نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

بد و بیراه!

فاخر فاخر 4 خرداد · فاخر ·

هی می‌گن درونگراها ال بل جیمبل، بابا منم دلم می‌خواد حرف بزنم ولی دلم نمی‌خواد دروغ بگم، دلم می‌خواد احساساتم واقعی باشن حین تراویدن، مثلا بگم ازت بدم میاد لاسوی هول ندیده! بگم خیلی رو‌ مخ، لوس و پرویی فکر می‌کنی مردم نوکر پدرتن، مگه پرده ای اینقدر حاشیه داری معتاد متجاهر پابلیک چاخان بی اصالت هرزززززز انسان مصرف گرای آدم فروش بدبخت شالو شالو شالو!

خودتونم می‌دونید مسجد جای ... نیست، اما حتی از دیدن کاراتون هم حالم به هم میخوره، خودشیفته‌های احمق مغز نخودی، مجسمه‌های شهرداری از شما بیشتر به کار میان! اباله!

بقول میچ، شیممممممممممم!

 

 

از اینکه جزئیات رفتاری شما رو‌می‌بینم متنفرم، از اینکه هوایی که تنفس می‌کنم باهاتون مشترکه متنفرم، کاش چشم‌ها و‌گوش ها قابلیت بلاک داشتن...

 

 

 

 

دلتنگی!

فاخر فاخر 4 خرداد · فاخر ·

دلم برای فرانک تنگ شده

از وقتی رفته جای خالی‌ش رو حس می‌کنم من بعد سال‌ها یه رفیق پیدا کردم که میشد بی هیچ تعارفی هر حرفی رو بهش بزنم...

 

Let's talk

فاخر فاخر 2 خرداد · فاخر ·

امروز حقایقی از روابط  جم تی وی و دارک در شرکت به گوشم رسیده که برگ‌هاممممم فر خورده‌ البته نه فقط کرلی شده! چون یکیش رو دیده بودم  و خودم فهمیده بودم اما می‌گفتم نه بابا دارم اشتباه می‌کنم =)

من بلد نیستم حرف بزنم، حریف تمرینی می‌طلبم! مختصر و مبهم که اون بالا نوشتم دقیقا خودمم، باید یاد بگیرم! پس در جوانی اون همه چت می‌کردم چی بود؟؟؟

چت رو الانم بلدم؟ نمی‌دونم! آدم ساکت و  کاربر جملات کوتاه‌م! از نصفه حرف می‌زنم! حوصله هیچ توضیح و استدلالی رو هم ندارم! صد یک موضوع رو بدونم یا پنجاه هم همینم! اصلا حالش نیست!

یه معلمی داشتم می‌گفت خیلی تنبلی دختر! این همه افاضات چیه خب؟

می‌دونم باید حرف بزنم توضیح بدم....

لازمه شغلمه یه جاهایی، اما...

 

خواب!

فاخر فاخر 1 خرداد · فاخر ·

با اتوبوس داشتیم می‌رفتیم نمی‌دونم کجا! من، رزا، وروجک و‌اقای گردو! راننده هم راننده سرویس صبحمون بود که بسیار در رانندگی هر و کری و خلافه! دیشب توی خوابم هم با شیطنت گفت، میخوام از یه جایی ببرمتون که هر چهار فصل رو‌ببینین، روی یه کوه بلند توی جاده میرفتیم و هر چهار فصل رو‌ دیدیم؟ توی ذهنم فکر می‌کردم لابد از بهار شروع میشه، اما از زمستون شروع شد، خیلی قشنگ بود دونه های برف‌، شاخه های پر از برف درخت‌ها ‌، سکوت برف، برگ سبز درخت زیر برف، هوای ابری و بارون پاییزی! سبزی و طراوت و ... خیلی واقعی و نزدیک بود! داشتم از همش با ذوق عکس می‌نداختم! هیچ وقت همچین زیبایی رو‌ ندیدم!

راننده توقف کرد که چیزی نشونمون بده رفتیم داخل و حموم های عمومی بزرگی دیدیم! اون سه نفر به من نگاه کردن و‌ گفتن عه باید کفش میاوردیم؟؟؟ رفتن کفششون رو بیارن و من مدت طولانی رو وسط قسمت مردانه و زنانه حموم بزرگ و تاریک منتظر بودم ولی نیومدن! 

یکهو جان پیداش شد و اومد گفت، بیا بریم، توی یک سالن بابا و یکی از خانم های فامیل نشسته بودن، دو تا بچه کوچک بغلش بودن! گفتم: زهره خانم اینا بچه‌های دانیالن؟ انتقالی گرفته؟ گفت اره اومدن اینجا(من نمیدونستم اونجا کجاست =/) توی بیداری نوه زهره خانم رو‌نمیشناسم، نگاهش کردم و صورت عروس زهره خانم که کودک باشه روی سر دختر دانیال بود! 

با جان اومدیم بیرون، از کجا؟ از پشت قلعه قدیمی زادگاه! در حالیکه قلعه عظمت داشت و تخریب نشده بود! یه سری پسر جوون و سگ سوار چیزی شبیه ارابه به مردم حمله می‌کردن! توی فکرم گفتم اینا کین آبروی زادگاهو می‌برن؟

جان گفت چند دقیقه دیر تر اومده بودیم ما هم گیر اینا افتاده بودیم!!!

Amelie

فاخر فاخر 30 اردیبهشت · فاخر ·

واقعا چه بلایی سر حافظه درخشانم اومده؟ احساس می‌کنم نقطه قوتم رو از دست دادم!

شما فکر کن، اسم کسی رو توی گوشیت "دلبر که جان فرسود از او" ثبت کرده باشی، بعد الان اسم فامیل دلبرو یادت نیاد =)))))))))

+ایشون یکی از اساتیدم بودن که فیسشون رو دوست داشتم، شبیه امیلی بودن :)

نه به سیستم!

فاخر فاخر 30 اردیبهشت · فاخر ·

از کار سیستمی متنفرم همون ابزار و ... خودمو می‌خوام!

هر چی بالاتر بری هی می‌خوان از پشت دستگاه ورت دارن بذارنت پشت سیستم! از طرفی جسمت تا یه جایی با کار سنگین یاری می‌کنه...

می‌دونم باید دووم بیارم...

امروز حاج کارداشیان، بهم گفت چرا سکوت دیپلماسی می‌کنی؟ اومدیم جلسه حرف بزنیم، اولش اصلا به خودم نگرفتم! الانم هنوز به خودم نمی‌گیرم! ولی خب یکم به قبای من خورده انگار و نفهمیدم؛)

 

 

 

 

 

گنگ

فاخر فاخر 29 اردیبهشت · فاخر ·

تروما و فوبیا می‌تونن درباره مسائل/چیزهای خیلی کوچک و‌مسخره ای باشن اما نه درباره کسی که تروما داره و از دید اون فرد، توی اتفاقات بد و وحشتناکی دووم میاریم اما ممکنه توی یه محیط معمولی و عمومی برای مردم  قرار بگیریم و باعث شه پنیک کنیم...

 

یک بار برای همیشه  میرم اون دانشگاه مزخرف  و‌ تمومش میکنم!؟

دیشب کلی خشم بروز دادم، من آدم فرار نیستم همیشه تا ته همه چیزو‌ میرم، حتی اگه به ضررم باشه اما تنها جایی که تو زندگیم سلامت روحمو انتخاب کردم و‌ زدم بیرون همون جا بود، هر چند هنوز باز زخمش سر باز می‌کنه مثل دیشب و همه خاطراتی که ریختم بیرون ...

اون .... که اذیتم میکردن! جان می‌گه پس بگو خودت شروع کردی و دروغ چرا؟ خوب کردم! 

ارباب خودم، بزبز قندی؟

فاخر فاخر 28 اردیبهشت · فاخر ·

یکی از احساساتی که توی یک سال اخیر، دارم انکارش می‌کنم، حماقته!

حس مزخرف عروسک خیمه شب بازی بودن...

حس تلاش بی جواب...

 

 

 

انتخاب طبیعی فقط دوربازو و قد و رنگ چشم رو‌ انتخاب نمی‌کنه، بلکه توی هر جامعه ای متناسب با اکوسیستم و فرهنگش مفاهیم رو هم برای بقا انتخاب می‌کنه، اینه که مردمانمون دزدی، بی‌شرفی، عدم تعهد و هزاران صفت دیگه رو می‌بلعن و اسمش رو‌می‌ذارن زرنگیییییییی!!!!!!!

بعد هم هر جایی می‌شینن از هوش و ذکاوت ایرانی تعریف می‌کنن!

 

:خانم فاخر از ده هزار کیلومتری معلومه از سید متنفریا

.سید کیه؟

:راننده سرویس صبح

. نه باباااااااااا [خنده]!

:صبح شهاب نبودی ببینی باهاش چیکار کرد!

.من چکار کردمممم، دست تکون دادم داشتین جام می‌ذاشتین!

:معلوم بود داشتی فحش می‌دادی تو دلت، کلا معلومه دیگه خانم فاخر!

 

 

×مشکلی ندارم که از یکی خوشم نمیاد نمایانه! مشکلم اینه که تعدادشون زیاده:دیییی

 

 

 

مود!

فاخر فاخر 27 اردیبهشت · فاخر ·

از صبح حالم خیلی خوب بود، تمیز کاری، سریال، ناهار و ... الان دارم می‌رم سر کار و یهو اعصابم به هم ریخت! 

هی دارم به خودم میگم، مسلط باش بچه‌های مردم چه گناهی کردن اخم و تخم کنی؟ 

بارونم داره میاد یکم زودتر از موعد اسنپ اومدم بیرون دلم آروم بگیره!

 

این پست رو ساعت سه و نیم بعد از ظهر نوشتم!

الان اومدم خونه بوی ... می‌دادم، نمی‌دونم کی ماده نامحترم لیک داده ریخته روم و نفهمیدم، دوش گرفتم باز لباسامو عوض کردم... خوابم نمیاد!

 

 

برنگرد

فاخر فاخر 25 اردیبهشت · فاخر ·

یک بار توی بوفه دانشکده، داشتیم با طور خرید می‌کردیم، چشمم به احمد افتاد کسی که طور رو ترک کرده بود و حال طور مدتی خیلی سر این قضیه بد بود، همینطور که طور روش به قفسه کیک‌های شکلاتی بود و داشت انتخاب می‌کرد، بغلش کردم و گفتم بنظرم ازینا نخریم و بلا بلا بلا که برنگرده تا احمد رفت!

کاش یک ابزار توی مغزم داشتم که اینجور مواقع بغلم می‌کرد و نمی‌ذاشت نگاه کنم، فکر کنم، برگردم...

آدمی رو در دنیای وبلاگ میشناختم که حتی خانواده‌ش به رسمیت نمی‌شناختنش، از نظر خودم خیلی کمکش کردم، حتی به جان گفتم می‌خوام به این آقاعه کمک کنم و می‌ترسم خودش رو بکشه، بماند که جان گفت داره توجه میخره و ولش کن! اما من ول نکردم، ساعت ها درحالیکه باید برای ارشد میخوندم پشت تلفن به ناله هاش گوش دادم، ساعت ها بهش دلداری دادم، مواظب بودم و  حتی وقتی کسی نمی‌خواست ببیندش من رفتم باهاش بیرون و‌ دیدمش!

....

 

بعدها جان گفت خیلی ناراحت بوده که داشتم اینقدر به اون به اصطلاح آدم کمک میکردم...

 

از ناله بدم میاد، اینا رو‌نوشتم که به خودم یادآوری کنم ته آدم‌ها همینه، قربانی نک و ناله بقیه نباشم، ببخشم اما برنگردم!

می‌خواهم زنده بمانم!

فاخر فاخر 25 اردیبهشت · فاخر ·

خوابیدن رو زیاد دوست ندارم اما لش کردن رو چرا! بخصوص وقتی هوا ملسه و کار نداری، بیدار شی با پتو بیای رو کاناپه در بالکنم باز بذاری ::))))

 

دیشب انواع خواب‌های ترسناک رو دیدم، اولیش که خیلی واقعی بود و خودم هم نقش داشتم، اون زنی که صورت نداشت...

 آخریش ترسناک و روحی! بود، آخرش هم اکشن شد :)))

خلاصه خسته شدم اومدم اینجا و هوا هم باب دلمه!

 

برای آدمی با ذهن نامرتب و شلوغی مثل من، نظم نجات دهنده‌ست، مدتیه آدم مرتب تری شدم، از خونه تا سررسید کارهام نسبت به قبل منظم تر شده.

مامانم یه کابینت داره که داداشم اسمش رو گذاشته کیف هرمیونی، ذهن منم دقیقا همون کابینت مامانمه، همون کیف هرمیونی!

نظم کمکم کرده، مدیتیشن کمکم کرده اما حمله که دست می‌ده نمی‌تونم دستشو پس بزنم... دیشب مورد حمله واقع شدم، به جان گفتم حالم باز داره بد می‌شه، نشخوارا شروع شدن، میفرماد عزیزم رفتی خوش گذروندی مغزت می‌خواد نذاره خوش باشی، بهش محل نده!

اضطراب رو دوباره تو وجودم حس می‌کنم...

 

دیشب دیدم، پتوسی که از خاک قلمه زدم گذاشتم تو آب یه دونه ریشه زده بالاخره! قلبم آروم گرفت و قیلی ویلی رفت! کارهای کوچولو رو ول نمی‌کنم، حالا که دنیای معمولی و بدون اضطراب رو دیدم، مزه‌ش کردم و رفته زیر دندونم، با همه وجودم چنگ می‌زنم به بی اضطرابی و شاد بودن، هر چقدر هم با یک موسیقی یا اتفاق بخواد برگرده نمی‌ذارم!!!

 

 

توی جکوزی نشسته بودیم یهو چشممون به دوتا خانم معلوم‌الظاهر افتاد، گفتم سلام بر std ، سلام بر HPV!

فرانک گفت عیبی نداره ما واکسن زدیم، گفتم عفونت‌های دیگه چی؟ :)

یعنی آخرشم از ترس بیماری شنا یاد نمی‌گیرم =/