ولی من دلم می‌خواد بمیرم!

حوصله فکر کردن ممتد به هیچی رو ندارم، حس می‌کنم فایل هایی که فرستادم ایراد دارن! در حالیکه هفتصد و پنجاه و‌سه بار چک شدن! از وسواس خودم خستم!

حوصله ارسال فایل x  رو ندارم، درحالیکه دو هفته شده نوشتمش و مدیر تازه یادش اومده بندازینش تو فرمت فلان، دقیقا همون شکلی  نوشتم و کار نیم ساعته بندازمش تو فرمت شرکت اما؟

حوصله چک رزومه جدید و مصاحبه ندارم!

حوصله جلسه وسط فرآیند رو ندارم!

حوصله کل کل با مدیرا سر ایده های نامحبوبشون رو ندارم، ببم جان اون مرحله چیه آخهههه اضافه می‌کنی؟

 

دلم می‌خواد برم تو فرآیندمو انجام بدم بیام بیرون! نه که با دو‌ تا نیرو نصفه نیمه که دلشون هزار جاست جز سر کار فرآیند رو بذارم و برم تو جلسه! بعد برگردم ببینم ... تو فرآیند!

این وسط گردو ایکسخل هم هی یجوری رفتار کنه انگار نباشه فرآیند پیش نمیره، حاجی با پنج سال کار من میترسم تنها بذارمت پای کار، اینقدر که غرق خوبیاتی! ولمون کن تو رو‌ جدت، الان این نیرو جدیده رو جانشین تو کردم نه وروجک چون می‌خوام سریعتر ردت کنم بری! بروووو خونتون! 

 

 

کاش حداقل سر تایم استارت بخوره، پسرای خودم زودتر بیان دلم قرص باشه! 

 

چقدر از قمپز و خود چیز پنداری تهوع می‌گیرم من!

کاش یه مهر داشتم، هر آدم اینجوری می‌دیدم میزدم رو پیشونیش:"من هیچ ... خاصی نیستم."