دلتنگی
7 تیر · · خواندن 2 دقیقه نمیدونم افسردگیمه یا جدی جدی بی حرمتی این لکاته تاثیر گذاشته اینقدر که باز دارم گریه میکنم!
کاش صبح که بیدار شم شش سالهم باشه و با بابابزرگم تو حیاط بازی کنیم، بعد بریم زیزیگولو ببینیم و بگه آسیپولیکا تا به تا و شعرشو بخونه، زیر نور آفتاب که افتاده رو فرش دستباف بی بی چرت بزنه و من کله کچلشو قلقلک بدم و بخنده! بگه انگور بخور و من بگم نمیخوام و هی بهم پیشنهاد خوراکی بده و بگم نه، بعد ابروشو بالا بده و بگه لا اله الی الله!
بوی نون بلند شه و بفرستتم تو حیاط که سر وگوش آب بدم و ببینم نون آمادهست یا نه؟ بی بی بگه نبری براش ها معدهش اذیت میشه! بگم نه برای خودمه و بعد ببرم براش! با انگور بخوره و کیف کنه! بعد جلوی کابینت بایسته و عصاشو تکیه بده بین پاش و کابینت و چای دم کنه!
باباجی من دلم برای اون خونه، اون نور، اون همه که دوستت داشتم تنگ شده...
یک شب اومده بودین خونمون، دو تایی و من خیلی خوشحال بودم، تلوزیون روشن بود و مامان شاد بود، داشتین زعفرون پر میکردین، پات دراز بود سالها بود پات جمع نمیشد، مامان میگفت بخاطر کار زیاده! عصات کنار پات بود، من نشسته بودم پایین تر از همتون که ببینمتون! عاشق تماشا بودم! دفترم دستم بود و مشغول بودم! از بین همه تو رو کشیده بودم باباجی! با گل زعفرون بنفش توی دستت و عصای کنار پات! آخر شب نشونت دادم و چقدر دوستش داشتی...
آخ باباجی من تو نوه ها تنها بودم، ولی خودت رفیقم بودی ...
بعد فوتت یه بار بی بی بهم گفت، زن زرین و مرد چوبین! گفتم عه خودت شوهر قد بلند بور داشتی به ما که رسید چوبی؟ میخندید و قند تو دلش اب میشد ولی تهش گریه میکرد که تو رو نداره...
کاش بودی ...
امسال که اومدم خونتون وهیچکس نبود، خیلی گریه کردم...
مثل امشب که بند نمیاد...
