نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

تموم کردیم!

فاخر فاخر 19 تیر · فاخر ·

ولی من دلم می‌خواد بمیرم!

حوصله فکر کردن ممتد به هیچی رو ندارم، حس می‌کنم فایل هایی که فرستادم ایراد دارن! در حالیکه هفتصد و پنجاه و‌سه بار چک شدن! از وسواس خودم خستم!

حوصله ارسال فایل x  رو ندارم، درحالیکه دو هفته شده نوشتمش و مدیر تازه یادش اومده بندازینش تو فرمت فلان، دقیقا همون شکلی  نوشتم و کار نیم ساعته بندازمش تو فرمت شرکت اما؟

حوصله چک رزومه جدید و مصاحبه ندارم!

حوصله جلسه وسط فرآیند رو ندارم!

حوصله کل کل با مدیرا سر ایده های نامحبوبشون رو ندارم، ببم جان اون مرحله چیه آخهههه اضافه می‌کنی؟

 

دلم می‌خواد برم تو فرآیندمو انجام بدم بیام بیرون! نه که با دو‌ تا نیرو نصفه نیمه که دلشون هزار جاست جز سر کار فرآیند رو بذارم و برم تو جلسه! بعد برگردم ببینم ... تو فرآیند!

این وسط گردو ایکسخل هم هی یجوری رفتار کنه انگار نباشه فرآیند پیش نمیره، حاجی با پنج سال کار من میترسم تنها بذارمت پای کار، اینقدر که غرق خوبیاتی! ولمون کن تو رو‌ جدت، الان این نیرو جدیده رو جانشین تو کردم نه وروجک چون می‌خوام سریعتر ردت کنم بری! بروووو خونتون! 

 

 

کاش حداقل سر تایم استارت بخوره، پسرای خودم زودتر بیان دلم قرص باشه! 

 

چقدر از قمپز و خود چیز پنداری تهوع می‌گیرم من!

کاش یه مهر داشتم، هر آدم اینجوری می‌دیدم میزدم رو پیشونیش:"من هیچ ... خاصی نیستم."

 

الزام!

فاخر فاخر 19 تیر · فاخر ·

جان می‌فرماید دیشب چند بار از خواب پریدم و گفتم، زدن؟

 

بله دلیل پنهان این آشوب من جنگه! بلاتکلیفیه!

دیشب داشتم خواب می‌دیدم، چادری بودم و روسریمم لبنانی سفت بسته بودم! یکسری آدم همین شکلی‌م دور و برم بودن! من گیج بودم و منزجر ازشون! چادرمو طبق عادت جلو می‌کشیدم! دلم نمی‌خواست اون آدما چهره‌مو ببینن! من و‌ پدرم بودیم! یهو گفتن ایشون(من)، دیشب مدام توی خواب می‌گفتن ایرانم سرزمینم، وطنم و بعد پدرشون هم در حالت خواب جوابشونو می‌دادن! (الان برام خنده داره) بعد من ازشون متنفررررر بودم!

خلاصه که بعدش رفتم توی جنگل‌های شمال و نمی‌دونم چجوری طی الارض می‌کردم، یهو از جنگل رفتم در یخچال خونمونو باز کردم و  دو تا نخود مشکی که تریاک بود( مغزم شبیه‌سازی کرده بود طبق شنیده‌هاش) برداشتم که با واتووووره بندازیم تو چایی بخوریم! واتوره بالای یه دیوار با دوربین شکاری واستاده بود!

 

 

 

 

یکی از ناهارهای مورد علاقه تابستونی،خورش کدو غوره، یا مسما کدو؟  داره قل می‌خوره! 

از طرفی جان رفته شیر خریده و‌ هیچ کدوم شیر خور نیستیم، اومدم کیکش کنم، دستور مورد نظر رو گذاشتم جلوم و موادش رو هم چیدم رو‌ کانتر، دیدم کیکش شیر نمی‌خواد:دییییی، مدیریت بحران فقط خودم :))))

 

زردک!

فاخر فاخر 17 تیر · فاخر ·

آن دو نفر نیروی شایسته و‌ بایسته رو‌ یادتونه؟ یکیشون رو استندم! شنبه میاد و هی لزلو گس وات؟ تاریخ شروع کارش با تاریخ شروع کار من یکیه من الان پنج ساله دارم کار می‌کنم! یادمه  اول کارم شب‌ها ده می‌رسیدم خوابگاه و اینقدر طاقت فرسا بود که وقتی بعد چند هفته یک روز آف شدم برای خودم گل خریدم! 

به شب  گفتم، گفت به فال نیک می‌گیریم این رو (خربزه ذوق بودم ولی لبخند زدم و متانت خودم رو حفظ کردم:دییی)

 

الانم دلم گرفته، انگار یکی قفسه سینه‌م رو‌ چنگ می‌زنه، این وسط  هی الکی الکی پریود هم می‌شم!

 دارای رحم مغز دار!  رحم من تو سرمه که تا غم میاد، استرس میاد و هرچیییی میاد اینم بی دنگ و‌ دونگ می‌دونگه!

بغضی‌م و با هیچکسم میل سخن نیست...

داشتن درباره پاداش‌های شرکت ایکس، حقوق‌های شرکت ایگرگ حرف می‌زدن، بعد زامبی می‌گه خانم فاخر شما گوش نده، انگار برای من مهمهههه انگار من الان حسودی می‌کنمممممم... 

نخیر من فقط عصبانی میشم که یکی می‌مرد ز درد بی نوایی...

 

انسان نابخرد

فاخر فاخر 16 تیر · فاخر ·

ورژن عاقل و بالغ خودمو بیشتر از هر ورژن دیگه‌م دوست دارم، اما چه سود که در درون خودمو کشتم که بتونم تو جامعه و زندگی بیرونی عاقل باشم! بخصوص وقتی بیشتر آدما تصمیم رو بر عدم استفاده از عقل گذاشتن و همینجور می‌ذارن خون زخماشون بپاشه رو زندگی همه، ترجیح می‌دن اگه زخمی دارن بقیه هم حتما زخمی شن و اگه کسی زخمی داره نمک باشن، تصمیم گرفتن یا صرفا تحت تکامل خردورزی نیستن و صدشون رو‌ توی غریزی رفتار کردن می‌ذارن! غریزه رو خفه کردن راه نیست ولی آکبندی خرد هم خلاف تکامله! اینکه کنترلی روی رفتارت نداری یعنی هیچ زحمتی برای بودن نمی‌کشی فقط می‌خوای برنده بقا باشی، اونم به معنای واقعی غریزی، یعنی ژن‌هاتو بذاری و نه بودن "خودت" تا وقتی زنده ای.

 

بی عددی!

فاخر فاخر 14 تیر · فاخر ·

بعضی‌آدم‌ها یک بار مردن حقشون نیست، باید روزی چندین بار بمیرن شاید زندگی هایی که گرفتن جبران بشه!

کاش نمی‌مرد تا به وقتش مجازات می‌شد... 

دیروز اون موسیقی خواجه امیری که این مدت روی تصاویر بچه‌ها می‌ذاشتن پلی شد و جوری جگرم سوخت که باز آرزوی مرگ کردم برای کسی که مرده! 

از جنگ عراق که جوونا رو فرستادن کشته بشن تا همین الان که جوونامون دارن توی سکوت می‌رن بالای چوبه دار زندگی به گردنشونه...

 

 

 

قزوین!

فاخر فاخر 14 تیر · فاخر ·

 من زیاد اهل بسط و شرح نیستم! ولی دارم سعی می‌کنم بسط بدم! 

دیروز رفتیم قزوین، رزا پرسید حالا چرا قزوین‌؟ گفتم بخاطر نثار! گفت خودمم گیر دادم بریم شمال بخاطر بستنی لیلی! 

هدف شکم بود که بسیار بیشتر حاصل شد، البته عکس از قیمه نثار ندارم :)

سوغات هم انواع نوشابه سنتی و سرکه خریدیم که برای من جدید بودن، فروشنده هم خیلی با صبوری و تسلط توضیح می‌دادن که بی تاثیر در خرید نبود!

 

 

از اماکن تاریخی که رفتیم من سعدالسلطنه رو‌ خیلی پسندیدم، دلم خواست یکی از غرفه هاش در دنیای موازی مال من بود، با همون شمعدونی‌ها که چون دنیای موازیه دیگه خشکشون نمی‌کنم!‌

 

 

حمام قجر یه ویژگی جذاب داشت به اسم انتقال صدا! به این صورت که شما از این ستون به ستون ضربدری می‌تونستی حرف بزنی! آروم حرف بزنی و‌ طرف مقابل بشنوه! حالا چرا شما تو حموم دیت بذاری و اونم یواشکی خدا داند!

 

 

 

یه آقای مسنی هم اونجا بودن که من و جان رو راهنمایی کردن چجوری واستیم بعد گفتن خب حالا حرف بزن، بعد گفت حرف عاشقاااانه و من سریع گفتم جان بقیه هم میشنونا و همه زدن زیر خنده، من فقط می‌خواستم تو مخمصه نیفتیم 😁

 

 

 

این عکس رو خیلی دوست دارم، چهل ستون و نقش‌هایی که کمرنگ شدن، اما معماری همچنان دیوونه کننده‌ست

 

هر وقت که میریم دیدن آثار باستانی، حس بعد شگفت زدگیم حسرته! حسرت اینکه چی بودیم و چی شدیم؟؟؟

 

 

خب کارهامون تموم شد، خونه تمیز شد! صاحبخونه تمیز شد، الانم می‌خوام لاک بزنم! قرار بود فردا بریم قزوین شب برگردیم، حالا تصمیم گرفتیم شب هم بمونیم! همه جا پره! چه خبره؟ 

هیچی هم آماده نیست، همینقدر یهویی هستندی!

 

 

 

هیچ!

فاخر فاخر 12 تیر · فاخر ·

از ظهر که بیدار شدیم بجز پختن ناهار و انداختن لباس در ماشین، هیچ کاری نکردم بقول قره خونمون مثل طویله شده بعد من همه‌ش دارم تو یوتیوب ویديوهای اکسپلور گردی  این زوج 2mt  رو می‌بینم!

یه کلاس زبان آفلاین خریدم قبل جنگ، دسترسیم تا ماه پیش قطع بود و جز همون جلسه اول جلو نرفتم! 

نه مطالعه می‌کنم، نه تمیز کاری، نه یوگا دیگه می‌رم! 

الان جان رفت بیرون، گفتم حله رفته الان تنها شدم برم خونه رو‌ تمیز کنم! حالا بنده خدا تو اتاق پشت میزشه اصلا کاری به من  نداره ها، متاهل نبودمم مدام منتظر بودم بقیه برن من تنها شم! حتی کتابخونه چون بقیه بودن نمی‌تونستم درس بخونم! سر کارمم دلم می‌خواد تنها بودم متاسفانه ۵۳ نفریم توی یه اتاق !

چه وضعیه ساختی فاخر؟

واضح!

فاخر فاخر 12 تیر · فاخر ·

احساس می‌کنم توی لوپ زمانی گیر افتادم و هی نمی‌گذره!

یاد اون موقع‌ها افتادم که می‌گفتن فیلمش درومده خاک هایده رو قبول نمی‌کرده =))))))))

 

کاش واقعا کارما، کائنات، قدرت فوق بشر و ماورا وجود داشت یه اتفاق اینجورکی معجزه ای میفتاد، هر چند با رویی که ازینا سراغ دارم میبستنش به یه چیزی مخصوص خودشون ولی جالب میشد ؛)

 

دیشب ساعت ۱ اومدم خونه و هی لزلو گس وات؟ ساعت دو شب فلافل خوردیم و بقیه فیلممون رو‌دیدیم که موضوع مورد علاقه من بود و خیلی خوش ساخت بود(spot light)! صبحشم نوبت لیزر داشتم و کله صبح بود! بدو بدو بدون صبحونه فقط رفتیم! هوا خیلی خوب بود، جان با نون اومد دنبالم رفتیم تو پارک صبحونه خوردیم، یکم خرید کردیم، اومدیم خونه و‌ تا ناهار خوردیم شد چهار و باز من نوبت آرایشگاه داشتم، اینقدر خسته بودم زنگ زدم کنسل کنم ولی آرایشگرم گفت نه بیاااا...

اگه یادتون باشه موهام رو‌مدل پیرزنی خاله‌م کوتاه کردن و الان تیغ تیغی بلند شده، خواستم مرتب بشه که تصمیم گرفتیم ماه بعد کوتاه شه (چرا دارم اینا رو‌می‌گم؟) بعدددد یه خانمی که اونجا بود گفت موهات خیلی قشنگه بذار بلند شه حیفه میزنیش، گفتم الان با ماسک و سرم اینجورین همیشه رو هوان! بعد آرایشگرم که به دلیل عدم نظر دهی بسیار، بهش علاقه دارم نظر داد! گفت این کلا مقاومت می‌کنه چقدر اصرار کردم رنگ کنه؟ هی می‌ذاشت سفیداش در بیاد، الانم موهاش پروتئینه باید بشه گوش نمی‌کنه! 

برای تو اسمش مقاومته برای من اسمش اینه بذارم همه‌ش یه دست سفید شه ببینم بهم میاد؟ اگه اومد رنگ نذارم! پروتئینه هم ندوست موهای فرفری خودمو ترجیح می‌دم!

استیکر چشم چرخاندن!

مگه همه باید یک شکل باشن؟؟؟؟؟؟

 

یه بارم گفت این خط لبخندت فلان، بابا من سی و دو سالمه و به زودی سی و سه ساله می‌شم، هیچ مشکلی با سنم ندارم و به نظرم قیافه‌م شبیه سنمه! اضطراب مرگ هم در من شدید نیست اونقدر! اضطرابات دیگه ای دارم :))))))))))

یادم رفتتتت

فاخر فاخر 9 تیر · فاخر ·

چونکه قصه فتانه رو  بعنوان  تجربه  رفتاری با آدم‌ها می‌بینم، واکنش‌هاش رو اینجا می‌نویسم که در آینده  بدونم   تجربه داشتم و چگونه رفتار کردم!

دیروز با رزا، خوش و‌ فتانه  داخل بودیم، رزا و خوش رفتن بیرون اتاق منم داشتم یه چیزی رو میچپوندم ( وی همیشه در حال چپاندن و‌ وول خوردن  است)، یهو فتانه گفت فاطمه ممنونم که کمکمون کردی واقعا موثر بود، من حتی سرم رو هم بالا نیاوردم و گفتم کاری نکردم! 

 

قیافه‌م شبیه مامانایی بود که می‌گن من کادو نمی‌خوام تو آدم باش!

فکر کرده مثلا سیاسته این؟ خون آدم‌ها رو بکنی تو شیشه و بعد تشکر کنی؟؟؟!!!

اینقدر سخته رعایت ادب و‌ کنترل  روی احساساتتون؟ یا فکر می‌کنین سکوت بقیه خریتشونه؟ 

مطمينا با شب درباره رفتار زشتش حرف میزنم!

 بله، زندگی مشترک یک رابطه دو نفره‌ست و نیازه هر فردی وظایفی رو انجام بده! من هم اگه کار می‌کنم برای همین زندگی مشترکه و پولمونم مشترکه، کار خونمونم مشترکه، همه چیزمون با همکاریه و من اصلا این مزخرفات ملکه و پرنسس و زن، خرج، ارج و ... تو کتم نمی‌ره! واقعا این حجم از هوایی بودن، غیر منطقی بودن و فکر نداشتن از کجا میاد؟

 

تا نشستم، همکارم عنوان این پست رو ازم پرسید، مثل اینکه موضوع بحثشون بود، بعدش گفت یعنی خرج خونه میدی؟ گفتم بله! گفت فکر کنم فشاری رو خانما نیست! گفتم هست!

میم میم گفت ما هم همینطور، خانمم و خودم درآمدمونو می‌ریزیم وسط بعد قسط می‌دیم بعد خرج می‌کنیم و ...

گفتم فکر می‌کنم نسل ما دهه هفتادیا هممون اینجوریم!

 

ایتن گفت ولی نسل جدید اینجوری نیست!

میم میم گفت آخه جز این باشه نمیشه از پس زندگی برومد ...

 

 

 

خواهر من قبل ازدواج کار می‌کرد، موقع ازدواجش تمام پس اندازش رو داد همسرش خونه دلخواهشون رو بخرن، بعد بدنیا اومدن بچه‌ش هم کار نکرد ولی تمام کار خونه رو انجام می‌ده، الان هم که بچه ها بزرگ شدن باز کار می‌کنه، اینکه نه کار خونه بلدین، نه اقتصاد میفهمین، نه بلدین پس انداز کنین، نه بیرون کار می‌‌کنین، فقط از این آرایشگاه به اون مطب زیبایی، از این بوتیک به اون پاساژ و از فلان کافه به.... می ‌رین اسمش انگل بودنه، نه ملکه بودن! زندگی کوتاهه خوبه آدم مفید باشه! یه کاری یه هنری! واقعا چتونه؟