نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

بی جنبگی!

فاخر فاخر 3 تیر · فاخر ·

من ظرفیت و صبر بیشتری می‌خوام، اماااا در کنارش اقتدار می‌خوام که این بچه مچه ها رو آدم کنم! به من ربطی نداره هاااا ولی این حد از بیشعوری رو نمی‌فهمم!

جان یه بار می‌گفت می‌ترسم این مشکلاتمون هیچ وقت حل نشه... من نمی‌ترسم، من می‌خوام بزنم زیر همه چیز و برم برای خودم یه گوشه ای که آدما نباشن! البته مشکل من که جان میگه هم همینه، فکر می‌کردم به حلش نیازی نباشه! اما متاسفانه نیازه! خیلی هم نیازه...

اون کسی که اولین بار گفت انسان موجودی اجتماعی است رو واقعا دوست ندارم! دلم میخواد با جان بریم یه جایی که آدمی نباشه به جز ما، فقط خودمون باشیم...

حوصله گنده گنده گنده .... آدما رو‌ ندارم، ذره ای بلوغ ندارن...

احتیاج به حریم!

فاخر فاخر 3 تیر · فاخر ·

 از نظر من هر کی به هر روشی می‌خواد زندگی کنه، ازاده تا جاییکه زندگی من نوعی رو مختل نکنه!

کاری به ماهیت خیلی مسائل در این پست ندارم، صرفا نقد دارم به شیوه برگزاری مراسم‌ها!

عزیزان مسجد، هیئت، حسینیه، تکیه، کلیسا، کنیسه، معبد آمون و ... رو برای برگزاری مراسمات ساختن! لطفا برین داخل مکان تعیین شده و مراسم‌هاتونو انجام بدین، چرا من باید با این حجم از سردرد با صدای بلندگو روضه بیدار شم؟ حالا من مریضی لاعلاج ندارم، مردم واقعا زندگی دارن، مریض دارن، کار دارن و نیاز به سکوت دارن، چرا اینقدر همه چیز باید با صدای بلند و شلوغی باشه؟

والا جز بد و بیراه من نوعی چیزی گیر مسيولینش نمیاد!

مهمون‌های من چند شب پیش ساعت ها تو ترافیک حاصل از ایستگاه صلواتی مونده بودن! 

از نظر من که تمام این اعمال عدم حفظ حریم بقیه مردمه! 

من توی خونه ویلایی بسیار بزرگ زندگی کردم و هر جا دوست داشتم، دویدم، پریدم، آواز خوندم اما الان که آپارتمان نشینم فرهنگ یا بهتره بگم قوانین آپارتمان نشینی رو رعایت می‌کنم، حالا برگزارکننده های مراسمات دقیقا دارن برعکس عمل می‌کنن! من بچه بودم محرم اینقدر تو بوق و کرنا نبود! الان که شهرنشینیه، ترافیکه، مشغولیت شغلی هست، زندگی نداریم! 

یکی دو روز هم که نیست‌... دو‌ماهه!

 

خسته گرما برده!

فاخر فاخر 2 تیر · فاخر ·

خواستم برم دوش بگیرم و جلو در حموم خوابم برد! گرما با من چه کرد؟ واقعا سوختم! 

خانواده‌م زنگ زدن و من از خواب پریدن، سایلنت کردم خوابیدم! چند دقیقه بعد خود به خود بیدار شدم و گوشی رو نگاه کردم، دیدم از شرکت چند بار زنگ زدن! باهاشون تماس گرفتم و یکم کار کردم و زنگ زدم اینور اونور، با خونه که پنجاه و سه بار ویدئو کالشونو رد کرده بودم تماس گرفتم، سفره رو داشتن پهن می‌کردن و همه دور هم بودن! زیزی گوجه برام میاورد سمت دوربین که خاله بیا بخور! 

گفتن چرا جواب ندادی؟ گفتم نمی‌دونم چم شد جلو در حموم خوابم برد... مامانم چشماش خیس شد گفت بچه‌م از بس کار می‌کنه، حالا بیا ثابت کن گرمازده شدم:))))

خاله‌م هم اونجا بود حالا از فردا خاله هام با هم میشینن که الهی بگردم دخترمون فلان، بعد نتیجه می‌گیرن از بس حریص پوله! یعنی هیچکس فکر نمی‌کنه این آدم کارشو دوست داره:دیییی

 

روز سخت

فاخر فاخر 2 تیر · فاخر ·

عارضم خدمتتون که شب بهم یه کاری سپرده، اینکه حواسم به کارهای تیم y و x باشه، حالا هدهاش آدم‌های عجیب غریبی‌ن، مثلا فتانه تا انتها سوخته! هر چند که خیلی محترمانه این وظیفه بر دوش من نهاده شد و اصلا اسمش رو کمک گذاشتیم! اما باز فتانه فتنه جویی کرد! جلوی شب که جرات نداره، اما بعد چند تا تیکه به من انداخت که چون عینکم همراهم بود بقول فوریه به دسته عینکم گرفتم! حتی با اینکه لحن صحبتش خوب نبود و هی از کلمه نظارت استفاده می‌کرد، باز من هیچی نگفتم و کار خودمو کردم! ولی من حاضرم با انواع آدم پرکار، سخت گیر و ... کار کنم با آدم عقده رئیس بودن نه!

خلاصه که از صبح پای تلفنم و الان رسیدم خونه در حالیکه احساس می‌کنم با دو‌لایه لباس تنم سوختم...

چند وقته منتظر این تعطیلاتم اینم از این:دی

یه نیروی جدید داریم، اومده می‌گه اگه میشه ظهر عاشورا شیفت نذارین، پرسیدم یعنی کی؟ برگاش ریخته بود :/

 

 

میتی کومان!

فاخر فاخر 31 خرداد · فاخر ·

امروز میتی کومان با ما جلسه گذاشته بود، بنده تا الان ایشون رو فقط چند باری در حد احوالپرسی دیدم تو تمام این سال‌ها!

 از ابهت ایشون همینو بگم که تمامی مدیران ارشد یه جوری به زمین، دیوار و ... می‌چسبن که گویی کشتی چسبی چیزی هستن!

امروز من و چند نفر دیگه ارائه داشتیم، قبلش با شب ارائه‌م رو تمرین کردیم که حرف نبایدی نزنم! قرار بود اول من شروع کنم و بعد بقیه که برعکس شد! خلاصه من شروع کردم و ایشون در تمام طول پرزنت من به اسلاید نگاه نمی‌کردن بلکه زوم کرده بودن روی من، من اینقدر هیجان حضورشون رو داشتم و نگاهشون اذیتم نمی‌کرد که اصلا نفهمیده بودم، جلسه که تموم شد؛ شب گفت چرا دکتر اینجوری بود من تمرکزم به هم خورد، اصلا اسلایداتو نمی‌دید داشت خودتو نگاه می‌کرد! 

من زدم زیر خنده و‌ گفتم تمیز هم اول که وارد شرکت شده بود، چند دقیقه بهم خیره شد و‌ بعد که حرف زدم فهمید فروغ نیستم، احتمالا دکتر داشته فکر می‌کرده  من با فروغ نسبتی دارم آیا؟ خودشم؟ کجا دیدتم؟ تمیز با اینکه خیلی از دست فتانه عصبی بود زود زود تایید کرد که فکر کرده فروغم :)))))

جالبه که من اصلا در حضور دکتر حس ترس ندارم، زیرا که یک عدد بابای این شکلی دارم که همه ازش مثل چیز می‌ترسن ولی من نه :دییییی

 

 

فردا تولد فروغه، کسی که من رو‌ انداخت تو آب و گفت شنا کن تو می‌تونی!

 

تراپی!

فاخر فاخر 29 خرداد · فاخر ·

علاوه بر شکم، سنگر دیگه ای دارم به اسم سریال‌هام! نه همه‌شون اما بعضی‌هاشون! تاپ ماجرا برای حال خوب  همیشه friends  بوده و هست!

یکم الان با این صحنه گریه کردم و به این فکر کردم من خود مانیکام! از جهت برهم زننده چرخ در صورت غیر مراد بودن، مگه نه اینکه در طریق عشقبازان مشکل آسان کجا؟

پس ادامه می‌دم، حتی اگه غصه نفسم بالا نیاد، حتی اگه زیر میز قایم شم، حتی اگه بغض خفه‌م کنه! حتی اگه پامو در ثانیه پنجاه و سه بار تکون بدم! نباید بذارم ترس‌هام علت وقوع ترس‌هام بشن!

 

 

 

کار!

فاخر فاخر 29 خرداد · فاخر ·

دارم از عصبانیت آتیش می‌گیرم!

دندونامو به هم فشار می‌دم و اسب عصبانیتو می‌بندم به درخت و می‌رم خونه!

 

حالم ازت به هم می‌خوره، کی باشه منم بلد باشم حرف بزنم و جلوی توی سیاس کم نیارم امپر نچسبونم 

وای 

وای 

وای

 

خانواده on time

فاخر فاخر 28 خرداد · فاخر ·

هنوز نرسیدن مهمونامون و‌ من دارم نفس‌های مراقبه ای می‌کشم! 

بابا من رو زمان حساسم این چه وضعیه؟ خب اگه انتایم نمی‌رسین صبح بیاین! چهار راه افتاده بودن هشت اینجا بودن! چایی که دم کردم شبیه شیره شده، یه کیک هم این وسط پختم! دوشم گرفتم، جانم اینقدر کار کرده خوابش برده:دی

ما خانوادگی عادت داریم همیشه چند دقیقه قبل قرار سر قرار باشیم، حالا نه که هیچ وقت دیرمون نشه آدمیزاده ولی اینکه کسی همیشه دیرش بشه واقعا اذیت کننده‌ست!

 

یک بار سر این موضوع با یکی از صمیمی ترین دوستام قهر کردم! قهر شدید!

جان می‌گه نکشیمان منتیس:دی

شما وقتی دیر می‌کنید دارین می‌گین ای قرد مقابل برام اهمیتی نداری، من مهمم نه تو و زمانت! عمرت برام مهم نیست!

فس فس فسسسس...

 

یاد یه خاطره ای افتادم، خیلی سنم کم بود اما چون ناراحت شدم یادمه! قرار بود بریم خونه دختردایی من مهمونی، رسم داریم که خونه زوج جوان بریم! حالا اون موقع مپ و اینا نبود ما هم سفر بودیم تو اون شهر و همگی قرار گذاشتیم در خونه‌ش که بریم، خلاصه ما خانواده منفیس زاده ده دقیقه زودتر از ساعت مهمونی رسیدیم، میزبان نه گذاشت نه برداشت گفت: قرار بود هشت بیاین زود رسیدین! آب سرد رو مامان بابای من ریخته نشد؟:دی

 

من بچه بودم اما جوری بهم برخورد تا آخر شب تکون نخوردم ؛)

 

همگی خانوادگی سر تایم ادایی هستیم، یکی اینجور یکی اونجور ::)))))

مهمان

فاخر فاخر 28 خرداد · فاخر ·

پنجشنبه رو ریلکس شروع کردم، چرا که من جمعه شیفتم، یعنی به خودم حق می‌دم پنجشنبه رو لش جلو ببرم با کمی تمیز کاری!

دیر صبحونه خوردیم، گوشت رو برای قرمه سبزی از فریزر در آوردم، گاز کثیف بود و روحم رو زجر می‌داد*، به جان غر زدم که خیلی اوضاع خونه خیطه! گفت کلاس‌هام تموم شه خودم درستش می‌کنم! دوباره رفت سر کلاس!

چیز میزهای گاز رو‌کنار گذاشته بودم، سینک پر از ظرف بود، ماشین رو خالی کردم که ظرف جدید بچینم، که دیدم جان داره با تلفن حرف می‌زنه و اصرار می‌کنه کسی که پشت خطه نیاد خونمون :دی 

گوشی رو‌ قطع کرد، گفتم کی بود؟ گفت خواهرم، دارن میان اینجا! گفتم الان؟ گفت نه هنوز راه نیفتادن، هر چقدر خواستم بپیچونم نشد! گفت خبر می‌ده که میان یا نه! گفتم خب خب پاشو خونه رو‌آماده کنیم!

خلاصه از ساعت دو تا الان داشتیم کار می‌کردیم! شام رو گذاشتم و خونه بوی مهمونی میده!

 

*دیروز توی کوچه یک پسر بچه داشت دوچرخه سواری می‌کرد و داد می زد که آی روحم درد گرفت! حالا چون از دوچرخه  بزرگتر بود و دوچرخه کمکی داشت؟ یا چون نیاز بود خیلی محکم رکاب بزنه رو‌نمی‌دونم ::)))

 

هورمونیزه!

فاخر فاخر 27 خرداد · فاخر ·

دو هفته  وریشن هورمونی، بی‌حالی، سرگیجه، عصبانیت بی موقع و بیش از حد. خشم، غم و اندوه!

واقعا از اینکه با درمان جلوشو گرفتم راضی‌م، قبلا در ماه شاید دو‌ روز حالم خوب بود!

الان هر چند ماهی دو هفته پاچیده‌م!

 

وروجک می‌گه نروها کدوم منطقه می‌شن؟ گفتم شهرک غرب! انتظارشو نداشت(ساکن شهرکه)! بابا اول صبح با من حرف نزنین =)

 حالا بجز توووو =)

بعد می‌گه دیدی مگه؟ می‌گم چرا خانواده سلطنتین ندیده باشم؟:دی

بهشون گفتم من می‌خوام دختر خوبی بشم، با من ازین حرفا نزنین، رزا می‌گه تا ساعت چند؟ عبضی =)

 

 

هدف امروز: کاهش حرف مزخرف!

 

به جان می‌گم نمی‌تونم تحمل کنم،می‌خوام برم تو لاک خودم، می‌گه درست داری می‌ری، یه مدت اینشکلی بعد متعادل میشی، تحمل کن :دی

امیدوارم قبل متعادل شدن به چوخ* نرم، زیادی دارم برون می‌تراوم!

 

* تمامی صفات انسانی و حسنه ای که با سختی و ریاضت جمع کرده ام را از دست ندهم.

قهر و آشتی!

فاخر فاخر 26 خرداد · فاخر ·

 مدت زیادی بود از‌ گندم بی خبر بودم، همینطور که نشسته بودم روی نیمکت سنگی فضای سبز پشت خونه، بهش زنگ زدم!

 

از آسمون و‌ زمین به هم دوختیم و اینکه عقد کرده و خوشحاله، خوشحال شدم که خوشحاله آخرین بار با بهار و گندم که ویدئوکال کردیم، اشک تو چشماش بود...

 

هی حرف تو حرف شد، یهو گفت هر جا حرف عشق میشه من می‌گم فاخر و جان، جوری که برای هم کوتاه میاین، جوری که هوای همو دارین، جوری که شما همو می‌خواین! برای جان دلم رفت، سیاهی لجباز کنار رفت! راهمو کشیدم سمت خونه! قهر بودم و هزار بار اومده بود پشت خط و جواب نداده بودم!

جواب نداده بودم، من که قدرت عدم پاسخگویی‌م بهش در حد اپسیلونه، گفت کجایی همه جا رو دنبالت گشتم؟ 

گفتم درو باز کن، گفت جدی دارم دنبالت می‌گردم خونه نیستم!

گفتم بیا که من خیلی وقته از خودم رفته‌م!

 

 

تعیین جنسیت

فاخر فاخر 25 خرداد · فاخر ·

امروز خیلی سوتی دادم!

دومیش این که؛ داشتن می‌گفتن جنسیت بچه فلانی هفته دیگه معلوم میشه، گفتم نبابا زوده! رزا گفت چند ماهشه؟ گفتم میشه سه، بعد بقیه حرفم که قرار بود فکر باشه رو بلند گفتم...

البته بستگی داره چجوری نشسته باشه!

 

برگ‌های همه ریخت، بیشتر از همه خودم!

دیوونه‌م؟

 

شوهر!

فاخر فاخر 25 خرداد · فاخر ·

می‌گه من فکر نمی‌کردم این خانمه شوهر داشته باشه، متوجه منظورش می‌شم می‌گم خیلی خوش‌اخلاق و گوگولیه، سین. می‌گه خیلی با معرفت و مهربونه! و اون ساکت می‌شه!

چون که خانمه تپله! خودش؟ از اون خانمه تپل‌تر! تازه فیسش هم... 

 

یه بارم گیر داده بود شب. چون به خودش نمی‌رسه مجرده، گفتم شب‌. سطحش بالاست هم سطحش سخت پیدا می‌شه! 

 

بعد می‌گن چرا تندی؟ چون شماها با شیب زیادی دارید اسب بی شعوری رو‌می‌تازونین :)

 

بوی خون

فاخر فاخر 24 خرداد · فاخر ·

 زندگی رو دم کن، بذار تو فر، بریز پای گلدونا، تا بزن بذار لای کتاب، بچین با لباسات تو کمد، پهن کن روی بند رخت، قدمش بزن، میخش کن به دیوار...

 

آره پک بزن بهش، عمیق، بوی زندگی رو بلند کن، چرا که تموم تنت بوی مرگ می‌ده فاخر...

بوی خوش زندگی

فاخر فاخر 24 خرداد · فاخر ·

پیرو تصمیمات گرفته شده، دارم زندگی رو آسون می‌گیرم، بنابر این الان بوی کیک پیچیده تو خونه :)

ظرفا رو‌ شستم، دارم به ناهار فردا فکر می‌کنم و مسئله ای که سر کار پیش اومده و از خودم بابتش ناراختم که سفت و سخت نگرفتم! اون سخت با زندگی سخت فرق می‌کنه ::)

دلم رمان جدید می‌خواد و هیچ ایده ای ندارم، باید برم طاقچه ببینم چی میابم؟

 

وروجک می‌گه شبیه خانم شیرزاد شدی شارژرتو جا می‌ذاری(خانم شیرزاد شرکتمون)، می‌گم آره من هر کیو مسخره کردم سرم اومد، مثلا حرف زدنمو ببین از بس سوتی تو رو‌ گرفتم ادبیاتمو از دست دادم =)