مثل دی شدم، از زنده بودنم شرمنده‌م از زندگی کردنم، از اینکه می‌رم سر کار شرمنده‌م، از اینکه زندگی معمولیه شرمنده‌م، از اینکه مردم تعدیل شدن شرمنده‌م، از اینکه آدما  موندن تو خرج زندگی شرمنده‌م، از اینکه مادرا بی بچه شدن شرمم میاد، از اینکه حال دوستم خارج ایران رو می‌پرسم و‌می‌گه ج.ا کلی این مدت آدم‌های کشورشونو کشته شرمنده می‌شم، همه چیز برام پایین انداختن سر شده...

امشب رفتیم بیرون یه بستنی بخوریم، حس شرم دارم که رفتم بیرون...

لعنت به اول و اخرتون، قوم الظالمین...