مهمان
28 خرداد · · خواندن 1 دقیقه پنجشنبه رو ریلکس شروع کردم، چرا که من جمعه شیفتم، یعنی به خودم حق میدم پنجشنبه رو لش جلو ببرم با کمی تمیز کاری!
دیر صبحونه خوردیم، گوشت رو برای قرمه سبزی از فریزر در آوردم، گاز کثیف بود و روحم رو زجر میداد*، به جان غر زدم که خیلی اوضاع خونه خیطه! گفت کلاسهام تموم شه خودم درستش میکنم! دوباره رفت سر کلاس!
چیز میزهای گاز روکنار گذاشته بودم، سینک پر از ظرف بود، ماشین رو خالی کردم که ظرف جدید بچینم، که دیدم جان داره با تلفن حرف میزنه و اصرار میکنه کسی که پشت خطه نیاد خونمون :دی
گوشی رو قطع کرد، گفتم کی بود؟ گفت خواهرم، دارن میان اینجا! گفتم الان؟ گفت نه هنوز راه نیفتادن، هر چقدر خواستم بپیچونم نشد! گفت خبر میده که میان یا نه! گفتم خب خب پاشو خونه روآماده کنیم!
خلاصه از ساعت دو تا الان داشتیم کار میکردیم! شام رو گذاشتم و خونه بوی مهمونی میده!
*دیروز توی کوچه یک پسر بچه داشت دوچرخه سواری میکرد و داد می زد که آی روحم درد گرفت! حالا چون از دوچرخه بزرگتر بود و دوچرخه کمکی داشت؟ یا چون نیاز بود خیلی محکم رکاب بزنه رونمیدونم ::)))