نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

میتی کومان!

فاخر فاخر 31 خرداد · فاخر ·

امروز میتی کومان با ما جلسه گذاشته بود، بنده تا الان ایشون رو فقط چند باری در حد احوالپرسی دیدم تو تمام این سال‌ها!

 از ابهت ایشون همینو بگم که تمامی مدیران ارشد یه جوری به زمین، دیوار و ... می‌چسبن که گویی کشتی چسبی چیزی هستن!

امروز من و چند نفر دیگه ارائه داشتیم، قبلش با شب ارائه‌م رو تمرین کردیم که حرف نبایدی نزنم! قرار بود اول من شروع کنم و بعد بقیه که برعکس شد! خلاصه من شروع کردم و ایشون در تمام طول پرزنت من به اسلاید نگاه نمی‌کردن بلکه زوم کرده بودن روی من، من اینقدر هیجان حضورشون رو داشتم و نگاهشون اذیتم نمی‌کرد که اصلا نفهمیده بودم، جلسه که تموم شد؛ شب گفت چرا دکتر اینجوری بود من تمرکزم به هم خورد، اصلا اسلایداتو نمی‌دید داشت خودتو نگاه می‌کرد! 

من زدم زیر خنده و‌ گفتم تمیز هم اول که وارد شرکت شده بود، چند دقیقه بهم خیره شد و‌ بعد که حرف زدم فهمید فروغ نیستم، احتمالا دکتر داشته فکر می‌کرده  من با فروغ نسبتی دارم آیا؟ خودشم؟ کجا دیدتم؟ تمیز با اینکه خیلی از دست فتانه عصبی بود زود زود تایید کرد که فکر کرده فروغم :)))))

جالبه که من اصلا در حضور دکتر حس ترس ندارم، زیرا که یک عدد بابای این شکلی دارم که همه ازش مثل چیز می‌ترسن ولی من نه :دییییی

 

 

فردا تولد فروغه، کسی که من رو‌ انداخت تو آب و گفت شنا کن تو می‌تونی!

 

تراپی!

فاخر فاخر 29 خرداد · فاخر ·

علاوه بر شکم، سنگر دیگه ای دارم به اسم سریال‌هام! نه همه‌شون اما بعضی‌هاشون! تاپ ماجرا برای حال خوب  همیشه friends  بوده و هست!

یکم الان با این صحنه گریه کردم و به این فکر کردم من خود مانیکام! از جهت برهم زننده چرخ در صورت غیر مراد بودن، مگه نه اینکه در طریق عشقبازان مشکل آسان کجا؟

پس ادامه می‌دم، حتی اگه غصه نفسم بالا نیاد، حتی اگه زیر میز قایم شم، حتی اگه بغض خفه‌م کنه! حتی اگه پامو در ثانیه پنجاه و سه بار تکون بدم! نباید بذارم ترس‌هام علت وقوع ترس‌هام بشن!

 

 

 

کار!

فاخر فاخر 29 خرداد · فاخر ·

دارم از عصبانیت آتیش می‌گیرم!

دندونامو به هم فشار می‌دم و اسب عصبانیتو می‌بندم به درخت و می‌رم خونه!

 

حالم ازت به هم می‌خوره، کی باشه منم بلد باشم حرف بزنم و جلوی توی سیاس کم نیارم امپر نچسبونم 

وای 

وای 

وای

 

خانواده on time

فاخر فاخر 28 خرداد · فاخر ·

هنوز نرسیدن مهمونامون و‌ من دارم نفس‌های مراقبه ای می‌کشم! 

بابا من رو زمان حساسم این چه وضعیه؟ خب اگه انتایم نمی‌رسین صبح بیاین! چهار راه افتاده بودن هشت اینجا بودن! چایی که دم کردم شبیه شیره شده، یه کیک هم این وسط پختم! دوشم گرفتم، جانم اینقدر کار کرده خوابش برده:دی

ما خانوادگی عادت داریم همیشه چند دقیقه قبل قرار سر قرار باشیم، حالا نه که هیچ وقت دیرمون نشه آدمیزاده ولی اینکه کسی همیشه دیرش بشه واقعا اذیت کننده‌ست!

 

یک بار سر این موضوع با یکی از صمیمی ترین دوستام قهر کردم! قهر شدید!

جان می‌گه نکشیمان منتیس:دی

شما وقتی دیر می‌کنید دارین می‌گین ای قرد مقابل برام اهمیتی نداری، من مهمم نه تو و زمانت! عمرت برام مهم نیست!

فس فس فسسسس...

 

یاد یه خاطره ای افتادم، خیلی سنم کم بود اما چون ناراحت شدم یادمه! قرار بود بریم خونه دختردایی من مهمونی، رسم داریم که خونه زوج جوان بریم! حالا اون موقع مپ و اینا نبود ما هم سفر بودیم تو اون شهر و همگی قرار گذاشتیم در خونه‌ش که بریم، خلاصه ما خانواده منفیس زاده ده دقیقه زودتر از ساعت مهمونی رسیدیم، میزبان نه گذاشت نه برداشت گفت: قرار بود هشت بیاین زود رسیدین! آب سرد رو مامان بابای من ریخته نشد؟:دی

 

من بچه بودم اما جوری بهم برخورد تا آخر شب تکون نخوردم ؛)

 

همگی خانوادگی سر تایم ادایی هستیم، یکی اینجور یکی اونجور ::)))))

مهمان

فاخر فاخر 28 خرداد · فاخر ·

پنجشنبه رو ریلکس شروع کردم، چرا که من جمعه شیفتم، یعنی به خودم حق می‌دم پنجشنبه رو لش جلو ببرم با کمی تمیز کاری!

دیر صبحونه خوردیم، گوشت رو برای قرمه سبزی از فریزر در آوردم، گاز کثیف بود و روحم رو زجر می‌داد*، به جان غر زدم که خیلی اوضاع خونه خیطه! گفت کلاس‌هام تموم شه خودم درستش می‌کنم! دوباره رفت سر کلاس!

چیز میزهای گاز رو‌کنار گذاشته بودم، سینک پر از ظرف بود، ماشین رو خالی کردم که ظرف جدید بچینم، که دیدم جان داره با تلفن حرف می‌زنه و اصرار می‌کنه کسی که پشت خطه نیاد خونمون :دی 

گوشی رو‌ قطع کرد، گفتم کی بود؟ گفت خواهرم، دارن میان اینجا! گفتم الان؟ گفت نه هنوز راه نیفتادن، هر چقدر خواستم بپیچونم نشد! گفت خبر می‌ده که میان یا نه! گفتم خب خب پاشو خونه رو‌آماده کنیم!

خلاصه از ساعت دو تا الان داشتیم کار می‌کردیم! شام رو گذاشتم و خونه بوی مهمونی میده!

 

*دیروز توی کوچه یک پسر بچه داشت دوچرخه سواری می‌کرد و داد می زد که آی روحم درد گرفت! حالا چون از دوچرخه  بزرگتر بود و دوچرخه کمکی داشت؟ یا چون نیاز بود خیلی محکم رکاب بزنه رو‌نمی‌دونم ::)))

 

هورمونیزه!

فاخر فاخر 27 خرداد · فاخر ·

دو هفته  وریشن هورمونی، بی‌حالی، سرگیجه، عصبانیت بی موقع و بیش از حد. خشم، غم و اندوه!

واقعا از اینکه با درمان جلوشو گرفتم راضی‌م، قبلا در ماه شاید دو‌ روز حالم خوب بود!

الان هر چند ماهی دو هفته پاچیده‌م!

 

وروجک می‌گه نروها کدوم منطقه می‌شن؟ گفتم شهرک غرب! انتظارشو نداشت(ساکن شهرکه)! بابا اول صبح با من حرف نزنین =)

 حالا بجز توووو =)

بعد می‌گه دیدی مگه؟ می‌گم چرا خانواده سلطنتین ندیده باشم؟:دی

بهشون گفتم من می‌خوام دختر خوبی بشم، با من ازین حرفا نزنین، رزا می‌گه تا ساعت چند؟ عبضی =)

 

 

هدف امروز: کاهش حرف مزخرف!

 

به جان می‌گم نمی‌تونم تحمل کنم،می‌خوام برم تو لاک خودم، می‌گه درست داری می‌ری، یه مدت اینشکلی بعد متعادل میشی، تحمل کن :دی

امیدوارم قبل متعادل شدن به چوخ* نرم، زیادی دارم برون می‌تراوم!

 

* تمامی صفات انسانی و حسنه ای که با سختی و ریاضت جمع کرده ام را از دست ندهم.

قهر و آشتی!

فاخر فاخر 26 خرداد · فاخر ·

 مدت زیادی بود از‌ گندم بی خبر بودم، همینطور که نشسته بودم روی نیمکت سنگی فضای سبز پشت خونه، بهش زنگ زدم!

 

از آسمون و‌ زمین به هم دوختیم و اینکه عقد کرده و خوشحاله، خوشحال شدم که خوشحاله آخرین بار با بهار و گندم که ویدئوکال کردیم، اشک تو چشماش بود...

 

هی حرف تو حرف شد، یهو گفت هر جا حرف عشق میشه من می‌گم فاخر و جان، جوری که برای هم کوتاه میاین، جوری که هوای همو دارین، جوری که شما همو می‌خواین! برای جان دلم رفت، سیاهی لجباز کنار رفت! راهمو کشیدم سمت خونه! قهر بودم و هزار بار اومده بود پشت خط و جواب نداده بودم!

جواب نداده بودم، من که قدرت عدم پاسخگویی‌م بهش در حد اپسیلونه، گفت کجایی همه جا رو دنبالت گشتم؟ 

گفتم درو باز کن، گفت جدی دارم دنبالت می‌گردم خونه نیستم!

گفتم بیا که من خیلی وقته از خودم رفته‌م!

 

 

تعیین جنسیت

فاخر فاخر 25 خرداد · فاخر ·

امروز خیلی سوتی دادم!

دومیش این که؛ داشتن می‌گفتن جنسیت بچه فلانی هفته دیگه معلوم میشه، گفتم نبابا زوده! رزا گفت چند ماهشه؟ گفتم میشه سه، بعد بقیه حرفم که قرار بود فکر باشه رو بلند گفتم...

البته بستگی داره چجوری نشسته باشه!

 

برگ‌های همه ریخت، بیشتر از همه خودم!

دیوونه‌م؟

 

شوهر!

فاخر فاخر 25 خرداد · فاخر ·

می‌گه من فکر نمی‌کردم این خانمه شوهر داشته باشه، متوجه منظورش می‌شم می‌گم خیلی خوش‌اخلاق و گوگولیه، سین. می‌گه خیلی با معرفت و مهربونه! و اون ساکت می‌شه!

چون که خانمه تپله! خودش؟ از اون خانمه تپل‌تر! تازه فیسش هم... 

 

یه بارم گیر داده بود شب. چون به خودش نمی‌رسه مجرده، گفتم شب‌. سطحش بالاست هم سطحش سخت پیدا می‌شه! 

 

بعد می‌گن چرا تندی؟ چون شماها با شیب زیادی دارید اسب بی شعوری رو‌می‌تازونین :)

 

بوی خون

فاخر فاخر 24 خرداد · فاخر ·

 زندگی رو دم کن، بذار تو فر، بریز پای گلدونا، تا بزن بذار لای کتاب، بچین با لباسات تو کمد، پهن کن روی بند رخت، قدمش بزن، میخش کن به دیوار...

 

آره پک بزن بهش، عمیق، بوی زندگی رو بلند کن، چرا که تموم تنت بوی مرگ می‌ده فاخر...

بوی خوش زندگی

فاخر فاخر 24 خرداد · فاخر ·

پیرو تصمیمات گرفته شده، دارم زندگی رو آسون می‌گیرم، بنابر این الان بوی کیک پیچیده تو خونه :)

ظرفا رو‌ شستم، دارم به ناهار فردا فکر می‌کنم و مسئله ای که سر کار پیش اومده و از خودم بابتش ناراختم که سفت و سخت نگرفتم! اون سخت با زندگی سخت فرق می‌کنه ::)

دلم رمان جدید می‌خواد و هیچ ایده ای ندارم، باید برم طاقچه ببینم چی میابم؟

 

وروجک می‌گه شبیه خانم شیرزاد شدی شارژرتو جا می‌ذاری(خانم شیرزاد شرکتمون)، می‌گم آره من هر کیو مسخره کردم سرم اومد، مثلا حرف زدنمو ببین از بس سوتی تو رو‌ گرفتم ادبیاتمو از دست دادم =)

 

وا عجبا!

فاخر فاخر 23 خرداد · فاخر ·

استوری تلگرام هم چیز عجیبیه ها!

یک عالمه آدم که نمی‌دونم کین، یک عالمه آدم که سالها بود ازشون بیخبرم استوریمو دیدن! یکی از دوستای دبیرستانمو چند سال پیش تو اینستا دیدم، با هم کلی حرف زدیم و خیلی هم بهم پرید که تو با اون چادر و جانم فدای فلونی چجوری اینجوری شدی؟ برام جالب بود که آدمی انتظار داشته من پونزده ساله  و بیست و‌ نه ساله یکجور فکر کنم، گذاشتم پای غم و اندوه آدم‌ها از ج.ا و منطقی جواب دادم!

خلاصه این دوست من شماره‌ش به دلیل مهاجرت عوض شده و من شماره اونوریشو نداشتم، الان پیام داده که دلم برات تنگ شد! خب  من که شماره‌م از اولین سیمکارت زندگیم عوض نشده، نمی‌کشمت که یه پیام بده، باید حتما رخ فاخرم رو ببینی؟ :دییی 

یکی از دوستای دبستانمم که عمدا مخاطبم نبود که تصاویر مستهجن و غربزده پروفایلمو نبینه هم استوریمو دیده و نوشته حامله ای؟ :)))

 

چند نفر هم بودن که هر چقدر روشون زوم می‌کنم نمی‌دونم کین، اسمشونم نوشتن منتها یادم نمیاد، علی آقای فلانی به همراه بانو،  شما کی هستی خداییش!؟ 

 

بعضا هم‌ گویا دو سه و ان شماره دارن که من نمی‌دونستم =)

 

چقدر تکنولوژیا پیشرفت کرده!

 

 

 

در حدی حرف زدیم، خندیدیم و راه رفتیم که فکم یه حالیه، شما فکر کن از ده و نیم صبح شروع کنی حرف زدن تا پنج و نیم‌ غروب، دیگه حالی به آدم می‌مونه؟ تازه من چون استرس دیر رسیدن دارم از هفت صبح بیدار بودم =)

گوگولی ترین دختر وبلاگ، خانم مامان کوچولو که خیلی بهش "مادری" میاد، دختر نازش و من! 

 

 خوبی رفیق وبلاگی در اینه که انگار هزار ساله همو میشناسین هر چند همو ندیده باشین.

برای آدمی از جنس من دیدن آدمی از جنس خودم،خیلی لذیده، فکر کن نشستی پشت میز کافه و منتظری آدمی که تا حالا ندیدی رو‌ببینی، یه خانم با لباس صورتی و موهایی که بافته( تو می‌دونی مدل های مختلف بافت رو بلده) از در وارد می‌شه و تو  گل از گلت میشکفه که این تصویر اون نوشته‌هاست، انگار شخصیت کتابی که می‌خونی از دل قصه اومده بیرون و نشسته پشت میز داره باهات صبحونه می‌خوره :)))))))

+شهاب این عکس رو برای تو گرفتیم:دی

دیدار دوست دیدن!

فاخر فاخر 21 خرداد · فاخر ·

خیلی خوشحالم و در پوست خود نمی‌گنجم =)

فردا اگه ابر و خورشید و فلک اجازه بدن، قرار داریم همو ببینیم، سه‌تایی  =))))))

 

یا بهتره بگم، چهارتایی *_____*

 

 

 

 

 

یک واقعیتی که در جامعه در حال وقوعه و اصلا کاری به خوب و بدش ندارم، عوض شدن ارزش‌هاست! 

خیلی جاها باهاش موافقم و یک جاهایی که باهاش مخالفم همراهی نمی‌کنم! 

 درصد زیادی از  مسائل، واکنش‌ها و‌ کنش‌های ما ژنتیکی هستن و صد البته محیطی، مثلا من توی خونه ای بزرگ شدم که درش به روی هر کی مشکلی داشته باز بوده! مشکل خانوادگی تا مالی و کاری و... ضمن اینکه من فرزند یک فرهنگی هستم و جز قشر متوسط رو به پایین از نظر "مالی" محسوب می‌شیم! با این وجود خانواده من به کمک کسی نه نگفته، در حدی که پدرم دوستانی دارن که هر سال روز پدر یا معلم برای ایشون کادو میارن و ایشون رو‌پدر خطاب می‌کنن!

یکی از جاهایی که من با تغییر روش جامعه همراهی نمی‌کنم و دارم می‌جنگم براش حفظ ارزش "مهربانی" هست، چیزی که با ارزش مقابلش  به اسم زرنگی، استقلال، هر کسی مسئول زندگی خودشه و چیزهای دیگه ای که  که از نظر من ربطی به موضوع نداره داره از  جامعه ما ناپدید می‌شه، توی خانواده، توی دوستان، توی محل کار محکم پاش واستادم و هر کاری ازم بر بیاد برای بقیه آدما انجام می‌دم، با درخواستشون یا بی درخواستشون! 

فکر می‌کنم اگه آدما یکم از خر شیطون پیاده شن، دنیا قابل تحمل تر میشه. فکر می‌کنم اگه آدما جای ناله درباره جریان‌هایی که باهاش مخالفن خودشون اون عنصر فلان ارزش هنوز وجود داره بشن، دنیا جای قابل تحمل تری میشه!

من خودم یک نجات یافته‌م، کسی که از مرگ با عشق و آموختن از عشقش نجات پیدا کرده، باید به آدم‌ها آموخت و دست آدم‌ها رو‌ گرفت!  توی زمونه ای که گمشده‌ها و زامبی‌ها زیادن...