مدت زیادی بود از‌ گندم بی خبر بودم، همینطور که نشسته بودم روی نیمکت سنگی فضای سبز پشت خونه، بهش زنگ زدم!

 

از آسمون و‌ زمین به هم دوختیم و اینکه عقد کرده و خوشحاله، خوشحال شدم که خوشحاله آخرین بار با بهار و گندم که ویدئوکال کردیم، اشک تو چشماش بود...

 

هی حرف تو حرف شد، یهو گفت هر جا حرف عشق میشه من می‌گم فاخر و جان، جوری که برای هم کوتاه میاین، جوری که هوای همو دارین، جوری که شما همو می‌خواین! برای جان دلم رفت، سیاهی لجباز کنار رفت! راهمو کشیدم سمت خونه! قهر بودم و هزار بار اومده بود پشت خط و جواب نداده بودم!

جواب نداده بودم، من که قدرت عدم پاسخگویی‌م بهش در حد اپسیلونه، گفت کجایی همه جا رو دنبالت گشتم؟ 

گفتم درو باز کن، گفت جدی دارم دنبالت می‌گردم خونه نیستم!

گفتم بیا که من خیلی وقته از خودم رفته‌م!