دیروز رفتیم سیزده به در مثل همیشه* با خالههایم، ما زودتر رفتیم املت آتشی خوردیم برای صبحانه، تاب بستیم برای بچه ها و کلی هوا ملس و ملوس بود!
این مدت خیلی کم ترسیدهام اما دیروز صبح که بیدار شدم تخته سنگ بزرگی روی سینهام بود، بی توجهی کردم و اینقدر در حضور خانواده مادری شادی کردم که یادم رفت! دیشب اما باز برگشت به شکل ضربان نامنظم قلب! باز هم بی توجهی کردم!
فکر میکنم آدم متناقضی در بی توجهی کردنم، مثلا به چیز های بیخود زیادی توجه میکنم اما به احساساتم کافرم!
حالا امسال قرار است احساساتم را در لحظه بپذیرم!
پروژه بی توجهی به یکسری مسائل هم دو سالی هست که ران شده؛ اما تقریبا از جنگ دوازده روزه اوج گرفته ام، حالا نمیدانم دارم واقعا یاد میگیرم یا انکار میکنم؟
امروز کله صبح بیدار شدیم و راه افتادیم به سمت خانه سبزمان، دل همه نگرانست ولی خب که چی؟ زندگی ادامه دارد و ملزومیم به ادامه...
*تعداد معدودی هم با خالهها نرفتیم.