دیشب ساعت نه شب بعد از تقریبا چهارده ساعت رسیدیم خونه، امروز با چنان ذوقی برنامه دو هفته آینده رو توی سر رسید نو نوشتم که انگار نه انگار جنگه! بعد هم رفتیم داخل یکسری کارهامونو با بچه‌ها انجام بدیم و یک وسیله جدید رو با فتانه چک کنیم، با فتانه تو اتاق بودیم و بچه ها توی اتاق دیگه ای، تمام وسیله‌ها و اتاق لرزید، به هم یه نگاه کردیم و دوباره! من در تردد بودم بین سه تا اتاق رفتم و برگشتم دیدم بچه‌ها نشستن می‌گن ش. زنگ زده بیاین بیرون گفتیم پنج دقیقه دیگه تمومه! گفتم شما الان برین کاری نیست من و فتانه هم تست کنیم میایم، فتانه ترسیده بود... به جان زنگ زدم گفتم من داخلم گوشیمو جواب ندادم نترسی، گفت قبل اینکه بری تو باید به من خبر بدی...

اومدیم بیرون، بارون بارید و باز وسط بارونا می‌زدن، هگرید می‌گفت نترسین یکی داره از پله‌ها میاد پایین...

بارون شدید بود، خیلی‌ از بچه‌ها جمع شده بودن پشت در ورودی و با لبخند به بارون نگاه می‌کردن، به صاد گفتم ما ایرانیا یه سیگار گذاشتیم بین لبامون و به ازرائیل می‌گیم، کجایی بلا؟