تعامل
20 اسفند · · به خودم قول دادم(یادم نمیاد کی؟) که کمتر توی بحث آتیش بگیرم، کمتر داد بزنم، فحش بدم و عصبی بشم، امشب تقریبا مسلمون ترین خواهرجان، پرسید فاخر تو ازون پدر مادر معتقد چرا این شدی؟ مشکلی ندارن باهات؟
جای اینکه عصبی بشم در حالیکه کاملا میفهمیدم تسلط دارم روی خودم، گفتم جنگ و دعواهامونو کردیم و در آخر به نتیجه رسیدیم که هر کسی رو تو قبر خودش میخوابونن!
گفت چطور به این نتیجه رسیدی؟ گفتم مطالعه! گفت والااا ماهم مطالعه داریممممم، گفتم اگه همون کتاب اصلیه رو خوب بخونی میبینی من راست میگم!!!!
اما اگه حالت خوبه با این نمازت با این شب قدرت، چکار به من داری، بذار حالت خوب باشه!
عقیده قلبیم نیست حداقل برای خودم صرف حال خوب جواب نمیده!
بعد پرسید تو جان رو این شکلی کردی یا اون تو رو؟ مگه جزامیم؟؟؟؟
خیلی برام لحظات عجیبی بود، معمولا با یه گزاره مرزبندی و کمی جدیت آغشته به خشم این مکالمات رو تموم میکنم، اما دلم میخواست جوابشو بدم که بچههاشون بشنون، نه برای اینکه مثل من شن، برای این که یاد بگیرن سرشونو نندازن پایین دنبال جمع برن!
برای اینکه قرار نیست هر کاری نسل گذشته کرد رو انجام بدی و مسئول هیچ چیزی توی زندگی خودت نباشی...
سوالاتی که کودک بودم. نوجوون بودم و جوون شدم و پاسخی براش نبود رو منشن کردم، به قول جان بذار فکر کردن رو یاد بگیرن نه صرفا یک "تفکر" رو!