صد من یک غاز!
11 خرداد · · خواندن 1 دقیقه از همون اولِ اول که نه، از اولِ دوم اینایی که رفتم سر کار بود تصمیم قطعی گرفتم زبونمو غلاف کنم و به آدم ها گیر ندم و جواب های دندان شکنمو بذارم برای زیر دوش!
امروز اتفاق عجیبی افتاد!
تلفن اتاق زنگ خورد، جواب دادم و سیب زمینی با خوشبو کار داشت! خوشبو و فتانه داشتن حرف میزدن! خوشبو اومد پشت خط، فتانه با صد و هشتاد و سه کیلو وزن شروع کرد به ناز کردن که بمون برات تعریف کنم بعد برو جواب بده، اصلااا دیگه بقیهشو برات نمیگم! تا اینجا به من ربطی نداشت و توجهی هم نکردم، خوشبو، خودکار وکاغذ خواست من نزدیکش بودم و روی میزم داشتم، طبق معمول که زیاد نمیشینم سر کار، بهش خودکار و کاغذ دادم و داشتم باز وول میخوردم که یهو فتانه خروس جنگی طور در حالیکه رفته بود خودکار وکاغذ بیاره، گفت عه عههه عههههه! من برگهام هر روز توی این شرکت داره میریزه و اصلا هر روز نه، هر لحظه پاییزه! خیلی دوست داشتم ژنهای ترسناکمو بروز بدم اما صبوری و سعه صدر نشون دادم و زدم زیر خنده گفتم، چیشد؟ گفت عه عه عهههه، گفتم جدی چیشده و باز خندیدم! نفهمیدمممم چیشددددد؟؟؟؟؟؟ سرشو انداخت پایین گفت هیچی!
چتونه اساکیل؟ من اگه بخوام سلیطه باشم، کافیه بخوام، همتونو میذارم تو جیب کیف کوچکم! منتها نمیخوام وانتخابم با شخصیت بودنه!
اینقدر بهم برخورد رفتم تو حیاط با جان حرف زدم آروم شم!
اگه خوشبو پست و مقام داشت میفهمیدم! اگه خودش و خوشبو در رابطه عاشقانه بودن، میفهمیدم! اما هر چقدر فکر میکنم و سعی میکنم بفهمم بیشتر نمیفهمم!