با این فیلم گریه کردم، هر چند صحنه آخرش برام زیادی بود! دلیلش هم اصلا ربطی به شباهت زیاد ظاهری بازیگر لیلی و من نداشت!

این روزها با عذاب وجدان و یواشکی از زندگی لذت می‌برم، فکر کنین سال‌ها زندانی بودین و حالا وسط جنگ بمب خورده به زندان و شما ازاد شدین، خیلی اتفاقات بد و دلخراشی افتاده، خیلی فشار های جورواجور روی بقیه و شماست اما شما ازاد شدین و نمی‌تونین کتمان کنین! من بعد عمری دارم زندگی می‌کنم، دارم می‌‌فهمم شاد بودن و لذت بردن یعنی چی؟ زندگی چجوریه؟ و خوشحالم!

اما یواشکی! یه جوری خوشحالم که نمی‌دونن قبل این اصلا زنده بودم؟؟؟ 

اینقدر خوشحالم که از جان می‌پرسم، تو هم این حس رو داری و خواب نیستیم؟ نور خورشید درخشان شده، درختا سبز ترن، هیچ حائلی بین من و هوا نیست، یعنی زندگی کردن و حال خوب اینجوریه؟ همه آدمای سالم این حسو دارن؟

حتی اگه همه اینا خواب و رؤیاست می‌خوام قبل تموم شدنش همه‌ش رو ببلعم!