پیرو تصمیمات گرفته شده، دارم زندگی رو آسون می‌گیرم، بنابر این الان بوی کیک پیچیده تو خونه :)

ظرفا رو‌ شستم، دارم به ناهار فردا فکر می‌کنم و مسئله ای که سر کار پیش اومده و از خودم بابتش ناراختم که سفت و سخت نگرفتم! اون سخت با زندگی سخت فرق می‌کنه ::)

دلم رمان جدید می‌خواد و هیچ ایده ای ندارم، باید برم طاقچه ببینم چی میابم؟

 

وروجک می‌گه شبیه خانم شیرزاد شدی شارژرتو جا می‌ذاری(خانم شیرزاد شرکتمون)، می‌گم آره من هر کیو مسخره کردم سرم اومد، مثلا حرف زدنمو ببین از بس سوتی تو رو‌ گرفتم ادبیاتمو از دست دادم =)