نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

خون

فاخر فاخر 22 اسفند · فاخر ·

هر روز حداقل یک بار یاد اون وبلاگی میفتم که به خون بچه‌های مردم گفت آلودگی، دندونامو به هم فشار می‌دم، اشکامو پاک می‌کنم و آرزو می‌‌کنم یه جوری بمیره که خونش با بارون اسیدی هم شسته نشه!

 

منجی، ترس یا آرامش

فاخر فاخر 20 اسفند · فاخر ·

همیشه برای زنگ ورزش بهانه ای جور می‌کردم، از انداختن فکر خانم ریاضی عقبیم به جان معلم، بگیر تا بردن شطرنج به مدرسه و آموزشش به همه!

یک دوره کلاس شنا رفتم که اولین باری بود حس خوب از ورزش می‌گرفتم، بعد اولین شکست عشقی با سهیلا رفتم‌باشگاه و فقط یک ماه دوام آوردم،توی بحران من کیستم بین کارشناسی و ارشد شب‌ها به سختی مامان راضی می‌شد بروم دوچرخه سواری! توی دوره کرونا با یکی از این پیج‌ها زومبا یا ایروبیک کار می‌کردم مدتش خیلی کم بود، بعد تر به اصرار همکارم بعد از شرکت می‌رفتیم trx چون تنها کلاسی بود که به تایممان می‌خورد، زانوهایم همراهی نکرد وگرنه از قبلی‌ها بیشتر دوستش داشتم، یک سالی هست پزشک زنانم می‌گوید یوگا کن! کلی با همکاری هوش مصنوعی و نت توی یک برنامه برای خودم حرکت ثبت کردم و ... اما شروع نکردم، تا روز سوم جنگ! وسط کارهای سخت و استرس زای شرکت! انگار وقتی استرس دارم دنبال این ورزش بخت برگشته می‌روم، انگار  به خودم می‌گویم تو حتی از پس غول بی شاخ و دم ورزش هم برمی‌آیی! خلاصه که دارم یوگا می‌کنم! برنامه از کلاس بیشتر به من می‌چسبد، با مربی‌ها نمی‌سازم! یکی ازین کلاس‌هایی که رفتم مربی‌ش آخر تایم چند تا حرکت یوگا می رفت برای سرد کردن و اینقدر چاکراه بیراه می‌چید که خنده‌ام می‌گرفت! 

البته که بیشترین ساعت کتاب‌خواندن‌هایم هم مربوط به زمان های بحرانی‌است، اما دلیل آن متفاوت است! یکجور پناه به روزهای خوش کودکی و‌نوجوانی‌ست... یکجور پناه به تنها نجات انسانی که تعقل است...

 

تعامل

فاخر فاخر 20 اسفند · فاخر ·

به خودم قول دادم(یادم نمیاد کی؟) که کمتر توی بحث آتیش بگیرم، کمتر داد بزنم، فحش بدم و عصبی بشم، امشب تقریبا مسلمون ترین خواهرجان، پرسید فاخر تو ازون پدر مادر معتقد چرا این شدی؟ مشکلی ندارن باهات؟

جای اینکه عصبی بشم در حالیکه کاملا می‌فهمیدم تسلط دارم روی خودم، گفتم جنگ و دعواهامونو کردیم و در آخر به نتیجه رسیدیم که هر کسی رو تو قبر خودش می‌خوابونن!

گفت چطور به این نتیجه رسیدی؟ گفتم مطالعه! گفت والااا ماهم مطالعه داریممممم، گفتم اگه همون کتاب اصلیه رو خوب بخونی می‌بینی من راست می‌گم!!!!

 

اما اگه حالت خوبه با این نمازت با این شب قدرت، چکار به من داری، بذار حالت خوب باشه!

عقیده قلبی‌م نیست حداقل برای خودم صرف حال خوب جواب نمی‌ده!

بعد پرسید تو جان رو این شکلی کردی یا اون تو رو؟ مگه جزامی‌م؟؟؟؟ 

خیلی برام لحظات  عجیبی بود، معمولا با یه گزاره مرزبندی و کمی جدیت آغشته به خشم این مکالمات رو تموم می‌کنم، اما دلم می‌خواست جوابشو بدم که بچه‌هاشون بشنون، نه برای اینکه مثل من شن، برای این که یاد بگیرن سرشونو نندازن پایین دنبال جمع برن!

برای اینکه قرار نیست هر کاری نسل گذشته کرد رو انجام بدی و  مسئول هیچ چیزی توی زندگی خودت نباشی...

سوالاتی که کودک بودم. نوجوون بودم و جوون شدم و پاسخی براش نبود رو منشن کردم، به قول جان بذار فکر کردن رو یاد بگیرن نه صرفا یک "تفکر" رو!

Blogfa

فاخر فاخر 19 اسفند · فاخر ·

از سال ۹۲ توی بلاگفا می‌نوشتم، سال ۹۶ دوباره از نو نوشتم، چند بار هم در سال‌های اخیر آدرس عوض کردم، بعد جنگ رفتم کانال بنویسم و‌ نتونستم! 

اما از اینجا خیلی خوشم اومده و احساس راحتی دارم در عین حال  احساس عدم وفاداری می‌کنم!

پراکندگی

فاخر فاخر 19 اسفند · فاخر ·

دیروز بچه‌ها توی گروه حرف‌های نصفه نیمه می‌زدن و من دستم کوتاه بود، به شین پیام دادم گفت خوبیم عزیزم نگران نباش، اما من که می‌دونم چقدر آدم انتقال ندهنده احساس بد و خبر بد هست!

دیشب با دلهره بیدار شدم و دیدم باز دارن تو گروه عکس از انفجار می‌ذارن و پنل‌هایی که افتاده، دلم شور زد پاشدم برم سرویس سرم گیج رفت! صبح که بیدار شدم دوباره همه جا چرخید و حالت تهوع هم اضافه شد! به جان گفتم زنگ بزن آقای پر ببین چی‌شده؟ آقای پر تنها کسیه که خونه مونده، به جان با لحن غمگینی گفته بود جایی رو ندارم برم... الهی بمیرم، چقدر در وطن خویش غریب...

 

یه مهمون برای مامان اومده و دارن حرف می‌زنن، بحثشون گل انداخته و منم روم نمیشه برم بیرون، شدیدا هم نیاز به سرویس دارم!

 

از بچگی به من گفتن گوشت تلخ، کنج عزلتی، ضداجتماع و این‌ها، پس چرا این کک و پشه‌ها نمی‌فهمن و مدام منو مورد عنایت قرار می‌دن؟ فکر کنم این کک داره با خودش می‌گه فرش بلااااد! دلیشز! اوووم! ژن غریبههههههه!!!!

 

 

خروج

فاخر فاخر 19 اسفند · فاخر ·

شنبه شانزدهم اسفند، ساعت شانزده کار رو بعد از شش روز، بستیم و تصمیم گرفتیم از مرخصی‌ها استفاده کنیم و دیگه سر کار نریم!

تمام روزهایی که فرآیند ران بود، میل به خونه موندن و از تهران خارج نشدنم رو ربط دادم به کار و مسئولیت، همچنان دلم نمیومد خونه رو ترک کنیم، شب‌ها جان بلندم می‌کرد می‌برد توی راهرو! می‌تونم بگم تنها لحظات ترس توی این مدت برام لحظه‌های انفجار بود وقتی خواب بودم و با کاهش ضربان قلبم بیدار می‌شدم! 

خلاصه می‌خواستیم بمونیم که با اضطراب اطرافیان راه دور ما هم اومدیم ولایت، چه اومدنی؟

شب یکشنبه محل ما رو بد زدن، جان بیدار بود و صبح خوابش برد، شش که الارم گوشی روشن شد، هم الارم رو خاموش کرد و هم گوشی رو سایلنت کرد، از ساعت ۷:۳۵ تا ۸:۱۵ صدها تماس بی پاسخ داشتیم از سمت خانواده‌هایی که راه دورن و فکرشون هزار راه دور‌تر رفته بود...

مامانم دست‌پاهاشون سر شده بود، مادر جان همه رو خبر کرده بود و اینقدر گریه کرده بود که انگار واقعا مردیم! برادرم دنبال اسنپی بود که بیاد در خونه و ببینه زدنمون یانه! پدرم شماره چندتا از مغازه‌های محل رو پیدا کردن و تماس گرفتن که اونجا رو زدن؟؟؟ 

پدر جان و خواهرهاش گریه و گریه...

 

 

این شد که پس از اطمینان خاطر دادن به همه که:"حلال‌زاده‌ها، ما هنوز زنده ایم!"،  راه افتادیم سمت ولایت همسر!

 

و الان صدای منو از مکان نسبتا امنی می‌شنوید!

 

 

آغاز

فاخر فاخر 19 اسفند · فاخر ·

پس از ننوشتن‌های طولانی، پس از آوارگی‌ها و بی‌خانمانی مجازی و حالا واقعی جوری چمدان‌هایمان را بسته ایم که انگار این سفر بی بازگشت است، تصمیم گرفتم آشیانه مجازی‌م را از نو بسازم!

سلام؛

من فاخرم!