دیشب  دیر از سر کار برگشتم، جان اومد دنبالم، شام و سریال و خواب؟ خوابی که تا صبح هزار بار ازش بپری چیه؟

فکر کنم مرحله انکار تموم شده، نه تنها دیشب خوب نخوابیدم بلکه امشب هم که باز نه مثل دیشب ده اما هشت رسیدم خونه، گریه کردم، گریه متوسطی بود نسبت به اشک‌های بی‌‌پایان همیشه‌م اما خب کمی راحت شدم!

دیشب کارم سخت بود اینقدر که امروز سر کار مسکن خوردم دردم کم شه! امروز داشتم چیزی رو جابجا می‌کردم و اون دیوار لعنتی پر از فرمول اومد جلوی چشمم! اون دیوار و همه تلاش‌هایی که کردم و نشد... به خودم گفتم تو همیشه زیادی تلاش می‌کنی و نمی‌شه!

اومدم خونه با خانواده‌م حرف زدیم و عکس‌های عروسی که رفته بودن رو آنالیز کردیم و بحث رفت سمتی، من و خواهرم هم ازونور گفتیم شما در حق ما اجحاف کردین، شوخی شده برامون اما وقتی قطع کردم بود که اشک هام اومد، بعد هم به جان گیر دادم و قهر کردم و آشتی کردم! همینقدر احساساتم درهم بود امشب!

الانم کافیه یکی بگه سلام که گریه‌م بگیره، دانشجوی لیسانس که بودم سهیلا همیشه می‌گفت" این اشکا رو از کجا میاری که تموم نمی‌شه؟ "