نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

علاقمندی

فاخر فاخر 17 فروردین · فاخر ·

بیشترین خریدهای بدون فکر و هیجانی من توی داروخونه یا قسمت شوینده‌های فروشگاه‌‌ها صورت می‌گیره، چند روز پیش همکارم گفت لباس نوهاتم پوشیدی؟ گفتم تو این اوضاع کی لباس عید می‌خره؟ اوضاع اوضاع سیو پوله! 

 

حالا امروز رفتم داروخونه و با یه جمله فروشنده سریعا اغوا شدم آبرسان خریدم؛ درحالیکه دیروز به جان برای خریدن تنقلات گیر دادم::)))

جان  آبرسانو دستم دید، شروع کرد ادامو درآوردن :)))))

 

 

 

 

 

دنیای وارونه

فاخر فاخر 17 فروردین · فاخر ·

دوستان بلاگفا می‌دونن که خداوند خواب‌های چپندرچلاغی‌م. 

دیشب به قدری خواب ‌هام با جزيیات زیاد و کیفیت بالا بود که حوصله نوشتنشون رو ندارم!

صبح چشم‌‌هامو باز کردم به جان گفتم دیشب زن دایی محکم بغلم کرد و گفت باید باهاش برم و بعد درو باز کرد و‌ دایی رو نشونم داد ! 

بی‌بی هم بود!

اومده بودن دنبالم!!!!

چربی بالا

فاخر فاخر 16 فروردین · فاخر ·

خسته از اردهای بی‌پایانم!

خسته از فکر کردنم!

جان درباره ترامپ و تهران و نقشه حرف می‌زنه، بعد می‌پرسه تو چه حسی داری؟

می‌گم من هیچ حسی ندارم! 

می‌دونم مسخره‌ست که من تو این وضع نابسامان نگران اینم که تعطیل کردن، حالا من با سه تا نیرو باید توی دو روز کاری که براش چهار روز لازم داشتم رو انجام بدم!

حالت تهوع به حال نامساعدم اضافه شده و پیاده روی هم افاقه نکرد! 

نگران دشتستانی‌م! نت قطع شد و من موندم و بی خبری! ترسیدم زنگ بزنم خونشون مامان باباش نگران شن فکر کنن من خبر بدی دارم و ازین فکرهای خوره‌ای! آخه زن دبی جای مهاجرت بود؟ پیامک هم دادم جواب نداد، تنها دلخوشیم اینه که چون خانواده‌ش آشنان اگه اتفاق بدی افتاده بود خبرش می‌رسید تا حالا :/

 

 

 اینقدر کباده مرد عمل می‌کشین، لطفا برین همون به عمل بگرایین، دست از شعار، بلندگو  و فریاد الله اکبر و مرگ‌خواهی بردارین الان وقت عمله آقایون!

 

 

دیشب ساعت نه شب بعد از تقریبا چهارده ساعت رسیدیم خونه، امروز با چنان ذوقی برنامه دو هفته آینده رو توی سر رسید نو نوشتم که انگار نه انگار جنگه! بعد هم رفتیم داخل یکسری کارهامونو با بچه‌ها انجام بدیم و یک وسیله جدید رو با فتانه چک کنیم، با فتانه تو اتاق بودیم و بچه ها توی اتاق دیگه ای، تمام وسیله‌ها و اتاق لرزید، به هم یه نگاه کردیم و دوباره! من در تردد بودم بین سه تا اتاق رفتم و برگشتم دیدم بچه‌ها نشستن می‌گن ش. زنگ زده بیاین بیرون گفتیم پنج دقیقه دیگه تمومه! گفتم شما الان برین کاری نیست من و فتانه هم تست کنیم میایم، فتانه ترسیده بود... به جان زنگ زدم گفتم من داخلم گوشیمو جواب ندادم نترسی، گفت قبل اینکه بری تو باید به من خبر بدی...

اومدیم بیرون، بارون بارید و باز وسط بارونا می‌زدن، هگرید می‌گفت نترسین یکی داره از پله‌ها میاد پایین...

بارون شدید بود، خیلی‌ از بچه‌ها جمع شده بودن پشت در ورودی و با لبخند به بارون نگاه می‌کردن، به صاد گفتم ما ایرانیا یه سیگار گذاشتیم بین لبامون و به ازرائیل می‌گیم، کجایی بلا؟ 

 

در راه

فاخر فاخر 14 فروردین · فاخر ·

دیروز رفتیم سیزده به در مثل همیشه* با خاله‌هایم، ما زودتر رفتیم املت آتشی خوردیم برای صبحانه، تاب بستیم برای بچه ها و کلی هوا ملس و ملوس بود! 

این مدت خیلی کم ترسیده‌ام اما دیروز صبح که بیدار شدم تخته سنگ بزرگی روی سینه‌ام بود، بی توجهی کردم و اینقدر در حضور خانواده مادری شادی کردم که یادم رفت! دیشب اما باز برگشت به شکل ضربان نامنظم قلب! باز هم بی توجهی کردم! 

فکر می‌کنم آدم متناقضی در بی توجهی کردنم، مثلا به چیز های بیخود زیادی توجه می‌کنم اما به احساساتم کافرم! 

حالا امسال قرار است احساساتم را در لحظه بپذیرم!

پروژه بی توجهی به یکسری مسائل هم دو سالی هست که ران شده؛ اما تقریبا از جنگ دوازده روزه اوج گرفته ام، حالا نمی‌دانم دارم واقعا یاد می‌گیرم یا انکار می‌کنم؟ 

امروز کله صبح بیدار شدیم و راه افتادیم به سمت خانه سبزمان، دل همه نگران‌ست ولی خب که چی؟ زندگی ادامه دارد و ملزومیم به ادامه...

*تعداد معدودی هم با خاله‌ها نرفتیم.

 

دیالوگ

فاخر فاخر 12 فروردین · فاخر ·

بلو بری: دست من نیست تو عزیز جونمی، ای عشق ای ستونمی!!!

داشتیم هواپیما بازی می‌کردیم، من و بلو جیغ می‌کشیدیم، نارنگی: خاله الان تو و بلو بری خلبانین، گرگ نیستین که زوزه می‌کشین!!!

بلوبری: نارنگی می‌دونی وقتی بزرگ شیم مجبوریم سیگار نکشیم؟

نارنگی: خاله فامیل بچه تو چی می‌شه؟ ... چرا فامیل تو نمی‌شه؟؟؟ 

 

 

سنگ پای قزوین

فاخر فاخر 10 فروردین · فاخر ·

هر چیزی که می‌خوام بنویسم، یه ارور "خب که چی اینا بدیهیاته، همه الان همین وضعیت رو‌ دارن" میاد رو اسکرینم!

یه جوری توی رسانه های داخلی، اسکرین شات‌ توئیت‌های منتخبشون رو نشر می‌دن، که حالت به هم می‌خوره از حجم بی‌شرفیشون، آقا مگه نت رو‌ قطع نکردی؟ بسه دیگه، اینقدر احمق فرضمون نکن و اینا رو هم نذار! چقدر ج.ا. پرو و وقیحی؟ تا کجا قراره جای ما انتخاب کنی؟

یکی از مالنده‌هاش با اینترنت سفید استوری کرده، نقل به مضمون " اونایی که نت دارین(خارج نشینا)، خبر رسانی کنین"  چقدر تو وقیح و‌ پرویی که میای با نت سفید این چرندیاتو می‌نویسی؟؟؟؟؟؟؟ مگه تو کی هستییییی؟؟؟

 

دیشب خواب دیدم تف کردم تو صورت ژیلا صادقی و بهش گفتم دلم می‌خواد از اینجا (که لبه یه تراس خوشگل و‌بلند بود) بندازمت پایین! هر چند با کینه دنبالم اومد ‌بندازه نتونست!!!! 

در تمامی دنیاهای موازی و‌ متقاطع رک هستم!!!

 

 

 

 

خواهران غریب

فاخر فاخر 6 فروردین · فاخر ·

این هفته آینده هم با هم دعوامون نشه، ما برگردیم خونمون بسلامتی، مدام داریم کنترل می‌کنیم به هم چیزی نگیم! 

مگه می‌شه آدم با خواهر خودش اینقدر سر جنگ داشته باشه؟ بله می‌شه! چرا که با خودش سر جنگ داره، با دخترش سر جنگ، داره با همه... 

درزی که از نوزادی بین ما بوده رو ج.ا شکافته! یه جوری از هم زده شدیم که نمی‌دونم چی برمون گردونه به هم!

این از این اونم از بابا، هر چند با بابا دعواهامونو می‌کنیم بعدم دوباره بگو بخندیم...

 

مامانم در حرکتی نمادین، براعت خودش رو از ج.ا  به خاطر حق فرزندانش اعلام کرد و پدرم رو تهدید کرده که نبینم بچه‌هامو تحقیر کنی بخاطر فلانی!

شنیده شده زنان فامیل به جنبش مامان حامی فرزند پیوستندی!!!!

 ولی کاش مامانم یه کم زودتر جلو بابا در میومد... 

 

ادامه

فاخر فاخر 3 فروردین · فاخر ·

دارم فکر می‌کنم اگه باز مذاکره کنن و اینا بمونن فردای مذاکرات ما می‌مونیم یا می‌ریم؟

می‌ریم؟؟؟

 حالا که هزاران آدم هم‌فکر ما رو‌ بخاطر تفکر کشتن؟ حالا که خونمونو ریختن؟  حالا که کلی آدم هست که دارن زنده زنده زیر فشار قسط و خرج زندگی جون می‌دن؟ حالا که کلی آدم خسته و له و داغونن؟؟؟؟

حالا کی تموم می‌شه؟؟؟؟

 

کاش ده سال پیش که می‌خواستم برم رفته بودم؟ نه؟ خوب کردم موندم؟ جرات نداشتم؟ 

 

 

۴۰۵

فاخر فاخر 29 اسفند · فاخر ·

پدر امیر، موقع خروج از افغانستان از خاک وطن ریخت توی انفیه دان و گذاشتش روی قلبش، با این قسمت کتاب بادبادک باز گریه کردم...

این روزا حالتم انکار بوده بیشتر اما امروز با اینجای داستان گریه کردم... امیدوارم فردا سر سال تحویل گریه نکنم! 

حوصله گریه کردن ندارم! یا دلم نمی‌خواد گریه کنم؟ 

یکجور صبر کردنی در مواقع سخت دارم، که داره فعال می‌شه! اینجوری که دیگه حرف نمی‌زنم، بحث نمی‌کنم، فقط ساکت و خیره‌م، هستم الان؟ نمی‌دونم...

هر سال هدف‌های سال بعد بخصوص ویژگی اخلاقی که باید تغییر کنه رو‌می‌نوشتم! پارسال لیست کتابایی که جای اینستاگردی خوندم رو‌ نوشتم و قول دادم امسال جای شش تا دوازده تا بشه، شد؟ بله ولی حوصله نوشتن ازشون رو‌ ندارم... حوصله بحث های فرسایشی بین آدما رو ندارم، فهمیدم با آشغال بی شرفی که دنبال کد ملی برای کشته‌هاست اصلا نباید حرف معمولی زد چه برسه به بحث سیاسی! 

هر  کنشی واکنشی خواهد داشت، پس از چه می‌سوزید؟ *

*نصایح الفاخر، جلد چهارصد و چهار، صفحه دوازده! 

 

خودنگری

فاخر فاخر 27 اسفند · فاخر ·

یه باوری در شناخت آدم‌ها دارم، که داره سوهان روح و وسواس درباره خودم می‌شه! اینکه اگه فردی در موضوعی بسیار حساسیت و گیر سه پیچ داره و زیاد بلفشو می‌زنه، حتما یه دارک ساید یا نقطه ضعفی در اون حیطه داره! الان با ذره بین افتادم رو‌خودم که ببینم تو چه مواردی اینجوری‌م؟؟؟؟

 

خستگی

فاخر فاخر 27 اسفند · فاخر ·

کاش می‌شد بعضی حرف‌ها رو قورت ندم اینقدر

خسته شدم از رعایت سن، مقام، رابطه خانوادگی و ... 

 

از ناله‌هاشون متنفرم، هر دو گروه با صدای ناله و روضه طور حرف می‌زنن... از نقش قربانی که توش تا کله فرو‌رفتن هم بدم میاد!

 

شین. میگه یه تاریخه منتظریم، ابله شما بله! اما نسل ما این همه خون داده، آگاهی کسب کرده، هزار جور تابو که دل شکستنش رو نداشتید شکسته و شما اینقدر نابود و کر و کورین که نمی‌بینین؟؟؟؟

به درک...

امیدوارم همراه بقیه بزدل‌ها یا بقول خودتون شجاعان و بااااا عرضه‌ها به جهنمی که اصلاح می‌کنین برین!

آینده روشن بیا!

فاخر فاخر 27 اسفند · فاخر ·

می‌گن ساختنی هستی، ما قسمت ساختنی رو کاور کردیم و می‌کنیم شما حواست به باختنی‌ها باشه!

 

هر بختکی که کم می‌شه، نفس کشیدن راحت تر می‌شه!

از خردسالی با وی حال نمی‌کردم، امشب ولی با دیدن عکسش لبخند زدم!

 

امنیت

فاخر فاخر 25 اسفند · فاخر ·

هر وقت که میایم اینجا بیشتر به خودم نهیب می‌زنم، که زن! تو همه امیدشی، بیشتر ازینا باید به فکرش باشی...

و هر بار بی‌چاره تر از قبل می‌شم، اما باتجربه تر و آرام تر! کی قراره روی خوش زندگی رو ببینه؟ من می‌شم همه روی خوش زندگی برات...

 

 

 

 

 

 

امروز یک ساعت و سی و دو‌ دقیقه و بعد جهت پی گفتار شش دقیقه با فرانک حرف زدیم و آخرش برام اینترستلا رو با کالیمبایی که جدیدا کادو‌ گرفته زد، اشکام ریخت!

با خودم گفتم چقدر خوب که آدم‌های امن اطرافم دارم...

 

 

 

زیر بمب، موشک و بی‌خبری در حال مدفون شدنیم، اما این امید لعنتی دست از سرمون بر نمی‌داره... اگه بر می‌داشت لااقل از حرف ساده اطرافیان در این شرایط دنبال داستان نبودیم، ولی هستیم و قدر نمی‌دونیم! 

از رفتار آدما تعجب می‌کنم، که اینقدر مرگ رو دور می‌بینن و زندگی رو‌ هدر می‌دن!!!!

 آدم‌های قربانی مردسالاری! عاقل باشین و نفت به آتیشی که دامنتونو گرفته نریزین...

هر وقت یکم آروم می‌شم و‌می‌خوام با جهان در صلح باشم، چنان تو دهنی از زندگی می‌خورم که منجربه شمشیر کشیدنم می‌شه!

 

اوایل که رفتم سر کار خیلی سر مباحث حقوق زن آتیش می‌گرفتم و وقتی قصه قربانی‌ها رو‌ تعریف می‌کردم بهم نقد می‌شد که این مسائلی که می‌گی دیگه نیست! مرد و‌زن هم نداشت! یا با یه نگاه از بالا  به پایین می‌گفتن آخی البته شهرستان بودی، یا مثلا فکر کنم تو شهر شما زنا بهترن از مردا ولی تهرااااان فرق می‌کنه، مرداش بهترن!

از یه جایی به بعد دیدم حرف زدن فقط منو غمگین تر می‌کنه، مثل الان مثل همه وقتایی که آدما جای حل موضوع دنبال پاک کردن صورت مسئله‌ن، دنبال حاشا...