خروج
19 اسفند · · خواندن 1 دقیقه شنبه شانزدهم اسفند، ساعت شانزده کار رو بعد از شش روز، بستیم و تصمیم گرفتیم از مرخصیها استفاده کنیم و دیگه سر کار نریم!
تمام روزهایی که فرآیند ران بود، میل به خونه موندن و از تهران خارج نشدنم رو ربط دادم به کار و مسئولیت، همچنان دلم نمیومد خونه رو ترک کنیم، شبها جان بلندم میکرد میبرد توی راهرو! میتونم بگم تنها لحظات ترس توی این مدت برام لحظههای انفجار بود وقتی خواب بودم و با کاهش ضربان قلبم بیدار میشدم!
خلاصه میخواستیم بمونیم که با اضطراب اطرافیان راه دور ما هم اومدیم ولایت، چه اومدنی؟
شب یکشنبه محل ما رو بد زدن، جان بیدار بود و صبح خوابش برد، شش که الارم گوشی روشن شد، هم الارم رو خاموش کرد و هم گوشی رو سایلنت کرد، از ساعت ۷:۳۵ تا ۸:۱۵ صدها تماس بی پاسخ داشتیم از سمت خانوادههایی که راه دورن و فکرشون هزار راه دورتر رفته بود...
مامانم دستپاهاشون سر شده بود، مادر جان همه رو خبر کرده بود و اینقدر گریه کرده بود که انگار واقعا مردیم! برادرم دنبال اسنپی بود که بیاد در خونه و ببینه زدنمون یانه! پدرم شماره چندتا از مغازههای محل رو پیدا کردن و تماس گرفتن که اونجا رو زدن؟؟؟
پدر جان و خواهرهاش گریه و گریه...
این شد که پس از اطمینان خاطر دادن به همه که:"حلالزادهها، ما هنوز زنده ایم!"، راه افتادیم سمت ولایت همسر!
و الان صدای منو از مکان نسبتا امنی میشنوید!