نقاش لبخند

مختصر و‌ مبهم

۴۰۵

فاخر فاخر 29 اسفند · فاخر ·

پدر امیر، موقع خروج از افغانستان از خاک وطن ریخت توی انفیه دان و گذاشتش روی قلبش، با این قسمت کتاب بادبادک باز گریه کردم...

این روزا حالتم انکار بوده بیشتر اما امروز با اینجای داستان گریه کردم... امیدوارم فردا سر سال تحویل گریه نکنم! 

حوصله گریه کردن ندارم! یا دلم نمی‌خواد گریه کنم؟ 

یکجور صبر کردنی در مواقع سخت دارم، که داره فعال می‌شه! اینجوری که دیگه حرف نمی‌زنم، بحث نمی‌کنم، فقط ساکت و خیره‌م، هستم الان؟ نمی‌دونم...

هر سال هدف‌های سال بعد بخصوص ویژگی اخلاقی که باید تغییر کنه رو‌می‌نوشتم! پارسال لیست کتابایی که جای اینستاگردی خوندم رو‌ نوشتم و قول دادم امسال جای شش تا دوازده تا بشه، شد؟ بله ولی حوصله نوشتن ازشون رو‌ ندارم... حوصله بحث های فرسایشی بین آدما رو ندارم، فهمیدم با آشغال بی شرفی که دنبال کد ملی برای کشته‌هاست اصلا نباید حرف معمولی زد چه برسه به بحث سیاسی! 

هر  کنشی واکنشی خواهد داشت، پس از چه می‌سوزید؟ *

*نصایح الفاخر، جلد چهارصد و چهار، صفحه دوازده! 

 

خودنگری

فاخر فاخر 27 اسفند · فاخر ·

یه باوری در شناخت آدم‌ها دارم، که داره سوهان روح و وسواس درباره خودم می‌شه! اینکه اگه فردی در موضوعی بسیار حساسیت و گیر سه پیچ داره و زیاد بلفشو می‌زنه، حتما یه دارک ساید یا نقطه ضعفی در اون حیطه داره! الان با ذره بین افتادم رو‌خودم که ببینم تو چه مواردی اینجوری‌م؟؟؟؟

 

خستگی

فاخر فاخر 27 اسفند · فاخر ·

کاش می‌شد بعضی حرف‌ها رو قورت ندم اینقدر

خسته شدم از رعایت سن، مقام، رابطه خانوادگی و ... 

 

از ناله‌هاشون متنفرم، هر دو گروه با صدای ناله و روضه طور حرف می‌زنن... از نقش قربانی که توش تا کله فرو‌رفتن هم بدم میاد!

 

شین. میگه یه تاریخه منتظریم، ابله شما بله! اما نسل ما این همه خون داده، آگاهی کسب کرده، هزار جور تابو که دل شکستنش رو نداشتید شکسته و شما اینقدر نابود و کر و کورین که نمی‌بینین؟؟؟؟

به درک...

امیدوارم همراه بقیه بزدل‌ها یا بقول خودتون شجاعان و بااااا عرضه‌ها به جهنمی که اصلاح می‌کنین برین!

آینده روشن بیا!

فاخر فاخر 27 اسفند · فاخر ·

می‌گن ساختنی هستی، ما قسمت ساختنی رو کاور کردیم و می‌کنیم شما حواست به باختنی‌ها باشه!

 

هر بختکی که کم می‌شه، نفس کشیدن راحت تر می‌شه!

از خردسالی با وی حال نمی‌کردم، امشب ولی با دیدن عکسش لبخند زدم!

 

امنیت

فاخر فاخر 25 اسفند · فاخر ·

هر وقت که میایم اینجا بیشتر به خودم نهیب می‌زنم، که زن! تو همه امیدشی، بیشتر ازینا باید به فکرش باشی...

و هر بار بی‌چاره تر از قبل می‌شم، اما باتجربه تر و آرام تر! کی قراره روی خوش زندگی رو ببینه؟ من می‌شم همه روی خوش زندگی برات...

 

 

 

 

 

 

امروز یک ساعت و سی و دو‌ دقیقه و بعد جهت پی گفتار شش دقیقه با فرانک حرف زدیم و آخرش برام اینترستلا رو با کالیمبایی که جدیدا کادو‌ گرفته زد، اشکام ریخت!

با خودم گفتم چقدر خوب که آدم‌های امن اطرافم دارم...

 

 

 

زیر بمب، موشک و بی‌خبری در حال مدفون شدنیم، اما این امید لعنتی دست از سرمون بر نمی‌داره... اگه بر می‌داشت لااقل از حرف ساده اطرافیان در این شرایط دنبال داستان نبودیم، ولی هستیم و قدر نمی‌دونیم! 

از رفتار آدما تعجب می‌کنم، که اینقدر مرگ رو دور می‌بینن و زندگی رو‌ هدر می‌دن!!!!

 آدم‌های قربانی مردسالاری! عاقل باشین و نفت به آتیشی که دامنتونو گرفته نریزین...

هر وقت یکم آروم می‌شم و‌می‌خوام با جهان در صلح باشم، چنان تو دهنی از زندگی می‌خورم که منجربه شمشیر کشیدنم می‌شه!

 

اوایل که رفتم سر کار خیلی سر مباحث حقوق زن آتیش می‌گرفتم و وقتی قصه قربانی‌ها رو‌ تعریف می‌کردم بهم نقد می‌شد که این مسائلی که می‌گی دیگه نیست! مرد و‌زن هم نداشت! یا با یه نگاه از بالا  به پایین می‌گفتن آخی البته شهرستان بودی، یا مثلا فکر کنم تو شهر شما زنا بهترن از مردا ولی تهرااااان فرق می‌کنه، مرداش بهترن!

از یه جایی به بعد دیدم حرف زدن فقط منو غمگین تر می‌کنه، مثل الان مثل همه وقتایی که آدما جای حل موضوع دنبال پاک کردن صورت مسئله‌ن، دنبال حاشا...

 

خون

فاخر فاخر 22 اسفند · فاخر ·

هر روز حداقل یک بار یاد اون وبلاگی میفتم که به خون بچه‌های مردم گفت آلودگی، دندونامو به هم فشار می‌دم، اشکامو پاک می‌کنم و آرزو می‌‌کنم یه جوری بمیره که خونش با بارون اسیدی هم شسته نشه!

 

منجی، ترس یا آرامش

فاخر فاخر 20 اسفند · فاخر ·

همیشه برای زنگ ورزش بهانه ای جور می‌کردم، از انداختن فکر خانم ریاضی عقبیم به جان معلم، بگیر تا بردن شطرنج به مدرسه و آموزشش به همه!

یک دوره کلاس شنا رفتم که اولین باری بود حس خوب از ورزش می‌گرفتم، بعد اولین شکست عشقی با سهیلا رفتم‌باشگاه و فقط یک ماه دوام آوردم،توی بحران من کیستم بین کارشناسی و ارشد شب‌ها به سختی مامان راضی می‌شد بروم دوچرخه سواری! توی دوره کرونا با یکی از این پیج‌ها زومبا یا ایروبیک کار می‌کردم مدتش خیلی کم بود، بعد تر به اصرار همکارم بعد از شرکت می‌رفتیم trx چون تنها کلاسی بود که به تایممان می‌خورد، زانوهایم همراهی نکرد وگرنه از قبلی‌ها بیشتر دوستش داشتم، یک سالی هست پزشک زنانم می‌گوید یوگا کن! کلی با همکاری هوش مصنوعی و نت توی یک برنامه برای خودم حرکت ثبت کردم و ... اما شروع نکردم، تا روز سوم جنگ! وسط کارهای سخت و استرس زای شرکت! انگار وقتی استرس دارم دنبال این ورزش بخت برگشته می‌روم، انگار  به خودم می‌گویم تو حتی از پس غول بی شاخ و دم ورزش هم برمی‌آیی! خلاصه که دارم یوگا می‌کنم! برنامه از کلاس بیشتر به من می‌چسبد، با مربی‌ها نمی‌سازم! یکی ازین کلاس‌هایی که رفتم مربی‌ش آخر تایم چند تا حرکت یوگا می رفت برای سرد کردن و اینقدر چاکراه بیراه می‌چید که خنده‌ام می‌گرفت! 

البته که بیشترین ساعت کتاب‌خواندن‌هایم هم مربوط به زمان های بحرانی‌است، اما دلیل آن متفاوت است! یکجور پناه به روزهای خوش کودکی و‌نوجوانی‌ست... یکجور پناه به تنها نجات انسانی که تعقل است...

 

تعامل

فاخر فاخر 20 اسفند · فاخر ·

به خودم قول دادم(یادم نمیاد کی؟) که کمتر توی بحث آتیش بگیرم، کمتر داد بزنم، فحش بدم و عصبی بشم، امشب تقریبا مسلمون ترین خواهرجان، پرسید فاخر تو ازون پدر مادر معتقد چرا این شدی؟ مشکلی ندارن باهات؟

جای اینکه عصبی بشم در حالیکه کاملا می‌فهمیدم تسلط دارم روی خودم، گفتم جنگ و دعواهامونو کردیم و در آخر به نتیجه رسیدیم که هر کسی رو تو قبر خودش می‌خوابونن!

گفت چطور به این نتیجه رسیدی؟ گفتم مطالعه! گفت والااا ماهم مطالعه داریممممم، گفتم اگه همون کتاب اصلیه رو خوب بخونی می‌بینی من راست می‌گم!!!!

 

اما اگه حالت خوبه با این نمازت با این شب قدرت، چکار به من داری، بذار حالت خوب باشه!

عقیده قلبی‌م نیست حداقل برای خودم صرف حال خوب جواب نمی‌ده!

بعد پرسید تو جان رو این شکلی کردی یا اون تو رو؟ مگه جزامی‌م؟؟؟؟ 

خیلی برام لحظات  عجیبی بود، معمولا با یه گزاره مرزبندی و کمی جدیت آغشته به خشم این مکالمات رو تموم می‌کنم، اما دلم می‌خواست جوابشو بدم که بچه‌هاشون بشنون، نه برای اینکه مثل من شن، برای این که یاد بگیرن سرشونو نندازن پایین دنبال جمع برن!

برای اینکه قرار نیست هر کاری نسل گذشته کرد رو انجام بدی و  مسئول هیچ چیزی توی زندگی خودت نباشی...

سوالاتی که کودک بودم. نوجوون بودم و جوون شدم و پاسخی براش نبود رو منشن کردم، به قول جان بذار فکر کردن رو یاد بگیرن نه صرفا یک "تفکر" رو!

Blogfa

فاخر فاخر 19 اسفند · فاخر ·

از سال ۹۲ توی بلاگفا می‌نوشتم، سال ۹۶ دوباره از نو نوشتم، چند بار هم در سال‌های اخیر آدرس عوض کردم، بعد جنگ رفتم کانال بنویسم و‌ نتونستم! 

اما از اینجا خیلی خوشم اومده و احساس راحتی دارم در عین حال  احساس عدم وفاداری می‌کنم!

پراکندگی

فاخر فاخر 19 اسفند · فاخر ·

دیروز بچه‌ها توی گروه حرف‌های نصفه نیمه می‌زدن و من دستم کوتاه بود، به شین پیام دادم گفت خوبیم عزیزم نگران نباش، اما من که می‌دونم چقدر آدم انتقال ندهنده احساس بد و خبر بد هست!

دیشب با دلهره بیدار شدم و دیدم باز دارن تو گروه عکس از انفجار می‌ذارن و پنل‌هایی که افتاده، دلم شور زد پاشدم برم سرویس سرم گیج رفت! صبح که بیدار شدم دوباره همه جا چرخید و حالت تهوع هم اضافه شد! به جان گفتم زنگ بزن آقای پر ببین چی‌شده؟ آقای پر تنها کسیه که خونه مونده، به جان با لحن غمگینی گفته بود جایی رو ندارم برم... الهی بمیرم، چقدر در وطن خویش غریب...

 

یه مهمون برای مامان اومده و دارن حرف می‌زنن، بحثشون گل انداخته و منم روم نمیشه برم بیرون، شدیدا هم نیاز به سرویس دارم!

 

از بچگی به من گفتن گوشت تلخ، کنج عزلتی، ضداجتماع و این‌ها، پس چرا این کک و پشه‌ها نمی‌فهمن و مدام منو مورد عنایت قرار می‌دن؟ فکر کنم این کک داره با خودش می‌گه فرش بلااااد! دلیشز! اوووم! ژن غریبههههههه!!!!

 

 

خروج

فاخر فاخر 19 اسفند · فاخر ·

شنبه شانزدهم اسفند، ساعت شانزده کار رو بعد از شش روز، بستیم و تصمیم گرفتیم از مرخصی‌ها استفاده کنیم و دیگه سر کار نریم!

تمام روزهایی که فرآیند ران بود، میل به خونه موندن و از تهران خارج نشدنم رو ربط دادم به کار و مسئولیت، همچنان دلم نمیومد خونه رو ترک کنیم، شب‌ها جان بلندم می‌کرد می‌برد توی راهرو! می‌تونم بگم تنها لحظات ترس توی این مدت برام لحظه‌های انفجار بود وقتی خواب بودم و با کاهش ضربان قلبم بیدار می‌شدم! 

خلاصه می‌خواستیم بمونیم که با اضطراب اطرافیان راه دور ما هم اومدیم ولایت، چه اومدنی؟

شب یکشنبه محل ما رو بد زدن، جان بیدار بود و صبح خوابش برد، شش که الارم گوشی روشن شد، هم الارم رو خاموش کرد و هم گوشی رو سایلنت کرد، از ساعت ۷:۳۵ تا ۸:۱۵ صدها تماس بی پاسخ داشتیم از سمت خانواده‌هایی که راه دورن و فکرشون هزار راه دور‌تر رفته بود...

مامانم دست‌پاهاشون سر شده بود، مادر جان همه رو خبر کرده بود و اینقدر گریه کرده بود که انگار واقعا مردیم! برادرم دنبال اسنپی بود که بیاد در خونه و ببینه زدنمون یانه! پدرم شماره چندتا از مغازه‌های محل رو پیدا کردن و تماس گرفتن که اونجا رو زدن؟؟؟ 

پدر جان و خواهرهاش گریه و گریه...

 

 

این شد که پس از اطمینان خاطر دادن به همه که:"حلال‌زاده‌ها، ما هنوز زنده ایم!"،  راه افتادیم سمت ولایت همسر!

 

و الان صدای منو از مکان نسبتا امنی می‌شنوید!

 

 

آغاز

فاخر فاخر 19 اسفند · فاخر ·

پس از ننوشتن‌های طولانی، پس از آوارگی‌ها و بی‌خانمانی مجازی و حالا واقعی جوری چمدان‌هایمان را بسته ایم که انگار این سفر بی بازگشت است، تصمیم گرفتم آشیانه مجازی‌م را از نو بسازم!

سلام؛

من فاخرم!