یک بار توی بوفه دانشکده، داشتیم با طور خرید می‌کردیم، چشمم به احمد افتاد کسی که طور رو ترک کرده بود و حال طور مدتی خیلی سر این قضیه بد بود، همینطور که طور روش به قفسه کیک‌های شکلاتی بود و داشت انتخاب می‌کرد، بغلش کردم و گفتم بنظرم ازینا نخریم و بلا بلا بلا که برنگرده تا احمد رفت!

کاش یک ابزار توی مغزم داشتم که اینجور مواقع بغلم می‌کرد و نمی‌ذاشت نگاه کنم، فکر کنم، برگردم...

آدمی رو در دنیای وبلاگ میشناختم که حتی خانواده‌ش به رسمیت نمی‌شناختنش، از نظر خودم خیلی کمکش کردم، حتی به جان گفتم می‌خوام به این آقاعه کمک کنم و می‌ترسم خودش رو بکشه، بماند که جان گفت داره توجه میخره و ولش کن! اما من ول نکردم، ساعت ها درحالیکه باید برای ارشد میخوندم پشت تلفن به ناله هاش گوش دادم، ساعت ها بهش دلداری دادم، مواظب بودم و  حتی وقتی کسی نمی‌خواست ببیندش من رفتم باهاش بیرون و‌ دیدمش!

....

 

بعدها جان گفت خیلی ناراحت بوده که داشتم اینقدر به اون به اصطلاح آدم کمک میکردم...

 

از ناله بدم میاد، اینا رو‌نوشتم که به خودم یادآوری کنم ته آدم‌ها همینه، قربانی نک و ناله بقیه نباشم، ببخشم اما برنگردم!