هنوز نرسیدن مهمونامون و‌ من دارم نفس‌های مراقبه ای می‌کشم! 

بابا من رو زمان حساسم این چه وضعیه؟ خب اگه انتایم نمی‌رسین صبح بیاین! چهار راه افتاده بودن هشت اینجا بودن! چایی که دم کردم شبیه شیره شده، یه کیک هم این وسط پختم! دوشم گرفتم، جانم اینقدر کار کرده خوابش برده:دی

ما خانوادگی عادت داریم همیشه چند دقیقه قبل قرار سر قرار باشیم، حالا نه که هیچ وقت دیرمون نشه آدمیزاده ولی اینکه کسی همیشه دیرش بشه واقعا اذیت کننده‌ست!

 

یک بار سر این موضوع با یکی از صمیمی ترین دوستام قهر کردم! قهر شدید!

جان می‌گه نکشیمان منتیس:دی

شما وقتی دیر می‌کنید دارین می‌گین ای قرد مقابل برام اهمیتی نداری، من مهمم نه تو و زمانت! عمرت برام مهم نیست!

فس فس فسسسس...

 

یاد یه خاطره ای افتادم، خیلی سنم کم بود اما چون ناراحت شدم یادمه! قرار بود بریم خونه دختردایی من مهمونی، رسم داریم که خونه زوج جوان بریم! حالا اون موقع مپ و اینا نبود ما هم سفر بودیم تو اون شهر و همگی قرار گذاشتیم در خونه‌ش که بریم، خلاصه ما خانواده منفیس زاده ده دقیقه زودتر از ساعت مهمونی رسیدیم، میزبان نه گذاشت نه برداشت گفت: قرار بود هشت بیاین زود رسیدین! آب سرد رو مامان بابای من ریخته نشد؟:دی

 

من بچه بودم اما جوری بهم برخورد تا آخر شب تکون نخوردم ؛)

 

همگی خانوادگی سر تایم ادایی هستیم، یکی اینجور یکی اونجور ::)))))