در حدی حرف زدیم، خندیدیم و راه رفتیم که فکم یه حالیه، شما فکر کن از ده و نیم صبح شروع کنی حرف زدن تا پنج و نیم‌ غروب، دیگه حالی به آدم می‌مونه؟ تازه من چون استرس دیر رسیدن دارم از هفت صبح بیدار بودم =)

گوگولی ترین دختر وبلاگ، خانم مامان کوچولو که خیلی بهش "مادری" میاد، دختر نازش و من! 

 

 خوبی رفیق وبلاگی در اینه که انگار هزار ساله همو میشناسین هر چند همو ندیده باشین.

برای آدمی از جنس من دیدن آدمی از جنس خودم،خیلی لذیده، فکر کن نشستی پشت میز کافه و منتظری آدمی که تا حالا ندیدی رو‌ببینی، یه خانم با لباس صورتی و موهایی که بافته( تو می‌دونی مدل های مختلف بافت رو بلده) از در وارد می‌شه و تو  گل از گلت میشکفه که این تصویر اون نوشته‌هاست، انگار شخصیت کتابی که می‌خونی از دل قصه اومده بیرون و نشسته پشت میز داره باهات صبحونه می‌خوره :)))))))

+شهاب این عکس رو برای تو گرفتیم:دی