیل بنده!

 

 

آخر هفته عروسی دعوتیم، عروسی مدل پنجاه و‌سه بار عقب افتاده به دلیل جنگ!

زنگ زدم خانواده داماد رو دعوت کردم خونمون، گفتن ما همینکه تشریف مبارک رو‌ می‌بریم کافیه، اندراحوالات حال خوب بگم که تونستم بصورت خودخواسته تماس مذکور رو‌برقرار کنم و موقع تماس راهروهای دراز و‌تاریک نیاد توی ذهنم و نفسم تنگ نشه و ضربانم بالا پایین نره!

 

ازین طرف هم باید برم ببینم موهای بسیار کوتاهمو چکار کنم! آیا دوباره رنگ کنم؟ ابروهامم رنگ کنم؟ از رنگ ابرو‌ متنفرم! موهامم مشکلش فقط کوتاهی نیست، در عنفوان جنگ خاله‌م موهامو کوتاه کرد و مدلش مدل مامانبزرگ طوریه :::)))))

اخر هفته با فرانک قرار کافه داشتیم که با محکم شدن عروسی باید کنسلش کنم!

فعلا همینا! ترکیدم نبودی بلاگیکس! باش!

 

 

 

 

 

سر درد

فاخر فاخر 10 اردیبهشت · فاخر ·

امروز قبل خوردن صبحانه پرده اتاق‌ها رو انداختم تو ماشین، چند دور با شوینده، بدون شوینده، با وایتکس اما هنوز به نظرم دودی می‌زنن!

حالا پرده هال رو می‌خوام بذارم تو آب و شوینده ببینم خاک و دودش می‌ره؟ بعد بندازم ماشین!

(شبیه نوشته‌های نی‌نی سایت شد)

 

ناهار هم پیتزا درست کردم، بقول مامانم دزد خمیر هزارلا شدم! (آدم رو جو نگیره کاش!)

 پریشب که من فیلم می‌دیدم جان رفته بود پیاده روی، اینقدر تعریف کردم که امروز دیدش! دوباره نشستم با جان هم دیدم و گریه کردم! رقیق القلبی از صفات فاخر بود! 

بعد ناهار به دلیل پریود یا نمی‌دونم چی فشارم افتاد و افقی‌م کرد! 

قرار بود برم استخر، برم لیزر... پریود های بی وقت همه چیز رو به هم می‌ریزه، شما فکر کن آدم بسیار برنامه ریزی باشی، عاشق آن‌تایم بودن باشی بعد یه فرآیند بیولوژیکی مثل پریود بیاد بهت بگه زکی! یکی پریود، یکی راج! چرا راج؟ هر وقت به راج می‌گم مرد این فرآیند کاری رو ننداز غروب، بنداز صبح من نیرو شب ندارم، می‌گه خانم فاخر سلول بیولوژیک این حرفا حالیش نمی‌شه، انگار من ریاضی خوندم! منم بیو‌‌‌ خوندم 🤨🤨🤨🤨

هر وقت یکی خارج چارچوب برنامه‌هام حرف می‌زد مغزم فوران می‌کرد، اما جدیدا که خیلی آروم شدم و کمتر حرص می‌خورم سریع برنامه بعدی رو جایگزین می‌کنم!

خاکستری پرسیده بود چجوری؟ یکی از راه‌هاش تمرین تنفس بود! سجسکم به مراقبه با تنفس‌!  حالا من زیاد نمی‌تونم وول نخورم و اینا اما تمرین تنفس کمکم کرده، حتی وقتی دارم راه می‌رم همزمان دارم چهار تا می‌دم تو، هفت تا نگه می‌دارم، هشت تا می‌دم بیرون!

 

 

Fakher likes "Bob trevino likes it"

فاخر فاخر 8 اردیبهشت · فاخر ·

با این فیلم گریه کردم، هر چند صحنه آخرش برام زیادی بود! دلیلش هم اصلا ربطی به شباهت زیاد ظاهری بازیگر لیلی و من نداشت!

این روزها با عذاب وجدان و یواشکی از زندگی لذت می‌برم، فکر کنین سال‌ها زندانی بودین و حالا وسط جنگ بمب خورده به زندان و شما ازاد شدین، خیلی اتفاقات بد و دلخراشی افتاده، خیلی فشار های جورواجور روی بقیه و شماست اما شما ازاد شدین و نمی‌تونین کتمان کنین! من بعد عمری دارم زندگی می‌کنم، دارم می‌‌فهمم شاد بودن و لذت بردن یعنی چی؟ زندگی چجوریه؟ و خوشحالم!

اما یواشکی! یه جوری خوشحالم که نمی‌دونن قبل این اصلا زنده بودم؟؟؟ 

اینقدر خوشحالم که از جان می‌پرسم، تو هم این حس رو داری و خواب نیستیم؟ نور خورشید درخشان شده، درختا سبز ترن، هیچ حائلی بین من و هوا نیست، یعنی زندگی کردن و حال خوب اینجوریه؟ همه آدمای سالم این حسو دارن؟

حتی اگه همه اینا خواب و رؤیاست می‌خوام قبل تموم شدنش همه‌ش رو ببلعم!

موفقیت

فاخر فاخر 4 اردیبهشت · فاخر ·

سال‌ها پیش فاخر دختری بود که حوصله و وقت داشت!  مدت زیادی رو صرف قنادباشی بودن می‌کرد ، هر چند سالی دو سه بار بیشتر نبود اما خب! 

هفته پیش شنبه،  هوس پختن کروسان کردم! کلی هم دستور پخت پیدا کردم و فهمیدم خمیرش باید هی بره تو یخچال هی بیاد بیرون هی تو دمای اتاق انکوبه بشه! 

بخودم اما قول داده بودم!!!

خلاصه که همکارم این وسط پیشنهاد داد:" خب چرا از خمیر شیرینی هزارلایه استفاده نمی‌کنی؟"

با کلی ناراحتی و غم و شرم خمیر هزارلایه خریدم، اما اینجوری که خیلی آسون می‌شه، من نمی‌تونم!

پس نتیجه شد یه کار متوسط که در پست قبل مشاهده می‌فرمائید...

نتیجه مهم تر از شیرینی‌های خوشمزه، مقابله با کمالگرایی و پذیرش شرایط بود! تمرین برای پیاده روی و عدم استفاده از خر شیطان!

 

رز فاطی بیبی!

فاخر فاخر 3 اردیبهشت · فاخر ·

مسئول تضمین کیفیت داشت نقشه بدن منو که طراحی شده بود نشونم می‌داد، ترسیده بودم و وقتی بقیه نگاه کردن گفتم نه نبینین شما...

چرا که تصویر بعدی طراحی خطوط نبود، انگار واقعا عکس بدن من بود... و من حامله بودم!

خلاصه که توی قسمتQA  بچه من رو‌دنیا آوردن،

 بچه‌‌م، پسرم با کیسه آبم دنیا اومده بود، کیسه آبم زیپ داشت :))))

مامان و خاله پیشم بودن،خاله ای که موقع دنیا اومدنم با مامانم بود، زیپ رو باز کردن و کیسه آب چرم طورم باز شد. در این لحظات شدیدا نگران این بودم که بچه‌م سالم باشه و کنجکاو بودم که چه شکلیه!

زیپ باز شد و پسر بزرگتر از نوزاد تازه به دنیا اومده رو بیرون آوردن، خیلی خوشگل بود! در حدیکه نمیشد ازش چشم برداشت، موهای بور جان رو به ارث برده بود و صورتش مثل ماه بود، به مامانم گفتم چقپر شبیه جانه ::))

مامان و خاله دست روی سرش کشیدن و گفتن دوتا برآمدگی رو‌سرشه، کله چکشیه ::::)))))))))

 

توی بغلم بود و از شیلنگ متصل به پتوش شیر می‌خورد! مامان گفت فاخر بهش شیر خودتو بده، روم نمی‌شد و خجالت می‌کشیدم توی حضور آدما به بچه‌م شیر بدم، یه سطل ماست کنارم بود و از اون باید می‌ریختم توی سینه‌هام تا اون شیر بخوره! جنسشون انگار از شیشه بود و توش دیده می‌شد. خلاصه با ترس از پس زده شدن شیر توسط پسرم بهش شیر دادم!

خواهرزاده‌هام بزرگ شده بودن و داشتن جام جهانی می‌دیدن از تلوزیون!

پسرم رو‌گذاشتم رو زمین و بهش زل زدم و‌ گفتم اسمتو چی بذارم؟ کاوه؟ پویان؟

 

 

مامانم بهم گفت مهمون اومده با پسرت بیا دیدنشون، رفتم و همه مهمونا برام کیک آورده بودن در اندازه‌های مختلف! همه جا کیک بود!

 

اردیبهشت بارانی

فاخر فاخر 1 اردیبهشت · فاخر ·

امروز روز اول اردیبهشته، دهمین سالیه که اردیبهشت برای من یعنی جان!

طبق رسم و‌ سنت فاخر خودم، از امروز به مدت بیست و دو‌روز تولدش رو تبریک می‌گم! من دلم می‌خواد هی بهش کادوهای کوچولو کوچولو بدم تا روز تولد!

امسال براش میز مطالعه خریدم و دیروز زودتر از موعد رسید ::) 

کوچولو نبود اما دلم نمیاد هدیه دادن کوچولو کوچولوم رو‌کنسل کنم، از طرفی جنگ و استرس مالی داریم! خواهیم دید چه می‌شود!!!

 

 

 

هوای ابری

فاخر فاخر 30 فروردین · فاخر ·

غمگینم و با هر صاعقه و رگباری که می‌باره دلم از جاش درمیاد، امشب دلم تنهایی و گریه می‌خواد، اما خواهر عزیزم مهمونمونه و دوست ندارم لب و لوچه‌م آویزون باشه...

دلم می‌خواست آدم پرویی بودم، آدم بی‌ملاحظه، آدمی که هیچ وقت به اشتباهاتش اقرار نمی‌کنه، خودخواهه و ...

اما نیستم و فقط هر روز و لحظه بی‌شعوری بقیه رو‌ بالا میارم...

دندونامو به هم فشار می‌دم و نفس می‌کشم، به خودم می‌گم .... بقیه! یه مشت آدم از خود راضی بی فرهنگ!

اینقدر کاراشون برام تکراری شده که دلم نمی‌خواد توضیح بدم...

 

 

دلم غیبت با فرانک می‌خواد اما فکر می‌کنم حرفی برای نوشتن ندارم چه برسه به گفتن؟