الزام!
19 تیر · · خواندن 1 دقیقه جان میفرماید دیشب چند بار از خواب پریدم و گفتم، زدن؟
بله دلیل پنهان این آشوب من جنگه! بلاتکلیفیه!
دیشب داشتم خواب میدیدم، چادری بودم و روسریمم لبنانی سفت بسته بودم! یکسری آدم همین شکلیم دور و برم بودن! من گیج بودم و منزجر ازشون! چادرمو طبق عادت جلو میکشیدم! دلم نمیخواست اون آدما چهرهمو ببینن! من و پدرم بودیم! یهو گفتن ایشون(من)، دیشب مدام توی خواب میگفتن ایرانم سرزمینم، وطنم و بعد پدرشون هم در حالت خواب جوابشونو میدادن! (الان برام خنده داره) بعد من ازشون متنفررررر بودم!
خلاصه که بعدش رفتم توی جنگلهای شمال و نمیدونم چجوری طی الارض میکردم، یهو از جنگل رفتم در یخچال خونمونو باز کردم و دو تا نخود مشکی که تریاک بود( مغزم شبیهسازی کرده بود طبق شنیدههاش) برداشتم که با واتووووره بندازیم تو چایی بخوریم! واتوره بالای یه دیوار با دوربین شکاری واستاده بود!
یکی از ناهارهای مورد علاقه تابستونی،خورش کدو غوره، یا مسما کدو؟ داره قل میخوره!
از طرفی جان رفته شیر خریده و هیچ کدوم شیر خور نیستیم، اومدم کیکش کنم، دستور مورد نظر رو گذاشتم جلوم و موادش رو هم چیدم رو کانتر، دیدم کیکش شیر نمیخواد:دییییی، مدیریت بحران فقط خودم :))))