بلاگ!
11 خرداد · · نمیدونم شما هم دقت کردین یا فقط من دقت کردم یا فقط توهمه، از وقتی تو بلاگیکس مینویسم یکم برونگرا شدم، قبلا فقط مینوشتم و میخوندم، وب های معدودی گاهی کامنت میدادم، الان هی دلم میخواد مراوده کنم =)
11 خرداد · · نمیدونم شما هم دقت کردین یا فقط من دقت کردم یا فقط توهمه، از وقتی تو بلاگیکس مینویسم یکم برونگرا شدم، قبلا فقط مینوشتم و میخوندم، وب های معدودی گاهی کامنت میدادم، الان هی دلم میخواد مراوده کنم =)
11 خرداد · · از همون اولِ اول که نه، از اولِ دوم اینایی که رفتم سر کار بود تصمیم قطعی گرفتم زبونمو غلاف کنم و به آدم ها گیر ندم و جواب های دندان شکنمو بذارم برای زیر دوش!
امروز اتفاق عجیبی افتاد!
تلفن اتاق زنگ خورد، جواب دادم و سیب زمینی با خوشبو کار داشت! خوشبو و فتانه داشتن حرف میزدن! خوشبو اومد پشت خط، فتانه با صد و هشتاد و سه کیلو وزن شروع کرد به ناز کردن که بمون برات تعریف کنم بعد برو جواب بده، اصلااا دیگه بقیهشو برات نمیگم! تا اینجا به من ربطی نداشت و توجهی هم نکردم، خوشبو، خودکار وکاغذ خواست من نزدیکش بودم و روی میزم داشتم، طبق معمول که زیاد نمیشینم سر کار، بهش خودکار و کاغذ دادم و داشتم باز وول میخوردم که یهو فتانه خروس جنگی طور در حالیکه رفته بود خودکار وکاغذ بیاره، گفت عه عههه عههههه! من برگهام هر روز توی این شرکت داره میریزه و اصلا هر روز نه، هر لحظه پاییزه! خیلی دوست داشتم ژنهای ترسناکمو بروز بدم اما صبوری و سعه صدر نشون دادم و زدم زیر خنده گفتم، چیشد؟ گفت عه عه عهههه، گفتم جدی چیشده و باز خندیدم! نفهمیدمممم چیشددددد؟؟؟؟؟؟ سرشو انداخت پایین گفت هیچی!
چتونه اساکیل؟ من اگه بخوام سلیطه باشم، کافیه بخوام، همتونو میذارم تو جیب کیف کوچکم! منتها نمیخوام وانتخابم با شخصیت بودنه!
اینقدر بهم برخورد رفتم تو حیاط با جان حرف زدم آروم شم!
اگه خوشبو پست و مقام داشت میفهمیدم! اگه خودش و خوشبو در رابطه عاشقانه بودن، میفهمیدم! اما هر چقدر فکر میکنم و سعی میکنم بفهمم بیشتر نمیفهمم!
11 خرداد · · کاش زودتر هدکانت من از آسمون برسه از دست این (نفس عمیق)، مدعیهای پوچ آشخال نفهم طاقچه بالای بادی هر جهت راااااااحت شم!
هی به خودم قول میدم غیبت نکنم، امروز با رزا ساعتها درباره خانم لوبیا حرف زدیم!
برای من این غیبت یا هر چی که اسمشه، خوبه گاهی باشه! چرا؟ چون میفهمم همه مثل من فکر نمیکنن!!!!!!
عنوان از فیلم The Big Short
9 خرداد · · با شب حرف زدیم، موقعیت جوری پیش رفت که شد! بچههامم بردم...
یکم بعد که حرفهامون با بچههام تموم شد، بهم زنگ زد گفت بیا تو حیاط کارت دارم، تمام قد پشت تک تکشون ایستادم، اونا نمیدونن شاید هیچوقت هم نفهمن، اما حال دلم خوبه :)
کلا از حامی بودن انرژی میگیرم!
بحث رفت سمتی که گوگولی بارداره، گفت من میدونم شماها متاهلین و بزودی ممکنه بیاین بگین مادر شدین فقط نذارین آخراش بگین، یکم باهاش شوخی کردم سر بچه دار شدن و اینکه در خودم نمیبینم و کلا ساعت بیولوژیکم خواب ومؤخره! قرمز شده بود =)))))))))
جان معتقده من خیلی مادر خوبیم! خودم هم میدونم! حتی میدونم اون چقدر پدر عزیزی میشه!
ترسم از آ.خون.ده! از اقتصاد! از بی ثباتی و هر دمبیلی جامعه! از اینکه بمیرم و بچهم بدون من بزرگ شه!
بهش میگم دختر یا پسر، بعد کلی اصراااار میگه پسر، اینجا بزرگش کنیم بعد گیر این ... بیفته؟ هم نگران جامعهست هم نگران عاشق شدن و شوهر کردنش!
من ولی نگران عاشقیش نیستم، ما ارث داریم عاشق ادبیاتیها بشیم و ادبیاتیها بهترین مردهای دنیان، شاید باورتون نشه آما جز معیارهای ازدواجم بود =))))))
9 خرداد · · آقای معروفی یکجوری اشک منو درآوردی که قطع نمیشه!
خیلی ممنونم! از هر چی حرف میزنم گریهم میگیره، فکر کنم فردا درباره نتایج آزمایش تو جلسه حرف بزنم هم تهش اشکام سرازیر شه!
8 خرداد · · بعدظهر اومدم یکم چرت بزنم، به زور و سختی خودمو خوابوندم، پنج دقیقه هم نشد با تپش قلب و دلهره بیدار شدم! به حدی از خودشناسی رسیدم که کلی با خودم حرف زدم، خودمو آروم کردم هیچی نیستتتت کاراتو کردی! فردا هم همه چیز خوب پیش میره، نترس...
احساس میکنم مامان خودمم! و این خوبه، منی که عمری نامادری بد خودم بودم!
یکم هم با خودم درباره شب و تبعیض و انگیزه تیمی کلنجار رفتم، نمیدونم اصلا کار درستیه یا نه حرف زدن در این موقعیت!
مدتی بود حرفهای خاله زنکی به گوشم میرسید، نمیخوام برسه! میخوام تو حال خودم باشم! از حرفهای خاله زنکی متنفرم!
7 خرداد · · آقایون عزیز، اجرتون با خود خداتون، یه هل بدین این دامن و پیرهن پوشیدن خانما رو عادی کنیم میدونم زیباست، زنانهست، قشنگه ولی گرمه وتابستون توی راه، خواهشا لطفا زل نزنین!!!! باور کنین این همون پاییه که از شلوار بیرونه عوض نشده که!
سپاس بیکران

6 خرداد · · مشکل حرف زدن من بیشتر مشکل حرف نزدنه! اینطوری که احساسم رو خفه میکنم، جواب های منطقی سوالات رو نمیدم، به جاش توی ذهنم کاه رو کوه میکنم و ذره رو جهان نامنظم!
الانم زیاد نمیتونم بازش کنم ولی، امشب حالم آرومه چون که زیرا حرف زدم، دلمو به دریا زدم و حرف زدم، اونم حرفی که گره گشود!
دوستی به قدمتشه!
*اسم داستان کوتاهی که سالها پیش خوندم!
6 خرداد · · یک مدتیه دلم داستان خوندن میخواد، سال جدید با فشار کاری بالا شروع شده، مدیر تغییر کرده و بسیار با دیسیپلین و خارجکیه! اصلا آوردنش بسازه! خیلی هم اهل سندی بودنه!
خلاصه داستان خونم افتاده، اخر هفته گذشته رفتم جنایات و مکافات رو آوردم شروع کنم جان گفت واقعا این کتاب رو چرا از این مترجم خریدی، حیف نیست؟ و اینقدر طی چند سال گذشته این نقد رو بجا آورده که سالهاست خاک خورده، هفته پیش هم که گفت دوباره باعث شد بمونه روی میز و شروع نشه!
با اینکه ایشون روی میز بودن، بنده داشتم توی طاقچه دنبال یک داستان ایرانی میگشتم که یهو گفتم چرا من شوهر آهو خانم رو نخوندم تا الان؟ خیلی گشتم و نیابیدم بدون سانسورش رو، تا اینکههههه چند شب پیش توی خواب(صدای گریه حضار) دیدم که استادم بهم میگه پاشو درس بده ومن اصلا آمادگی ندارم! چی درس بدم؟ ادبیات! من هم سریع گفتم خب بچه ها چند تا از رمان های .... رو نام ببرید! بعد رفتم روی تخته سیاه با گچ نوشتم ۱. سمفونی مردگان عباس معروفی(برخی حضار گریبان دریده راهی بیابان شدندی)، و بقیه شماره هارو خالی گذاشتم!
خلاصه که دستمون به آهوخانم و شوهرش نرسید اما مرگ قسمت همهست!
4 خرداد · · هی میگن درونگراها ال بل جیمبل، بابا منم دلم میخواد حرف بزنم ولی دلم نمیخواد دروغ بگم، دلم میخواد احساساتم واقعی باشن حین تراویدن، مثلا بگم ازت بدم میاد لاسوی هول ندیده! بگم خیلی رو مخ، لوس و پرویی فکر میکنی مردم نوکر پدرتن، مگه پرده ای اینقدر حاشیه داری معتاد متجاهر پابلیک چاخان بی اصالت هرزززززز انسان مصرف گرای آدم فروش بدبخت شالو شالو شالو!
خودتونم میدونید مسجد جای ... نیست، اما حتی از دیدن کاراتون هم حالم به هم میخوره، خودشیفتههای احمق مغز نخودی، مجسمههای شهرداری از شما بیشتر به کار میان! اباله!
بقول میچ، شیممممممممممم!
از اینکه جزئیات رفتاری شما رومیبینم متنفرم، از اینکه هوایی که تنفس میکنم باهاتون مشترکه متنفرم، کاش چشمها وگوش ها قابلیت بلاک داشتن...
4 خرداد · · دلم برای فرانک تنگ شده
از وقتی رفته جای خالیش رو حس میکنم من بعد سالها یه رفیق پیدا کردم که میشد بی هیچ تعارفی هر حرفی رو بهش بزنم...
4 خرداد · · فکر کنم باید برم تراپی، حال خوشی ندارم باز!
2 خرداد · · امروز حقایقی از روابط جم تی وی و دارک در شرکت به گوشم رسیده که برگهاممممم فر خورده البته نه فقط کرلی شده! چون یکیش رو دیده بودم و خودم فهمیده بودم اما میگفتم نه بابا دارم اشتباه میکنم =)
من بلد نیستم حرف بزنم، حریف تمرینی میطلبم! مختصر و مبهم که اون بالا نوشتم دقیقا خودمم، باید یاد بگیرم! پس در جوانی اون همه چت میکردم چی بود؟؟؟
چت رو الانم بلدم؟ نمیدونم! آدم ساکت و کاربر جملات کوتاهم! از نصفه حرف میزنم! حوصله هیچ توضیح و استدلالی رو هم ندارم! صد یک موضوع رو بدونم یا پنجاه هم همینم! اصلا حالش نیست!
یه معلمی داشتم میگفت خیلی تنبلی دختر! این همه افاضات چیه خب؟
میدونم باید حرف بزنم توضیح بدم....
لازمه شغلمه یه جاهایی، اما...