خواب!
1 خرداد · · خواندن 1 دقیقه با اتوبوس داشتیم میرفتیم نمیدونم کجا! من، رزا، وروجک واقای گردو! راننده هم راننده سرویس صبحمون بود که بسیار در رانندگی هر و کری و خلافه! دیشب توی خوابم هم با شیطنت گفت، میخوام از یه جایی ببرمتون که هر چهار فصل روببینین، روی یه کوه بلند توی جاده میرفتیم و هر چهار فصل رو دیدیم؟ توی ذهنم فکر میکردم لابد از بهار شروع میشه، اما از زمستون شروع شد، خیلی قشنگ بود دونه های برف، شاخه های پر از برف درختها ، سکوت برف، برگ سبز درخت زیر برف، هوای ابری و بارون پاییزی! سبزی و طراوت و ... خیلی واقعی و نزدیک بود! داشتم از همش با ذوق عکس مینداختم! هیچ وقت همچین زیبایی رو ندیدم!
راننده توقف کرد که چیزی نشونمون بده رفتیم داخل و حموم های عمومی بزرگی دیدیم! اون سه نفر به من نگاه کردن و گفتن عه باید کفش میاوردیم؟؟؟ رفتن کفششون رو بیارن و من مدت طولانی رو وسط قسمت مردانه و زنانه حموم بزرگ و تاریک منتظر بودم ولی نیومدن!
یکهو جان پیداش شد و اومد گفت، بیا بریم، توی یک سالن بابا و یکی از خانم های فامیل نشسته بودن، دو تا بچه کوچک بغلش بودن! گفتم: زهره خانم اینا بچههای دانیالن؟ انتقالی گرفته؟ گفت اره اومدن اینجا(من نمیدونستم اونجا کجاست =/) توی بیداری نوه زهره خانم رونمیشناسم، نگاهش کردم و صورت عروس زهره خانم که کودک باشه روی سر دختر دانیال بود!
با جان اومدیم بیرون، از کجا؟ از پشت قلعه قدیمی زادگاه! در حالیکه قلعه عظمت داشت و تخریب نشده بود! یه سری پسر جوون و سگ سوار چیزی شبیه ارابه به مردم حمله میکردن! توی فکرم گفتم اینا کین آبروی زادگاهو میبرن؟
جان گفت چند دقیقه دیر تر اومده بودیم ما هم گیر اینا افتاده بودیم!!!