نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

ازونجایی که دیشب خیلی اشکی مشکی هامو ثبت کردم، اومدم بگم که؛

امروز شب و من رفتیم کمک فتانه اینا! شب مدیرمونه! فتانه داشت طبق معمول ناله می‌کرد! یهو شب گفت تصمیم دارم حالا که اینقدر اذیتین این پروژه رو بدم خانم فاخر هندل کنن، یهو مثل اسپند رو آتیش شروع کرد به جلز و‌ ولز و اینکه این چه حرفیهههه ما می‌تونیممممم ما فلانیمممم...

من ماسک داشتم و‌ لبخندم تا گوش‌هام رفته بود، نه چون پروژه رو بدن بهم چون من در سکوت برده بودم! 

در ادامه شب اوضاع رو خیط تر کرد و گفت، حتی فکر می‌کنم فاخر با هشت نفر این پروژه رو جمع کنه، یعنی شش نفر خودش و دو تا کمک نه این همه کمک، شما هم پروژه خودتون رو ران کنید!

باز ترکید!

 

میم میم در حال کار چشماشو رو به من گرررد کرد، نگو باور کرده و ترسیده!

 

حالا داشتم با وروجک حرف می‌زدم و اینو تعریف می‌کردم، سریع گردو‌ خودشو رسونده که چی می‌گین بعد کلی اصرار، بهش گفتیم اومده می‌گه آرهههه می‌دونههههه "ماااا" میتونیم! گفتم شب گفت فاخر همین الانم با چهار نفر داره کار شش نفر رو انجام می‌ده ، یعنی تو شات آپ خود شیفته فراوانیییی، هر جا تعریفی هست خودشو به زور می‌گنجونه وسط!

گردو همونه که دیروز هم تو جلسه خودشو چپوند وسط درباره چیزی که خبر نداره!

واقعا بعضی مردهای شصتی خیلی عقده‌این!

 

 

به جان می‌گم باز پریودم، می‌گه از بس حرص می‌خوریییی، کمترررررر!

و خب آره گور باباش!

 

دلتنگی

فاخر فاخر 7 تیر · فاخر ·

نمی‌دونم افسردگیمه یا جدی جدی بی حرمتی این لکاته تاثیر گذاشته اینقدر که باز دارم گریه می‌کنم! 

کاش صبح که بیدار شم شش ساله‌م باشه و با بابابزرگم تو حیاط بازی کنیم، بعد بریم زیزیگولو ببینیم و بگه آسیپولیکا تا به تا  و شعرشو بخونه، زیر نور آفتاب که افتاده رو فرش‌ دستباف بی بی چرت بزنه و من کله کچلشو قلقلک بدم و بخنده!  بگه انگور بخور و‌ من بگم نمی‌خوام و هی بهم پیشنهاد خوراکی بده و بگم نه، بعد ابروشو بالا بده و بگه لا اله الی الله!

 بوی نون بلند شه و‌ بفرستتم تو حیاط که سر و‌گوش آب بدم و‌ ببینم نون آماده‌ست یا نه؟ بی بی بگه نبری براش ها معده‌ش اذیت می‌شه! بگم نه برای خودمه و بعد ببرم براش! با انگور بخوره و کیف کنه! بعد جلوی کابینت بایسته و عصاشو تکیه بده بین پاش و‌ کابینت و چای دم کنه! 

باباجی من دلم برای اون خونه، اون نور، اون همه که دوستت داشتم تنگ شده... 

یک شب اومده بودین خونمون، دو تایی و من خیلی خوشحال بودم، تلوزیون روشن بود و‌ مامان شاد بود، داشتین زعفرون پر می‌کردین، پات دراز بود سالها بود پات جمع نمی‌شد، مامان می‌گفت بخاطر کار زیاده! عصات کنار پات بود، من نشسته بودم پایین تر از همتون که ببینمتون! عاشق تماشا بودم! دفترم دستم بود و مشغول بودم! از بین همه تو رو‌ کشیده بودم باباجی! با گل زعفرون بنفش توی دستت و عصای کنار پات! آخر شب نشونت دادم و چقدر دوستش داشتی...

آخ باباجی من تو نوه ها تنها بودم، ولی خودت رفیقم بودی ...

 

بعد فوتت یه بار بی بی بهم گفت، زن زرین و‌ مرد چوبین! گفتم ‌عه خودت شوهر قد بلند بور داشتی به ما که رسید چوبی؟ می‌خندید و قند تو دلش اب میشد ولی  تهش گریه می‌کرد که تو رو‌ نداره... 

کاش بودی ...

 

امسال که اومدم خونتون و‌هیچکس نبود، خیلی گریه کردم...

مثل امشب که بند نمیاد...

خط قرمز

فاخر فاخر 6 تیر · فاخر ·

الان که می‌نویسم حسابی گریه کرده ام، فحش داده ام، جیغ زده ام و جان به روش شلدون و قیافه شلدون برایم نوشیدنی گرم آورده است خورده ام(وسط همه گریه ها لحظه ای خندیدم)، حتی بهم گفته اگر کمک می‌کند برایم سیگار می‌خرد، اما من فقط باید حرف می‌زدم!

تمام این چند روز خودم را کنترل کرده ام! ریخته ام توی خودم، گفته ام عیبی ندارد!

اما دیگر باید میترکیدم، دختره بی‌شعور احمق لاسو سست عنصر بی‌شرافت بی حرمت بی خانواده دارای کودکی پر از تحقیر و دیده نشده و بدبختتتتتت!

به قدری حالم بد بود که به جان گفتم الان هاست که مثل بابا سکته کنم و فشارم بچسبد به سقف، اگر چیزیم شد بگو از فتنه های فتانه دم اژدهای دماغ عملی بد ریخت کریه المنظر بود! 

تمام این سالها به من حسادت کرده و‌من نفهمیده ام! چقدر من خربزه بودم، آخخخخخخخ قلبم درد می‌آید از خربزگی و سر به راهی خودم، از اینکه اینقدر از حاشیه دورم که ...

 

ذهنم همه رفتارهای این سالها که به کتفم گرفته بودم را جلوی چشمم آورده است...

 

تا امروز سکوت کردم چون من آدم آرومی‌م! اما حق نمی‌دهم با تیم من بدرفتاری کند، پشت گوشش را دیده کمک‌بچه های من را میبیند!

 

 

 

 

کتابی نوشتن شبیه عزیزم گفتن دخترها به هم دیگر است؟

 

 

 

 

 

 

خواب خوشمزه

فاخر فاخر 5 تیر · فاخر ·

نمی‌دونم چمه، بعنوان برنده جایزه بی‌خوابی، چند روزه همه‌ش خوابم میاد و یک علقه و گرایش خاصی به بالش پیدا کردم!

امروز نه با زنگ بچه ها بیدار شدم، بعد به زورررر خودمو خوابوندم همینکه خوابیدم حوالی ساعت یازده بود پدرم زنگ زدن، چه وضعیه تا ظهر خوابی؟ جان کجاست؟ جانم خوابه!وای وای وای، مامانم ازونور می‌گن خب حتما جان شبا مطالعه میکنه که روز خوابه، منم که هیچی، یعنی واقعا داماد دوستی تا کجا؟

 

ناهار خوردیم و من باز پناه آوردم به تخت، الان بیدار شدم و سرم یه حالیه! دلم نمی‌خواد از تختم جدا شم ::))))))

خیلی کم تو عمرم اینجوری میشم!

 

اینقدرم از دیشب خواب دیدم که قابلیت کتاب شدن داره یک تیکه‌ش:

 

خواب دیدم توی بغل جانم و ناگهان چشم هاش خودش نبود! مژه های قرمز و چشم های آبی...

جیغ می‌کشیدم که ولم کن! تو همسرم نیستی!

و انگار از یه جایی به بعد فهمیدم خوابم و باید جیغ بکشم که بیدار شم اما در عوض چشمامو که باز کردم باز توی بغل همسرم بودم، صورتشو لمس کردم و دیدم خودشه، یعنی داشتم توی خواب خواب می‌دیدم؟

 

در ادامه

همسایمون برامون نذری آورد!

من داشتم لباسمو نگاه میکردم بپوشم دستم نمیرسید

یه یونولیت پر از آناناس یا طالبی یا چیزی شبیهش(شیار های نیم دایره ای مثل آناناس داشت و بافت پوستش شبیه طالبی بود)  رو هل دادن تو خونه یه آدمم اومد تو قبل اومدن همون چشم هایی رو داشت که قبلش تو صورت جان دیدم،  منو دید انگار چشمای قبلیش رفت کنار و‌چشم نرمال اومد رو صورتش! من کنار روفتن عنبیه قبلی رو دیدم و هری دلم ریخت! 

 

 

 

پریشب هم خواب دیدم آقای آدام دریور  تراپیستمه و‌می‌خولد بهم تجاوز کنه! بهم گفت اینجوری که دلت پیش جانه نیا پیش من! وقتی ازش ناراحتی باید بیای!

من محکم دستاشو گرفته بودم نزدیک نشه و داشتم فرار می‌کردم!

بی جنبگی!

فاخر فاخر 3 تیر · فاخر ·

من ظرفیت و صبر بیشتری می‌خوام، اماااا در کنارش اقتدار می‌خوام که این بچه مچه ها رو آدم کنم! به من ربطی نداره هاااا ولی این حد از بیشعوری رو نمی‌فهمم!

جان یه بار می‌گفت می‌ترسم این مشکلاتمون هیچ وقت حل نشه... من نمی‌ترسم، من می‌خوام بزنم زیر همه چیز و برم برای خودم یه گوشه ای که آدما نباشن! البته مشکل من که جان میگه هم همینه، فکر می‌کردم به حلش نیازی نباشه! اما متاسفانه نیازه! خیلی هم نیازه...

اون کسی که اولین بار گفت انسان موجودی اجتماعی است رو واقعا دوست ندارم! دلم میخواد با جان بریم یه جایی که آدمی نباشه به جز ما، فقط خودمون باشیم...

حوصله گنده گنده گنده .... آدما رو‌ ندارم، ذره ای بلوغ ندارن...

احتیاج به حریم!

فاخر فاخر 3 تیر · فاخر ·

 از نظر من هر کی به هر روشی می‌خواد زندگی کنه، ازاده تا جاییکه زندگی من نوعی رو مختل نکنه!

کاری به ماهیت خیلی مسائل در این پست ندارم، صرفا نقد دارم به شیوه برگزاری مراسم‌ها!

عزیزان مسجد، هیئت، حسینیه، تکیه، کلیسا، کنیسه، معبد آمون و ... رو برای برگزاری مراسمات ساختن! لطفا برین داخل مکان تعیین شده و مراسم‌هاتونو انجام بدین، چرا من باید با این حجم از سردرد با صدای بلندگو روضه بیدار شم؟ حالا من مریضی لاعلاج ندارم، مردم واقعا زندگی دارن، مریض دارن، کار دارن و نیاز به سکوت دارن، چرا اینقدر همه چیز باید با صدای بلند و شلوغی باشه؟

والا جز بد و بیراه من نوعی چیزی گیر مسيولینش نمیاد!

مهمون‌های من چند شب پیش ساعت ها تو ترافیک حاصل از ایستگاه صلواتی مونده بودن! 

از نظر من که تمام این اعمال عدم حفظ حریم بقیه مردمه! 

من توی خونه ویلایی بسیار بزرگ زندگی کردم و هر جا دوست داشتم، دویدم، پریدم، آواز خوندم اما الان که آپارتمان نشینم فرهنگ یا بهتره بگم قوانین آپارتمان نشینی رو رعایت می‌کنم، حالا برگزارکننده های مراسمات دقیقا دارن برعکس عمل می‌کنن! من بچه بودم محرم اینقدر تو بوق و کرنا نبود! الان که شهرنشینیه، ترافیکه، مشغولیت شغلی هست، زندگی نداریم! 

یکی دو روز هم که نیست‌... دو‌ماهه!

 

خسته گرما برده!

فاخر فاخر 2 تیر · فاخر ·

خواستم برم دوش بگیرم و جلو در حموم خوابم برد! گرما با من چه کرد؟ واقعا سوختم! 

خانواده‌م زنگ زدن و من از خواب پریدن، سایلنت کردم خوابیدم! چند دقیقه بعد خود به خود بیدار شدم و گوشی رو نگاه کردم، دیدم از شرکت چند بار زنگ زدن! باهاشون تماس گرفتم و یکم کار کردم و زنگ زدم اینور اونور، با خونه که پنجاه و سه بار ویدئو کالشونو رد کرده بودم تماس گرفتم، سفره رو داشتن پهن می‌کردن و همه دور هم بودن! زیزی گوجه برام میاورد سمت دوربین که خاله بیا بخور! 

گفتن چرا جواب ندادی؟ گفتم نمی‌دونم چم شد جلو در حموم خوابم برد... مامانم چشماش خیس شد گفت بچه‌م از بس کار می‌کنه، حالا بیا ثابت کن گرمازده شدم:))))

خاله‌م هم اونجا بود حالا از فردا خاله هام با هم میشینن که الهی بگردم دخترمون فلان، بعد نتیجه می‌گیرن از بس حریص پوله! یعنی هیچکس فکر نمی‌کنه این آدم کارشو دوست داره:دیییی

 

روز سخت

فاخر فاخر 2 تیر · فاخر ·

عارضم خدمتتون که شب بهم یه کاری سپرده، اینکه حواسم به کارهای تیم y و x باشه، حالا هدهاش آدم‌های عجیب غریبی‌ن، مثلا فتانه تا انتها سوخته! هر چند که خیلی محترمانه این وظیفه بر دوش من نهاده شد و اصلا اسمش رو کمک گذاشتیم! اما باز فتانه فتنه جویی کرد! جلوی شب که جرات نداره، اما بعد چند تا تیکه به من انداخت که چون عینکم همراهم بود بقول فوریه به دسته عینکم گرفتم! حتی با اینکه لحن صحبتش خوب نبود و هی از کلمه نظارت استفاده می‌کرد، باز من هیچی نگفتم و کار خودمو کردم! ولی من حاضرم با انواع آدم پرکار، سخت گیر و ... کار کنم با آدم عقده رئیس بودن نه!

خلاصه که از صبح پای تلفنم و الان رسیدم خونه در حالیکه احساس می‌کنم با دو‌لایه لباس تنم سوختم...

چند وقته منتظر این تعطیلاتم اینم از این:دی

یه نیروی جدید داریم، اومده می‌گه اگه میشه ظهر عاشورا شیفت نذارین، پرسیدم یعنی کی؟ برگاش ریخته بود :/