نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

آشپزی!

فاخر فاخر 14 خرداد · فاخر ·

با اصرار من اومدیم خونه مادرشوهر!

ظهر رسیدیم و از قبل نگفتیم، ظهر مهمون داشتن آقای نازنینی بودن دوست بابای جان! خیلی خوشحال شدن، هرچند پدر کلا خوشحالی بروز نمی‌دن =)

 خلاصه که رفتن  و ما هم اومدیم دراز بکشیم عمه اومدن! دیگه زشت بود رفتیم پایین! مامان فرمودن عروس شام بذاره، به جان می‌گم مامانت خیلی تابلو داشت جلو عمه پز عروس می‌داد ! می‌گه آره ولی دسپختت رو بیشتر دوست داره و اینکه باهات راحته! 

مامان جان ازین مدلاست که چایی هم میارن تو اتاق و اجازه ظرف شستنم بهم نمی‌دن ولی جلو بقیه ریزززز ازین حرکات می‌زنن، احتمالا گفتن عروسش قر و قیافه ای و دکتره دست به سیاه سفید نمی‌زنه (من دکتر نیستم هزار بار هم گفتم)

 =))))))))

 

داشتم شام می‌ذاشتم، جان هم بغل دستم‌ کمکم می‌کرد، با لهجه خودمون گفتم ای طالعتون رو دختران حاجی! می‌گه چرا؟ می‌گم تا نقشمون دختر ‌خانواده مادری بود، عروس میومد پادشاهی می‌کرد مامانمون تو آشپزخونه بود، الانم که عروسیم باز تو اشپزخونه ایم که خواهرشوهر تو راهه :دی 

 

البته که این یه دونه خواهر شوهر من خودش اهل کار زیاده و من معمولا کمکشم ؛)

از عجایب آدمیزادگی!

فاخر فاخر 13 خرداد · فاخر ·

از سخیف ترین ویژگی آدمیزاد برده و بنده بودنه، از همه‌ش سخیف تر برای من، عار برای من، بنده پول بودنه...

یعنی قشنگ مور مورم می‌شه می‌بینم رفتار مشابه در دو آدم با جیب متفاوت دو جور برداشت میشه! 

پولدار دیکتاتور میشه قدرتمند و معتقد، بی پول دیکتاتور میشه متعصب متحجر؟ به پولداره می‌گین دمت گرم به بی پوله می‌گین عقب مونده امل؟  

 

سکوت!

فاخر فاخر 13 خرداد · فاخر ·

دلم می‌خواد هر چی دوست دارم بگم ولی دست و زبان و همه بسته‌ست آقا! 

فقط می‌تونم بگم بووووووق به اصلاحاتچی! ای تف تو شرف نداشتتون =)

 

حرص خوردن!

فاخر فاخر 12 خرداد · فاخر ·

امروز با‌ فرانک رفتیم یکم غیبت کردیم و "هی لزلو، گس وات؟"* نتیجه نهایی این شد که هفته ای یک ربع شده همو ببینیم و‌ حرف بزنیم، اسمش رو هم بذاریم گاسیپ تایم! 

 

 

 

آسمان می‌گه تقصیر خودته! نباید می‌ذاشتی با این وضعیت نیروهاتو ببرن، گفتم دست من بود؟ نیروهای من نبودن! از وقتی من هدشون شدم دارن جفتک می‌ندازن و اصلا خودم تسریع کردم رفتنشونو!

 

 

 

باید کنترل کنم ببینم چجوری می‌تونم از دخالت گردو کم کنم، کمبود عزت نفسی داره که بیا و ببین!

اعصابمو بهم ریختن!!!!

غروب یهو به هم ریختم اومدم خونه جان داشت میپوشید بره که من فضا داشته باشم، گفتم بیا بشین مرد من چرا باید از تو عصبانی باشم؟ اینجوری شده و حرف زدم! الان باز تپش قلب گرفتم از کاراشون! 

آرزو می‌کنم دو تا آقای مؤدب تحصیلکرده، با وقار، فرز، با شعور، پر تلاش و با انگیزه بیان مصاحبه من رو هوا بزنمشون!

 

 

*دیالوگ از سریال what we do in shadows!

بلاگ!

فاخر فاخر 11 خرداد · فاخر ·

نمی‌دونم شما هم دقت کردین یا فقط من دقت کردم یا فقط توهمه، از وقتی تو بلاگیکس می‌نویسم یکم برونگرا شدم، قبلا فقط مینوشتم و میخوندم، وب های معدودی گاهی کامنت می‌دادم، الان هی دلم می‌خواد مراوده کنم =)

 

صد من یک غاز!

فاخر فاخر 11 خرداد · فاخر ·

از همون اولِ اول که نه، از اولِ دوم اینایی که رفتم سر کار  بود تصمیم قطعی گرفتم زبونمو غلاف کنم و‌ به آدم ها گیر ندم و جواب های دندان شکنمو بذارم برای زیر دوش! 

امروز اتفاق عجیبی افتاد!

تلفن اتاق زنگ خورد، جواب دادم و  سیب زمینی با خوشبو کار داشت! خوشبو و فتانه داشتن حرف می‌زدن! خوشبو اومد پشت خط، فتانه با صد و هشتاد و‌ سه کیلو وزن شروع کرد به ناز کردن که بمون برات تعریف کنم بعد برو جواب بده، اصلااا دیگه بقیه‌شو برات نمیگم! تا اینجا به من ربطی نداشت و توجهی هم نکردم، خوشبو، خودکار و‌کاغذ خواست من نزدیکش بودم و‌ روی میزم داشتم، طبق معمول که زیاد نمیشینم سر کار، بهش خودکار و‌ کاغذ دادم و داشتم باز وول میخوردم که یهو فتانه خروس جنگی طور در حالیکه رفته بود خودکار و‌کاغذ بیاره،  گفت عه عههه عههههه! من برگ‌هام هر روز توی این شرکت داره می‌ریزه و اصلا هر روز نه، هر لحظه پاییزه! خیلی دوست داشتم ژن‌های ترسناکمو بروز بدم اما صبوری و سعه صدر نشون دادم و زدم زیر خنده گفتم، چیشد؟ گفت عه عه عهههه، گفتم جدی چیشده و باز خندیدم! نفهمیدمممم چیشددددد؟؟؟؟؟؟ سرشو انداخت پایین گفت هیچی!

چتونه اساکیل؟ من اگه بخوام سلیطه باشم، کافیه بخوام، همتونو می‌ذارم تو جیب کیف کوچکم! منتها نمی‌خوام و‌انتخابم با شخصیت بودنه!

اینقدر بهم برخورد رفتم تو حیاط با جان حرف زدم آروم شم!

اگه خوشبو پست و مقام داشت میفهمیدم! اگه خودش و خوشبو در رابطه عاشقانه بودن، میفهمیدم! اما هر چقدر فکر می‌کنم و سعی می‌کنم بفهمم بیشتر نمی‌فهمم!

 

 

هی به خودم قول می‌دم غیبت نکنم، امروز با رزا ساعت‌ها درباره خانم لوبیا حرف زدیم! 

برای من این غیبت یا هر چی که اسمشه، خوبه گاهی باشه! چرا؟ چون می‌فهمم همه مثل من فکر نمی‌کنن!!!!!!

 

عنوان از فیلم The Big Short

جوزفیست!

فاخر فاخر 9 خرداد · فاخر ·

یک عدد وبلاگ از نوع فاخر هست که مدتیه نمی‌نویسن، کامنت‌ برام گذاشتن دیشب اما بروز نمی‌کنن، نویسنده جوزف دست منو تو پوست گردو نذار! همچین هی میام ببینم زندگی،صدای معبد دلفی، نیچه و ... در چه حالن اما به در بسته می‌خورم، خب چراااا؟ الان من معتاد شدم چکار کنم؟

 

:')

بلا بلا بلا

فاخر فاخر 9 خرداد · فاخر ·

با شب حرف زدیم، موقعیت جوری پیش رفت که شد! بچه‌هامم بردم...

یکم بعد که حرف‌هامون با بچه‌هام تموم شد، بهم زنگ زد گفت بیا تو حیاط کارت دارم، تمام قد پشت تک تکشون ایستادم، اونا نمی‌دونن شاید هیچوقت هم نفهمن، اما حال دلم خوبه :)

کلا از حامی بودن انرژی می‌گیرم!

بحث رفت  سمتی که گوگولی بارداره، گفت من می‌دونم شماها متاهلین و بزودی ممکنه بیاین بگین مادر شدین فقط نذارین آخراش بگین، یکم باهاش شوخی کردم سر بچه دار شدن و اینکه در خودم نمیبینم و کلا ساعت بیولوژیکم خواب و‌مؤخره! قرمز شده بود =)))))))))

جان معتقده من خیلی مادر خوبی‌م! خودم هم می‌دونم! حتی می‌دونم اون چقدر پدر عزیزی میشه! 

 ترسم از آ.خون.ده! از اقتصاد! از بی ثباتی و هر دمبیلی جامعه! از اینکه بمیرم و بچه‌م بدون من بزرگ شه!

بهش می‌گم دختر یا پسر، بعد کلی اصراااار می‌گه پسر، اینجا بزرگش کنیم بعد گیر این ... بیفته؟ هم نگران جامعه‌ست هم نگران عاشق شدن و شوهر کردنش!

من ولی نگران عاشقیش نیستم، ما ارث داریم عاشق ادبیاتی‌ها بشیم و ادبیاتی‌ها بهترین مردهای دنیان، شاید باورتون نشه آما جز معیارهای ازدواجم بود  =))))))

سمفونی مردگان

فاخر فاخر 9 خرداد · فاخر ·

آقای معروفی یکجوری اشک منو درآوردی که قطع نمی‌شه!

خیلی ممنونم! از هر چی حرف می‌زنم گریه‌م می‌گیره، فکر کنم فردا درباره نتایج آزمایش تو جلسه حرف بزنم هم تهش اشکام سرازیر شه! 

 

بچه‌داری!

فاخر فاخر 8 خرداد · فاخر ·

بعدظهر اومدم یکم چرت بزنم، به زور و سختی خودمو خوابوندم، پنج دقیقه هم نشد با تپش قلب و دلهره بیدار شدم! به حدی از خودشناسی رسیدم که کلی با خودم حرف زدم، خودمو آروم کردم هیچی نیستتتت کاراتو کردی! فردا هم همه چیز خوب پیش می‌ره، نترس...

احساس می‌کنم مامان خودمم! و این خوبه، منی که عمری نامادری بد خودم بودم!

یکم هم با خودم درباره شب و تبعیض و انگیزه تیمی کلنجار رفتم، نمی‌دونم اصلا کار درستیه یا نه حرف زدن در این موقعیت! 

 

 

 

مدتی بود حرف‌های خاله زنکی به گوشم می‌رسید، نمی‌خوام برسه! می‌خوام تو حال خودم باشم! از حرف‌های خاله زنکی متنفرم!

 

دامن یا شلوار!

فاخر فاخر 7 خرداد · فاخر ·

آقایون عزیز، اجرتون با خود خداتون، یه هل بدین این دامن و پیرهن پوشیدن خانما رو عادی کنیم می‌دونم زیباست، زنانه‌ست، قشنگه ولی گرمه و‌تابستون توی راه، خواهشا لطفا زل نزنین!!!! باور کنین این همون پاییه که از شلوار بیرونه عوض نشده که! 

سپاس بیکران

حرف بزن شهریار*

فاخر فاخر 6 خرداد · فاخر ·

مشکل حرف زدن من بیشتر مشکل حرف نزدنه! اینطوری که احساسم رو خفه می‌کنم، جواب های منطقی سوالات رو نمی‌دم، به جاش توی ذهنم کاه رو‌ کوه می‌کنم و ذره رو جهان نامنظم!

الانم زیاد نمی‌تونم بازش کنم ولی، امشب حالم آرومه چون که زیرا حرف زدم، دلمو به دریا زدم و حرف زدم، اونم حرفی که گره گشود! 

دوستی به قدمتشه!

 

*اسم داستان کوتاهی که سال‌ها پیش خوندم! 

شوهر آهو خانم

فاخر فاخر 6 خرداد · فاخر ·

یک مدتیه دلم داستان خوندن می‌خواد، سال جدید با فشار کاری بالا شروع شده، مدیر تغییر کرده و بسیار با دیسیپلین و خارجکیه! اصلا آوردنش بسازه! خیلی هم اهل سندی بودنه!

خلاصه داستان خونم افتاده، اخر هفته گذشته رفتم جنایات و مکافات رو آوردم شروع کنم جان گفت واقعا این کتاب رو چرا از این مترجم خریدی، حیف نیست؟ و اینقدر طی چند سال گذشته این نقد رو بجا آورده که سالهاست خاک خورده، هفته پیش هم که گفت دوباره باعث شد بمونه روی میز و شروع نشه! 

با اینکه ایشون روی میز بودن، بنده داشتم توی طاقچه دنبال یک داستان ایرانی میگشتم که یهو گفتم چرا من شوهر آهو خانم رو نخوندم تا الان؟ خیلی گشتم و نیابیدم بدون سانسورش رو، تا اینکههههه چند شب پیش توی خواب(صدای گریه حضار) دیدم که استادم بهم می‌گه پاشو درس بده و‌من اصلا آمادگی ندارم! چی درس بدم؟ ادبیات! من هم سریع گفتم خب بچه ها چند تا از رمان های .... رو نام ببرید! بعد رفتم روی تخته سیاه با گچ نوشتم ۱. سمفونی مردگان عباس معروفی(برخی حضار گریبان دریده راهی بیابان شدندی)، و بقیه شماره هارو خالی گذاشتم!

خلاصه که دستمون به آهوخانم و شوهرش نرسید اما مرگ قسمت همه‌ست!