نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

آبگوشت

فاخر فاخر 26 تیر · فاخر ·

زنگ زده بودم ال که هماهنگ کنم برم وسایلو از خونشون بیارم، دعوتمون کرد برای ناهار جمعه به صرف آبگوشت، تعارف کردم گفت اینقدر رو‌حرف بزرگترت حرف نزن!

دیشب دوباره زنگ زد که نری نیاییییی، گفتم عصری میایم ناهار نه، دعوام کرد :( هیچی دیگه قول داده آبشو زیاد کنن ماهم بریم:دی 

منم یک عدد کیک دیشب پختم با خودم ببرم!

 

اون پسته بود پاک کردم؟ درباره ساعت بیولوژیک؟ خدا بخیر کنه دلم بچه می‌خواد! دیشب یه دختر کوچولو تو خیابون دیدم کلا یک وجب بود، به قدری محوش بودم جان از جلوم رد شده نفهمیدم، مهربان عکس دخترش رو‌ گذاشته پروفایل رفتم ابراز احساسات کردم :/

تازه همشم میندازم گردن جان که چون تو نمی‌خوای وگرنه من می‌خوام، در حالیکه مغزم کلا پاسخ مثبتی نمی‌ده و می‌گه زن اگه می‌خوای هم طبق برنامه ای که چیدیم! الان بچه‌دار شی اذیت میشی، هم خودت هم جان هم از همه مهم تر دریا! ولی غریزه داره حرف می‌زنه!

من کلا آدم غریزی نیستم و عقلی‌م ولی حسش خیلی حس جالبیه بچه ها :دی

+رفتیم خونه ال و اینقدر لنا تو دل برو شدههههه که همچنان غریزه‌م : 😎😎😎😎

Diversity

فاخر فاخر 26 تیر · فاخر ·

دانشجوی کارشناسی که بودم مفهوم تنوع برام پررنگ شد، تنوع یکی از نقاط قوت مهم برای یک جامعه و خزانه ژنیه!

این مفهوم رو‌ تعمیم میدم به همه قسمت‌های زندگی، به همه ابعاد جامعه و نه تنها ژن، می‌رسم به اون جمله معروف که "جایی که همه مثل هم فکر می‌کنن، درواقع کسی فکر نمی‌کنه."

این روزا حس می‌کنم، هر چی یاد گرفتم، هر مفهومی که برام ارزش بوده حتی داره عوض می‌شه، تنوع فکری جامعه ما شده خوره و‌آفتمون، یه جوری همه دشمن هم شدن و پلی برای برگشت نمی‌ذارن که آخرش معلوم نیست...

البته نمی‌دونم این تنوع فکریه یا حیرونی و آشفتگی ذهنی...

کاش فردا صبح که بیدار می‌شیم ایمقدر از هم متنفر نباشیم، اولیش خودم!

ظلم

فاخر فاخر 26 تیر · فاخر ·

مثل دی شدم، از زنده بودنم شرمنده‌م از زندگی کردنم، از اینکه می‌رم سر کار شرمنده‌م، از اینکه زندگی معمولیه شرمنده‌م، از اینکه مردم تعدیل شدن شرمنده‌م، از اینکه آدما  موندن تو خرج زندگی شرمنده‌م، از اینکه مادرا بی بچه شدن شرمم میاد، از اینکه حال دوستم خارج ایران رو می‌پرسم و‌می‌گه ج.ا کلی این مدت آدم‌های کشورشونو کشته شرمنده می‌شم، همه چیز برام پایین انداختن سر شده...

امشب رفتیم بیرون یه بستنی بخوریم، حس شرم دارم که رفتم بیرون...

لعنت به اول و اخرتون، قوم الظالمین...

فوتبال!

فاخر فاخر 25 تیر · فاخر ·

جان به پیشنهاد دوست من داره فوتبال می‌بینه، الانم داره از مسی و نبوغش و تفاوتش با رونالدو برام می‌گه منم هیچی نمی‌دونم ولی طرف رونالدو رو‌می‌گیرم که رونالدو رو تیمش حمایت نکرررررد، در صورتیکه هیچی نمی‌دونم و فقط یه عکس کارتونی دیدم دراین باره که اونم خودش چند روز پیش  نشونم داده:دی

 

 

 

 

 

چرب زبانی

فاخر فاخر 24 تیر · فاخر ·

زنگ زده می‌گه خانم فاخر، این سندو نمی‌فرستی؟ می‌گم کمبود سیستمه، یه ربعه دنبال سیستم خالی‌م ایمیل کنم، می‌گه می‌فرمودین براتون لب تاپم خودمو میاوردم! 

من توی ذهنم: اییلاتنمپدرییبجکثپابیژسصفعخحجمپدزژ

 

 

 

 

دیدگاه؟

فاخر فاخر 23 تیر · فاخر ·

به رزا می‌گم دارم روت تاثیرات منفی می‌ذارم و می‌خندم، می‌گه دارم پسرفت می‌کنم! ارتباطاتم که هیچ شده، کلا از هیچی خبر ندارم، جدیدا هم که سوتی می‌دم جلو خود طرف حرف می‌زنم:)

به نظر من که پیشرفتهههه، مردم کلی تهذیب نفس می‌کنن، همچین صفات حسنه ای رو توی خودشون پرورش بدن! واقعا به نظر من خاله زنک نبودن صفت مثبتیه، خیلی مثبتتت!!! 

😒

 

بچه ها پسر جدیدم خیلی مودبه، اسمش رو‌می‌ذارم جوجه چون سنش کمه =)

امروز بهم قهوه تعارف کرد، گفتم ممنونم من قهوه نمی‌خورم، بعد این میم میم می‌گه خانم فاخر فقطططط چایییی بعد با دستش اشارات تریاکی می‌کنه! اینقدر از این شوخیا می‌کنن درباره من آخرش آبروم می‌ره یه جایی!  حالا یکم اطلاعات دارم خب که چی؟

 

 

 

 

 

امروز رزا پرده از رازهای دیگری در شرکت برداشت و من باز برگ‌هام ریخته بود! گفتم حالا من تو دورهمیا و اینور اونور با دوستام بحث روابط چیز در محل کار میشد می‌گفتم شرکت ما خیلیییی خوبه همه با هم دوستن، عین خواهر برادرن، نگو فقط خودم تو دنیای خودم رو‌می‌دیدم! رزا می‌گه منم از وقتی اومدم تیم شما نگاهم این شده اطلاعاتم کم شده اصلا :دی

 

 

 

 

فتنه شناسی

فاخر فاخر 21 تیر · فاخر ·

فتنه امروز یه پیام به طویلی طولانی ترین پست من اینجا بل بیشتر، نوشته تو گروه کلللللل شرکت و از همه تیم‌ها تشکر کرده!!!!!

یاااااا فاخر اعظم! چطور ممکنه؟ میم میم چقدر حرص خورد🤣

من حواسم نبود فتنه تو اتاقه گفتم، تو جیب ما رو نزن تشکر نمی‌خوایم! البته شاهدان گفتن هندز فری داشته نشنیده🙄

 

چقدر ترسناکی زن؟ منظور های موازیت رو ...! یعنی پروژه مال منه!  یعنی من رئیسم! یعنی ماه بعد باز ران داریم، اخلاق سگمو یادتون بره باز بیاین حمالی! چشم عباس میرزا!!!!

وروجک می‌گه ذاتشه، می‌خواد خوب باشه نمی‌تونه! بعضیا فکر می‌کنن برای بدجنسی، این میشینه فکر می‌کنه برای اینکه چطور بدجنس نباشه! گفتم من نه فکر می‌کنم چجوری بدجنسی کنم نه خوش جنسی!

گفت تووووو خیلییییی بدجنسیییی! 🤣😁

 

 

 

 

 

تموم کردیم!

فاخر فاخر 19 تیر · فاخر ·

ولی من دلم می‌خواد بمیرم!

حوصله فکر کردن ممتد به هیچی رو ندارم، حس می‌کنم فایل هایی که فرستادم ایراد دارن! در حالیکه هفتصد و پنجاه و‌سه بار چک شدن! از وسواس خودم خستم!

حوصله ارسال فایل x  رو ندارم، درحالیکه دو هفته شده نوشتمش و مدیر تازه یادش اومده بندازینش تو فرمت فلان، دقیقا همون شکلی  نوشتم و کار نیم ساعته بندازمش تو فرمت شرکت اما؟

حوصله چک رزومه جدید و مصاحبه ندارم!

حوصله جلسه وسط فرآیند رو ندارم!

حوصله کل کل با مدیرا سر ایده های نامحبوبشون رو ندارم، ببم جان اون مرحله چیه آخهههه اضافه می‌کنی؟

 

دلم می‌خواد برم تو فرآیندمو انجام بدم بیام بیرون! نه که با دو‌ تا نیرو نصفه نیمه که دلشون هزار جاست جز سر کار فرآیند رو بذارم و برم تو جلسه! بعد برگردم ببینم ... تو فرآیند!

این وسط گردو ایکسخل هم هی یجوری رفتار کنه انگار نباشه فرآیند پیش نمیره، حاجی با پنج سال کار من میترسم تنها بذارمت پای کار، اینقدر که غرق خوبیاتی! ولمون کن تو رو‌ جدت، الان این نیرو جدیده رو جانشین تو کردم نه وروجک چون می‌خوام سریعتر ردت کنم بری! بروووو خونتون! 

 

 

کاش حداقل سر تایم استارت بخوره، پسرای خودم زودتر بیان دلم قرص باشه! 

 

چقدر از قمپز و خود چیز پنداری تهوع می‌گیرم من!

کاش یه مهر داشتم، هر آدم اینجوری می‌دیدم میزدم رو پیشونیش:"من هیچ ... خاصی نیستم."

 

الزام!

فاخر فاخر 19 تیر · فاخر ·

جان می‌فرماید دیشب چند بار از خواب پریدم و گفتم، زدن؟

 

بله دلیل پنهان این آشوب من جنگه! بلاتکلیفیه!

دیشب داشتم خواب می‌دیدم، چادری بودم و روسریمم لبنانی سفت بسته بودم! یکسری آدم همین شکلی‌م دور و برم بودن! من گیج بودم و منزجر ازشون! چادرمو طبق عادت جلو می‌کشیدم! دلم نمی‌خواست اون آدما چهره‌مو ببینن! من و‌ پدرم بودیم! یهو گفتن ایشون(من)، دیشب مدام توی خواب می‌گفتن ایرانم سرزمینم، وطنم و بعد پدرشون هم در حالت خواب جوابشونو می‌دادن! (الان برام خنده داره) بعد من ازشون متنفررررر بودم!

خلاصه که بعدش رفتم توی جنگل‌های شمال و نمی‌دونم چجوری طی الارض می‌کردم، یهو از جنگل رفتم در یخچال خونمونو باز کردم و  دو تا نخود مشکی که تریاک بود( مغزم شبیه‌سازی کرده بود طبق شنیده‌هاش) برداشتم که با واتووووره بندازیم تو چایی بخوریم! واتوره بالای یه دیوار با دوربین شکاری واستاده بود!

 

 

 

 

یکی از ناهارهای مورد علاقه تابستونی،خورش کدو غوره، یا مسما کدو؟  داره قل می‌خوره! 

از طرفی جان رفته شیر خریده و‌ هیچ کدوم شیر خور نیستیم، اومدم کیکش کنم، دستور مورد نظر رو گذاشتم جلوم و موادش رو هم چیدم رو‌ کانتر، دیدم کیکش شیر نمی‌خواد:دییییی، مدیریت بحران فقط خودم :))))

 

زردک!

فاخر فاخر 17 تیر · فاخر ·

آن دو نفر نیروی شایسته و‌ بایسته رو‌ یادتونه؟ یکیشون رو استندم! شنبه میاد و هی لزلو گس وات؟ تاریخ شروع کارش با تاریخ شروع کار من یکیه من الان پنج ساله دارم کار می‌کنم! یادمه  اول کارم شب‌ها ده می‌رسیدم خوابگاه و اینقدر طاقت فرسا بود که وقتی بعد چند هفته یک روز آف شدم برای خودم گل خریدم! 

به شب  گفتم، گفت به فال نیک می‌گیریم این رو (خربزه ذوق بودم ولی لبخند زدم و متانت خودم رو حفظ کردم:دییی)

 

الانم دلم گرفته، انگار یکی قفسه سینه‌م رو‌ چنگ می‌زنه، این وسط  هی الکی الکی پریود هم می‌شم!

 دارای رحم مغز دار!  رحم من تو سرمه که تا غم میاد، استرس میاد و هرچیییی میاد اینم بی دنگ و‌ دونگ می‌دونگه!

بغضی‌م و با هیچکسم میل سخن نیست...

داشتن درباره پاداش‌های شرکت ایکس، حقوق‌های شرکت ایگرگ حرف می‌زدن، بعد زامبی می‌گه خانم فاخر شما گوش نده، انگار برای من مهمهههه انگار من الان حسودی می‌کنمممممم... 

نخیر من فقط عصبانی میشم که یکی می‌مرد ز درد بی نوایی...