میخواهم زنده بمانم!
25 اردیبهشت · · خواندن 1 دقیقه خوابیدن رو زیاد دوست ندارم اما لش کردن رو چرا! بخصوص وقتی هوا ملسه و کار نداری، بیدار شی با پتو بیای رو کاناپه در بالکنم باز بذاری ::))))
دیشب انواع خوابهای ترسناک رو دیدم، اولیش که خیلی واقعی بود و خودم هم نقش داشتم، اون زنی که صورت نداشت...
آخریش ترسناک و روحی! بود، آخرش هم اکشن شد :)))
خلاصه خسته شدم اومدم اینجا و هوا هم باب دلمه!
برای آدمی با ذهن نامرتب و شلوغی مثل من، نظم نجات دهندهست، مدتیه آدم مرتب تری شدم، از خونه تا سررسید کارهام نسبت به قبل منظم تر شده.
مامانم یه کابینت داره که داداشم اسمش رو گذاشته کیف هرمیونی، ذهن منم دقیقا همون کابینت مامانمه، همون کیف هرمیونی!
نظم کمکم کرده، مدیتیشن کمکم کرده اما حمله که دست میده نمیتونم دستشو پس بزنم... دیشب مورد حمله واقع شدم، به جان گفتم حالم باز داره بد میشه، نشخوارا شروع شدن، میفرماد عزیزم رفتی خوش گذروندی مغزت میخواد نذاره خوش باشی، بهش محل نده!
اضطراب رو دوباره تو وجودم حس میکنم...
دیشب دیدم، پتوسی که از خاک قلمه زدم گذاشتم تو آب یه دونه ریشه زده بالاخره! قلبم آروم گرفت و قیلی ویلی رفت! کارهای کوچولو رو ول نمیکنم، حالا که دنیای معمولی و بدون اضطراب رو دیدم، مزهش کردم و رفته زیر دندونم، با همه وجودم چنگ میزنم به بی اضطرابی و شاد بودن، هر چقدر هم با یک موسیقی یا اتفاق بخواد برگرده نمیذارم!!!