توی هیچ کدام از قاب رؤیاهای آیندهام، زن زندگی نبودهام! چه روشن بوده چه تاریک، چه سفید بوده چه سیاه و چه رنگارنگ!
اما این اواخر از اینکه زن زندگی نیستم کمی خجل میشوم!
زن زندگی در معنای عام یک چیزیست شاید در لول کدبانو، یا کمی نزدیک به کدبانو، زنهای خوش ذوق با زنانگی بالا؟
روزهای عید یک مهمان بسیار کدبانو و خانوم! داشتیم که نزدیک هفتاد سالشان بود، با دخترخالهها و ایشان و دخترشان داشتیم سنگ میدیدیم(زادگاه معادن سنگ و جواهر دارد)، خانمها بسیار ذوق زده بودند که سنگها را ببرند برش بدهند برایشان و آویزجات بسازند، نظر من را خواستند یک سنگ بنفش و یک سنگ سبز انتخاب کردم، گفتند نمیخری؟ گفتم اهل انداختن نیستم، خانم مهمان با لبخند گفتند:" برای دل شوهرت بنداز"
دست کشیدم روی گردنبند بسیار نازکی که دو سال پیش روز تولد جان برای خودم خریدم و گفتم"نمیتونم، تحملش برام سخته ولی دارم تمرین میکنم!"
من زن زندگی نیستم، نبودهام و این طور که بویش میآید نخواهم شد! هیچ وقت خانه را مثل گل نکرده ام و بوی قرمه سبزیم در همان حال مست کننده نبوده، همزمان کلی آرا بیرا نکردهام که مردم از راه برسد و من با عشوه های بسیار به استقبالش بروم! هر کدام از اینها ممکنست جداگانه انجام بدهم اما روتین؟ نه! اوایل ازدواجمان واقعا دچار جنون بودم، چرا؟ چون من زن زندگی نیستم اما از بیماری تو مسئولی رنج میبرم، نمیتوانستم به کار خانه برسم، از کار خانه متنفر بودم، جان خودش همه کاری میکرد و من فقط آشپزی میکردم! چون به قول جان، تو خوشمزه درست میکنی اگر آشپزی را جز زن زندگی بودن حساب کنیم اینجای قضیه را بردهام اما فقط همینجا! از نظر من کدبانوها یکجور مدیر تمام مسايل زیبایی، نظم و ... خانه هستند وصرفا آشپز بودن از آدم زن زندگی نمیسازد پس بهتر است الکی به خودم پوینت ندهم... داشتم میگفتم، چرا من دارم دچار شرم میشوم؟ چون از اطراف حسش را میگیرم، چون این مرد را خیلی دوست دارم و فکر میکنم دارم در حقش اجحاف میکنم...