امروز میتی کومان با ما جلسه گذاشته بود، بنده تا الان ایشون رو فقط چند باری در حد احوالپرسی دیدم تو تمام این سال‌ها!

 از ابهت ایشون همینو بگم که تمامی مدیران ارشد یه جوری به زمین، دیوار و ... می‌چسبن که گویی کشتی چسبی چیزی هستن!

امروز من و چند نفر دیگه ارائه داشتیم، قبلش با شب ارائه‌م رو تمرین کردیم که حرف نبایدی نزنم! قرار بود اول من شروع کنم و بعد بقیه که برعکس شد! خلاصه من شروع کردم و ایشون در تمام طول پرزنت من به اسلاید نگاه نمی‌کردن بلکه زوم کرده بودن روی من، من اینقدر هیجان حضورشون رو داشتم و نگاهشون اذیتم نمی‌کرد که اصلا نفهمیده بودم، جلسه که تموم شد؛ شب گفت چرا دکتر اینجوری بود من تمرکزم به هم خورد، اصلا اسلایداتو نمی‌دید داشت خودتو نگاه می‌کرد! 

من زدم زیر خنده و‌ گفتم تمیز هم اول که وارد شرکت شده بود، چند دقیقه بهم خیره شد و‌ بعد که حرف زدم فهمید فروغ نیستم، احتمالا دکتر داشته فکر می‌کرده  من با فروغ نسبتی دارم آیا؟ خودشم؟ کجا دیدتم؟ تمیز با اینکه خیلی از دست فتانه عصبی بود زود زود تایید کرد که فکر کرده فروغم :)))))

جالبه که من اصلا در حضور دکتر حس ترس ندارم، زیرا که یک عدد بابای این شکلی دارم که همه ازش مثل چیز می‌ترسن ولی من نه :دییییی

 

 

فردا تولد فروغه، کسی که من رو‌ انداخت تو آب و گفت شنا کن تو می‌تونی!