نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

هوای ابری

فاخر فاخر 30 فروردین · فاخر ·

غمگینم و با هر صاعقه و رگباری که می‌باره دلم از جاش درمیاد، امشب دلم تنهایی و گریه می‌خواد، اما خواهر عزیزم مهمونمونه و دوست ندارم لب و لوچه‌م آویزون باشه...

دلم می‌خواست آدم پرویی بودم، آدم بی‌ملاحظه، آدمی که هیچ وقت به اشتباهاتش اقرار نمی‌کنه، خودخواهه و ...

اما نیستم و فقط هر روز و لحظه بی‌شعوری بقیه رو‌ بالا میارم...

دندونامو به هم فشار می‌دم و نفس می‌کشم، به خودم می‌گم .... بقیه! یه مشت آدم از خود راضی بی فرهنگ!

اینقدر کاراشون برام تکراری شده که دلم نمی‌خواد توضیح بدم...

 

 

دلم غیبت با فرانک می‌خواد اما فکر می‌کنم حرفی برای نوشتن ندارم چه برسه به گفتن؟

 

 

 

ته‌دیگ!

فاخر فاخر 29 فروردین · فاخر ·

امروز آسمان  درباره پیشنهاد آشپزی که بهش دادم، بهم فیدبک داد که خوب شده، لبه کتم رو دادم کنار گفتم به هر حال خوشمزه‌ها رو باید از من بپرسین! پر خانم گفت خیلی هم خوبی عزیزم، اما خوب نیستم و این مدت به معنای واقعی کلمه چاق شدم!

اصلا هم قصد لاغری ندارم، چرا؟ چون همه‌ش دلم غذایای خوشمزه می‌خواد! 

امیدم به گرمای هواست که زودتر بیاد اشتهامو کم کنه =))

تقصیر این مرد هم هست، دیروز به اندازه چهار الی پنج نفر قرمه سبزی خوردیم! کاش لااقل کمتر درست کنم، مجبور شیم!!!

پراشتهایی روانی روان و‌ جسم نذاشته برامون!!!!

 

بزرگسالی

فاخر فاخر 27 فروردین · فاخر ·

 لنا توی بغلم بود و با بند کیفم بازی می‌کرد،حوصله‌ش سر رفته بود، در کیفمو باز کردم و گفتم بیا ببینیم چی توی کیفم دارم(طبق معمول فقط گوشیم بود)، بعد گفتم دیدی هیچی نیست؟ ما آدم بزرگا همینقدر حوصله سر بریم!

 

امروز در یک عمل بزرگسالانه، ختم، شرکت کردم! توی سال‌های اخیر هی دارم بزرگ می‌شم! حالا هر چقدر طفره برم، یه جاهایی مجبورم تن به قالب سن و اقتضای جامعه بدم! هر چقدر از اجتماع گریزان مجبورم برم... بهتر شدم، قبلا گریه می‌کردم، خودمو می‌کوبیدم به در و دیوار، بهونه میاوردم و اضطراب از تموم سلول‌هام متشعشع می‌شد! آخرش هم نود درصدش رو نمی‌‌رفتم! 

امروز اما با بهونه‌هام جنگیدم و رفتم، گریه نکردم، نگفتم لباس مناسب ندارم، نگفتم زشتم، نگفتم ... و نگفتم...

 

 

بله باعث خیر شد!

فاخر فاخر 27 فروردین · فاخر ·

دیروز به برکت نرم افزار بله که مثل شتر کینه‌ای هیچ چیزی رو یادش نمی‌ره، یک عدد دوست عزیز گمشده قدیمی رو‌پیدا کردم! 

 

دلم برای نیلوفر و دوقلوهاش، واتوره، جانا و زهرای درخشان تنگ شده! 

 

 

روز دفاعم، راهنمام اومد تو کلاس و‌گفت خانم فاخر همیشه تنها!

توی شرکت موقع ارتقا افراد تیممون، اون دوتا تیم شدن و من تنها موندم! الان  هم فتانه و بدبو با هم تیم شدن! دفعه پیش خیلی غصه‌م گرفت اما نتایج که اومد دیدم من تنهایی قدرتم به قدرت کانکشن و‌پارتی بازی‌ها می‌چربه، لااقل وقتی بخشمون شوخی بردار نیست و قدرت علمی و تلاشت برای حفظ و تولید سرمایه‌ست که تو رو بولد می‌کنه نه عشوه خرکی! فقط می‌مونه بحث حقوق که باید کم کم بتونم درستش کنم!!!!

 

 

خرداد ماه که جنگ شد با یک غم وصف ناشدنی خونه زندگیمون رو گذاشتیم و‌ رفتیم شهرستان، امروز رفتیم جمشیدیه پیک نیک، توی راه چند تا ساختمون تخریب شده دیدیم، که داشتن با لودر دل و روده‌ش رو‌می‌کشیدن بیرون، کابوس خرداد تعبیر شده جلوی چشمم بود، برای لحظاتی از فاز انکار خارج شدم! برای لحظاتی قلبم محکم تر تپید و الان تصویر ساختمون موشک خورده جلوی چشم‌هامه...

از سن خیلی کم عادت داشتم برای بچه‌های نداشتم اسم بذارم، یکی از اون اسم ها که هنوز هم جز اولین علایقمه و بخاطر وسواسم توی پیش بینی افکار فرزند نیومده کمی توی لیست پایین رفته، "ایران"ه، ایران که این روزها با احتیاط اسمش رو میارم، ایرانی که بین بچه‌هاش با افکار و عقاید مختلف دعواست، ایرانی که همه می‌خوانش و هیچکی نمی‌خوادش، ایرانی که اسمش اول لیست نباید‌هاست‌...

من خسته‌م، منی که هیچ وقت آرزوی برگشتن به گذشته و روزهای نحس کودکی و‌نوجوونیش رو نداشته الان دلش می‌خواد با جیغ از خواب بیدار شه، ده ساله‌ش باشه و مامانش با آب و قرآن بیاد بالا سرش بگه چیزی نیست بخواب... 

امیدوارم زودتر کاملا از انکار بیرون بیام، حافظه تیز خربزه از جنگ خرداد تا الان هر روز داره بیشتر تحلیل می‌ره، خوبی‌هایی داره ولی من فاخر اونجوری رو دوست دارم!

 

شازده کوچولو

فاخر فاخر 25 فروردین · فاخر ·

یکی از بی‌معناترین بحث‌هایی که می‌شه توش مشارکت کرد، بحث درباره مارک و برند لباسه! 

حداقل برای من اینطوره، من منکر کیفیت و ... نیستم، اما اینکه بشینی درباره برند حرف بزنی برای من حوصله سربره! حداقل درباره زیبایی، نوع دوخت، اسم پارچه‌ها، تمیزی کپ و ... حرف بزنین! حس کم بودن و چیپ بودن بهم می‌ده، درباره بقیه وسایل و ... همینطورم، منتها کمتر، مثلا مارک ماشین سایپا و بی ام و خب جالب تره، چرا که خیلی سریع بحث وارد فاز جزئیات و تفاوت قطعات و ساختار می‌شه!

اما لباس؟ تا حالا بیشترین جزئیاتی که شنیدم درباره لباس برند، راحتی کفش بوده! مثلا نشنیدم بگن این برند ظرافت و سایقه توی انتخاب طرح پارچه داره!

بر نمی‌خورم، جوامع انسانی حوصله‌ آدمو سر می‌برن، دلم می‌خواست نهنگ بودم، یا یه تیکه ابر...

 

 

 

 

غصه

فاخر فاخر 24 فروردین · فاخر ·

اینقدر ناراحتم از دستش که حتی دلم نمی‌خواد بنویسم خوابشو دیدم، توی خواب ازش ناراحت بودم و رو برمی‌گردوندم، چند خواب متوالی دیدم که همه‌ش بود...

 

ولی من تصمیمم رو گرفتم، نه تنها ایشون بلکه خیلی‌ها برام اهمیت قبلی رو‌ ندارن! 

دیشب به وروجک گفتم دیگه هیچکس برام مهم نیست، هرکی هر چیزی می‌گه یا کاری می‌کنه به هیچ جام بر نمی‌خوره و اذیت نمی‌شم!!!!!!!

می‌گفت آدم‌های شرکت برام تکراری شدن، من گفتم عادات مردم برام تکراری شدن و دیگه بهم برنمی‌خوره!

جان

فاخر فاخر 24 فروردین · فاخر ·

حجم بزرگی غم را از سمتش احساس می‌کنم، با خودم می‌گویم عجیب‌ست که احساسی به این سنگینی سیاه نیست، فقط انگار سایه افتاده روی سبز بودنت...

 

خب دیگه گریه بسه!

فاخر فاخر 23 فروردین · فاخر ·

 صدام رو‌نشنید، پرسید پیاده می‌شین؟ 

گفتم خیر، بفرمایین تو! :دیییی

دیروز هم همکارم پیام داد من میام نمونه رو بگیرم، گفتم تشریف بیارین!

 

فاخر یا لقمان؟ 

 

 

دیشب  دیر از سر کار برگشتم، جان اومد دنبالم، شام و سریال و خواب؟ خوابی که تا صبح هزار بار ازش بپری چیه؟

فکر کنم مرحله انکار تموم شده، نه تنها دیشب خوب نخوابیدم بلکه امشب هم که باز نه مثل دیشب ده اما هشت رسیدم خونه، گریه کردم، گریه متوسطی بود نسبت به اشک‌های بی‌‌پایان همیشه‌م اما خب کمی راحت شدم!

دیشب کارم سخت بود اینقدر که امروز سر کار مسکن خوردم دردم کم شه! امروز داشتم چیزی رو جابجا می‌کردم و اون دیوار لعنتی پر از فرمول اومد جلوی چشمم! اون دیوار و همه تلاش‌هایی که کردم و نشد... به خودم گفتم تو همیشه زیادی تلاش می‌کنی و نمی‌شه!

اومدم خونه با خانواده‌م حرف زدیم و عکس‌های عروسی که رفته بودن رو آنالیز کردیم و بحث رفت سمتی، من و خواهرم هم ازونور گفتیم شما در حق ما اجحاف کردین، شوخی شده برامون اما وقتی قطع کردم بود که اشک هام اومد، بعد هم به جان گیر دادم و قهر کردم و آشتی کردم! همینقدر احساساتم درهم بود امشب!

الانم کافیه یکی بگه سلام که گریه‌م بگیره، دانشجوی لیسانس که بودم سهیلا همیشه می‌گفت" این اشکا رو از کجا میاری که تموم نمی‌شه؟ "

 

زن زندگی!

فاخر فاخر 20 فروردین · فاخر ·

توی هیچ کدام از قاب رؤیاهای آینده‌ام، زن زندگی نبوده‌ام! چه روشن بوده چه تاریک، چه سفید بوده چه سیاه و چه رنگارنگ! 

اما این اواخر از اینکه زن زندگی نیستم کمی خجل می‌شوم!

زن زندگی در معنای عام یک چیزیست شاید در لول کدبانو، یا کمی نزدیک به کدبانو، زن‌های خوش ذوق  با  زنانگی بالا؟ 

روزهای عید یک مهمان بسیار کدبانو و خانوم! داشتیم که نزدیک هفتاد سالشان بود، با دخترخاله‌ها و ایشان و دخترشان داشتیم سنگ می‌دیدیم(زادگاه معادن سنگ و جواهر دارد)، خانم‌ها بسیار ذوق‌ زده بودند که سنگ‌ها را ببرند برش بدهند برایشان و آویزجات بسازند، نظر من را خواستند یک سنگ بنفش و یک سنگ سبز انتخاب کردم، گفتند نمی‌خری؟ گفتم اهل انداختن نیستم، خانم مهمان با لبخند گفتند:" برای دل شوهرت بنداز"

دست کشیدم روی گردنبند بسیار نازکی که دو سال پیش روز تولد جان برای خودم خریدم و‌ گفتم"نمی‌تونم، تحملش برام سخته ولی دارم تمرین می‌کنم!"

من زن زندگی نیستم، نبوده‌ام و این طور که بویش می‌‌آید نخواهم شد! هیچ وقت خانه را مثل گل نکرده ام و بوی قرمه سبزی‌م در همان حال مست کننده نبوده،  همزمان کلی آرا بیرا نکرده‌ام که مردم از راه برسد و من با عشوه های بسیار به استقبالش بروم! هر کدام از این‌ها ممکنست جداگانه انجام بدهم اما روتین؟ نه! اوایل ازدواجمان واقعا دچار جنون بودم، چرا؟ چون من زن زندگی نیستم اما از  بیماری تو مسئولی رنج می‌برم، نمی‌توانستم به کار خانه برسم، از کار خانه متنفر بودم، جان خودش همه کاری می‌کرد و‌ من فقط آشپزی می‌کردم! چون به قول جان، تو خوشمزه درست می‌کنی اگر آشپزی را جز زن زندگی بودن حساب کنیم اینجای قضیه را برده‌ام اما فقط همینجا! از نظر من کدبانوها یک‌جور مدیر تمام مسايل زیبایی، نظم و ... خانه هستند و‌صرفا آشپز بودن از آدم زن زندگی نمی‌سازد پس بهتر است الکی به خودم پوینت ندهم... داشتم می‌گفتم، چرا من  دارم دچار شرم می‌شوم؟ چون از اطراف حسش را می‌گیرم، چون این مرد را خیلی دوست دارم و فکر می‌کنم دارم در حقش اجحاف می‌کنم...

 

تناقض

فاخر فاخر 19 فروردین · فاخر ·

واقعا از تنافضات خودم خسته‌م! 

الان با بقیه حس نا‌آشنایی دارم، حس غربت، حس ضعف! در حالیکه با همه آشنام!

 

وقتی کارم کمه اینجوری می‌شم، حس بیهودگیه؟

بی مصرفی؟

تنهایی؟

ترس از طرد شدنه؟

کارهایی که قرار بود در دو روز انجام بدهیم را در یک روز انجام دادیم، به معنای واقعی کلمه از کت و کول افتاده‌ام!

ش. از مدیر بالاتر بودنش دست کشید، دست که نه از اول گفته بود تا کسی را پیدا کنند او هست و ددلاین تعیین کرده بود!

به بچه‌ها گفته‌ایم نیایند، خودم هم دلم با رفتن نیست بخاطر دل جان که مدام در خانه می‌جوشد که تاج سرش کجاست؟  نکند  خربزه مشهدی که ده سال‌ است پای لرزش ایستاده را ترامپ فالوده کند! 

می‌فرماید: تا خونه ما که راهی نیست بیا بریم امشب و باز برمی‌گردیم"، من خسته‌ام از جاده، راه و هر چیز متحرکی...

حس نمی‌کنم بمیریم، اما به جان گفته‌ام: اصلا دلم می‌خواد تو خونه خودم بمیرم، ولی باشه می‌ریم ته راهرو می‌خوابیم!"

امیدوارم فردا حال همه خوب باشد، یکجوری که دلمان آرام شود، یکجوری که "تو" باور کنی...