بعدظهر اومدم یکم چرت بزنم، به زور و سختی خودمو خوابوندم، پنج دقیقه هم نشد با تپش قلب و دلهره بیدار شدم! به حدی از خودشناسی رسیدم که کلی با خودم حرف زدم، خودمو آروم کردم هیچی نیستتتت کاراتو کردی! فردا هم همه چیز خوب پیش می‌ره، نترس...

احساس می‌کنم مامان خودمم! و این خوبه، منی که عمری نامادری بد خودم بودم!

یکم هم با خودم درباره شب و تبعیض و انگیزه تیمی کلنجار رفتم، نمی‌دونم اصلا کار درستیه یا نه حرف زدن در این موقعیت! 

 

 

 

مدتی بود حرف‌های خاله زنکی به گوشم می‌رسید، نمی‌خوام برسه! می‌خوام تو حال خودم باشم! از حرف‌های خاله زنکی متنفرم!