لنا توی بغلم بود و با بند کیفم بازی می‌کرد،حوصله‌ش سر رفته بود، در کیفمو باز کردم و گفتم بیا ببینیم چی توی کیفم دارم(طبق معمول فقط گوشیم بود)، بعد گفتم دیدی هیچی نیست؟ ما آدم بزرگا همینقدر حوصله سر بریم!

 

امروز در یک عمل بزرگسالانه، ختم، شرکت کردم! توی سال‌های اخیر هی دارم بزرگ می‌شم! حالا هر چقدر طفره برم، یه جاهایی مجبورم تن به قالب سن و اقتضای جامعه بدم! هر چقدر از اجتماع گریزان مجبورم برم... بهتر شدم، قبلا گریه می‌کردم، خودمو می‌کوبیدم به در و دیوار، بهونه میاوردم و اضطراب از تموم سلول‌هام متشعشع می‌شد! آخرش هم نود درصدش رو نمی‌‌رفتم! 

امروز اما با بهونه‌هام جنگیدم و رفتم، گریه نکردم، نگفتم لباس مناسب ندارم، نگفتم زشتم، نگفتم ... و نگفتم...