نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

Amelie

فاخر فاخر 30 اردیبهشت · فاخر ·

واقعا چه بلایی سر حافظه درخشانم اومده؟ احساس می‌کنم نقطه قوتم رو از دست دادم!

شما فکر کن، اسم کسی رو توی گوشیت "دلبر که جان فرسود از او" ثبت کرده باشی، بعد الان اسم فامیل دلبرو یادت نیاد =)))))))))

+ایشون یکی از اساتیدم بودن که فیسشون رو دوست داشتم، شبیه امیلی بودن :)

نه به سیستم!

فاخر فاخر 30 اردیبهشت · فاخر ·

از کار سیستمی متنفرم همون ابزار و ... خودمو می‌خوام!

هر چی بالاتر بری هی می‌خوان از پشت دستگاه ورت دارن بذارنت پشت سیستم! از طرفی جسمت تا یه جایی با کار سنگین یاری می‌کنه...

می‌دونم باید دووم بیارم...

امروز حاج کارداشیان، بهم گفت چرا سکوت دیپلماسی می‌کنی؟ اومدیم جلسه حرف بزنیم، اولش اصلا به خودم نگرفتم! الانم هنوز به خودم نمی‌گیرم! ولی خب یکم به قبای من خورده انگار و نفهمیدم؛)

 

 

 

 

 

گنگ

فاخر فاخر 29 اردیبهشت · فاخر ·

تروما و فوبیا می‌تونن درباره مسائل/چیزهای خیلی کوچک و‌مسخره ای باشن اما نه درباره کسی که تروما داره و از دید اون فرد، توی اتفاقات بد و وحشتناکی دووم میاریم اما ممکنه توی یه محیط معمولی و عمومی برای مردم  قرار بگیریم و باعث شه پنیک کنیم...

 

یک بار برای همیشه  میرم اون دانشگاه مزخرف  و‌ تمومش میکنم!؟

دیشب کلی خشم بروز دادم، من آدم فرار نیستم همیشه تا ته همه چیزو‌ میرم، حتی اگه به ضررم باشه اما تنها جایی که تو زندگیم سلامت روحمو انتخاب کردم و‌ زدم بیرون همون جا بود، هر چند هنوز باز زخمش سر باز می‌کنه مثل دیشب و همه خاطراتی که ریختم بیرون ...

اون .... که اذیتم میکردن! جان می‌گه پس بگو خودت شروع کردی و دروغ چرا؟ خوب کردم! 

ارباب خودم، بزبز قندی؟

فاخر فاخر 28 اردیبهشت · فاخر ·

یکی از احساساتی که توی یک سال اخیر، دارم انکارش می‌کنم، حماقته!

حس مزخرف عروسک خیمه شب بازی بودن...

حس تلاش بی جواب...

 

 

 

انتخاب طبیعی فقط دوربازو و قد و رنگ چشم رو‌ انتخاب نمی‌کنه، بلکه توی هر جامعه ای متناسب با اکوسیستم و فرهنگش مفاهیم رو هم برای بقا انتخاب می‌کنه، اینه که مردمانمون دزدی، بی‌شرفی، عدم تعهد و هزاران صفت دیگه رو می‌بلعن و اسمش رو‌می‌ذارن زرنگیییییییی!!!!!!!

بعد هم هر جایی می‌شینن از هوش و ذکاوت ایرانی تعریف می‌کنن!

 

:خانم فاخر از ده هزار کیلومتری معلومه از سید متنفریا

.سید کیه؟

:راننده سرویس صبح

. نه باباااااااااا [خنده]!

:صبح شهاب نبودی ببینی باهاش چیکار کرد!

.من چکار کردمممم، دست تکون دادم داشتین جام می‌ذاشتین!

:معلوم بود داشتی فحش می‌دادی تو دلت، کلا معلومه دیگه خانم فاخر!

 

 

×مشکلی ندارم که از یکی خوشم نمیاد نمایانه! مشکلم اینه که تعدادشون زیاده:دیییی

 

 

 

مود!

فاخر فاخر 27 اردیبهشت · فاخر ·

از صبح حالم خیلی خوب بود، تمیز کاری، سریال، ناهار و ... الان دارم می‌رم سر کار و یهو اعصابم به هم ریخت! 

هی دارم به خودم میگم، مسلط باش بچه‌های مردم چه گناهی کردن اخم و تخم کنی؟ 

بارونم داره میاد یکم زودتر از موعد اسنپ اومدم بیرون دلم آروم بگیره!

 

این پست رو ساعت سه و نیم بعد از ظهر نوشتم!

الان اومدم خونه بوی ... می‌دادم، نمی‌دونم کی ماده نامحترم لیک داده ریخته روم و نفهمیدم، دوش گرفتم باز لباسامو عوض کردم... خوابم نمیاد!

 

 

برنگرد

فاخر فاخر 25 اردیبهشت · فاخر ·

یک بار توی بوفه دانشکده، داشتیم با طور خرید می‌کردیم، چشمم به احمد افتاد کسی که طور رو ترک کرده بود و حال طور مدتی خیلی سر این قضیه بد بود، همینطور که طور روش به قفسه کیک‌های شکلاتی بود و داشت انتخاب می‌کرد، بغلش کردم و گفتم بنظرم ازینا نخریم و بلا بلا بلا که برنگرده تا احمد رفت!

کاش یک ابزار توی مغزم داشتم که اینجور مواقع بغلم می‌کرد و نمی‌ذاشت نگاه کنم، فکر کنم، برگردم...

آدمی رو در دنیای وبلاگ میشناختم که حتی خانواده‌ش به رسمیت نمی‌شناختنش، از نظر خودم خیلی کمکش کردم، حتی به جان گفتم می‌خوام به این آقاعه کمک کنم و می‌ترسم خودش رو بکشه، بماند که جان گفت داره توجه میخره و ولش کن! اما من ول نکردم، ساعت ها درحالیکه باید برای ارشد میخوندم پشت تلفن به ناله هاش گوش دادم، ساعت ها بهش دلداری دادم، مواظب بودم و  حتی وقتی کسی نمی‌خواست ببیندش من رفتم باهاش بیرون و‌ دیدمش!

....

 

بعدها جان گفت خیلی ناراحت بوده که داشتم اینقدر به اون به اصطلاح آدم کمک میکردم...

 

از ناله بدم میاد، اینا رو‌نوشتم که به خودم یادآوری کنم ته آدم‌ها همینه، قربانی نک و ناله بقیه نباشم، ببخشم اما برنگردم!

می‌خواهم زنده بمانم!

فاخر فاخر 25 اردیبهشت · فاخر ·

خوابیدن رو زیاد دوست ندارم اما لش کردن رو چرا! بخصوص وقتی هوا ملسه و کار نداری، بیدار شی با پتو بیای رو کاناپه در بالکنم باز بذاری ::))))

 

دیشب انواع خواب‌های ترسناک رو دیدم، اولیش که خیلی واقعی بود و خودم هم نقش داشتم، اون زنی که صورت نداشت...

 آخریش ترسناک و روحی! بود، آخرش هم اکشن شد :)))

خلاصه خسته شدم اومدم اینجا و هوا هم باب دلمه!

 

برای آدمی با ذهن نامرتب و شلوغی مثل من، نظم نجات دهنده‌ست، مدتیه آدم مرتب تری شدم، از خونه تا سررسید کارهام نسبت به قبل منظم تر شده.

مامانم یه کابینت داره که داداشم اسمش رو گذاشته کیف هرمیونی، ذهن منم دقیقا همون کابینت مامانمه، همون کیف هرمیونی!

نظم کمکم کرده، مدیتیشن کمکم کرده اما حمله که دست می‌ده نمی‌تونم دستشو پس بزنم... دیشب مورد حمله واقع شدم، به جان گفتم حالم باز داره بد می‌شه، نشخوارا شروع شدن، میفرماد عزیزم رفتی خوش گذروندی مغزت می‌خواد نذاره خوش باشی، بهش محل نده!

اضطراب رو دوباره تو وجودم حس می‌کنم...

 

دیشب دیدم، پتوسی که از خاک قلمه زدم گذاشتم تو آب یه دونه ریشه زده بالاخره! قلبم آروم گرفت و قیلی ویلی رفت! کارهای کوچولو رو ول نمی‌کنم، حالا که دنیای معمولی و بدون اضطراب رو دیدم، مزه‌ش کردم و رفته زیر دندونم، با همه وجودم چنگ می‌زنم به بی اضطرابی و شاد بودن، هر چقدر هم با یک موسیقی یا اتفاق بخواد برگرده نمی‌ذارم!!!

 

 

توی جکوزی نشسته بودیم یهو چشممون به دوتا خانم معلوم‌الظاهر افتاد، گفتم سلام بر std ، سلام بر HPV!

فرانک گفت عیبی نداره ما واکسن زدیم، گفتم عفونت‌های دیگه چی؟ :)

یعنی آخرشم از ترس بیماری شنا یاد نمی‌گیرم =/

 

شاد زی

فاخر فاخر 24 اردیبهشت · فاخر ·

امروز با فرانک رفتیم اوپارک! 

داشتیم از سمت سرسره چپ به راست حرکت می‌کردیم که همزمان جفتمون به فکر ج‌.ا افتادیم. انگار که ترومای مشترکی داشته باشیم! ترومای مرگ و غم.

 بادیدن حال خوب آدم‌ها یاد غم و غصه افتادیم. داشتیم به نداشتن‌های تحمیلی فکر می‌کردیم، از معدود بودن امکانات شادی، تا محدودیت در شادی و از همه بدتر طبقاتی و گرون بودن شادی! 

 

 

به ما خیلی خوش و شاد گذشت، اما غم و کسرهای نمایان ولمون نمی‌کنه! چطور مغز رو خاموش کرد و‌چشم رو‌ بست؟

 

 

 

 

برگ‌ریزون

فاخر فاخر 23 اردیبهشت · فاخر ·

بعضی وقتا نمی‌دونم، دارم واقعا رعایت آداب و اخلاق رو می‌کنم یا حماقت!!!!!

 

جلوی خودم دروغ می‌گی که چی؟ نمی‌دونم کی رگم بگیره فوران کنم؟

 

و فینال تولد بازی!

اینجوریه که می‌دونی چقدر درونگراست، چقدر از ابراز احساسات در اجتماع گریزانه، ولی چون بیست و یک روز بهش گفتی تولدت مبارک، راهی برات نمی‌مونه جز اینکه بگی بیا فلان جا که یکم پیاده روی کنیم!

با تشکر از شمع‌ها برای مقاومت در برابر خاموشی!

واقعیت

فاخر فاخر 21 اردیبهشت · فاخر ·

اینکه می‌گن سن یک عدده و مهم نیست دنبال رویاهات برو، (نفس بسیار عمیق) گزاره غلطیه...

زندگی کوتاهه و اصرار بیش از حد روی یک موضوع عمر آدم رو هدر می‌ده، خوبه که هدف داشته باشی، خوبه که کسی یا چیزی رو دوست داشته باشی و متعهد به هدف و آرزوهات باشی، اما تا کجا؟ تا جاییکه یهو به خودت بیای و ببینی تو خیال آرزوهات غرقی و پنجاه سالته بی هیچ خوشی و مزه و حظ بردنی از زندگی؟ بنظرم مووآن کردن مدیریت زمان زندگیه.

حاصل اصرار بیش از حد آدمیه که سال‌ها در آرزو و خیال زندگی کرده، ناگهان توی سنی که نباید چشم باز می‌کنه که نباید و در هم می‌شکنه، یا هیچ وقت چشم باز نمی‌کنه و توی مجاز خودش دفن می‌شه...

 

اصل لذت است! فلذا لذت بجوئید، در حد سلامت! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب

فاخر فاخر 18 اردیبهشت · فاخر ·

عرضم به حضورتون که چشم ابروی مشکی دیروز تموم شد و امروز با ابروان رنگی در خدمتتون هستیم! 

 

عروسی خیلی خوب بود، من همش وسط بودم! خواهران داماد آهنگ ترکی هم می‌ذاشتن انتظار داشتن من نشینم! 

هرچی می‌گم بابا من فقط ایرانی بلدم!!!!

آخر شب یه خانمی اومدن بهم گفتن ببخشید ولی من از یکی خوشم بیاد باید بگم، شما خیلی نمکی! بعد من اصلا بلد نیستم تو این مواقع واکنش بدم! فقط یادمه باید تشکر کرد! 

 

لحظه امیدواری دیشب: توی آسانسور مامان شالشو کشید جلو، بابا گفت تو هم درستش کن! مامان گفت اون این شکلیه چکارش داری؟! من بدون حس بد تونستم حرف بزنم! گفتم بابا من این شال و کت رو‌ بخاطر حضور شما پوشیدم!