آشپزی!
14 خرداد · · خواندن 1 دقیقه با اصرار من اومدیم خونه مادرشوهر!
ظهر رسیدیم و از قبل نگفتیم، ظهر مهمون داشتن آقای نازنینی بودن دوست بابای جان! خیلی خوشحال شدن، هرچند پدر کلا خوشحالی بروز نمیدن =)
خلاصه که رفتن و ما هم اومدیم دراز بکشیم عمه اومدن! دیگه زشت بود رفتیم پایین! مامان فرمودن عروس شام بذاره، به جان میگم مامانت خیلی تابلو داشت جلو عمه پز عروس میداد ! میگه آره ولی دسپختت رو بیشتر دوست داره و اینکه باهات راحته!
مامان جان ازین مدلاست که چایی هم میارن تو اتاق و اجازه ظرف شستنم بهم نمیدن ولی جلو بقیه ریزززز ازین حرکات میزنن، احتمالا گفتن عروسش قر و قیافه ای و دکتره دست به سیاه سفید نمیزنه (من دکتر نیستم هزار بار هم گفتم)
=))))))))
داشتم شام میذاشتم، جان هم بغل دستم کمکم میکرد، با لهجه خودمون گفتم ای طالعتون رو دختران حاجی! میگه چرا؟ میگم تا نقشمون دختر خانواده مادری بود، عروس میومد پادشاهی میکرد مامانمون تو آشپزخونه بود، الانم که عروسیم باز تو اشپزخونه ایم که خواهرشوهر تو راهه :دی
البته که این یه دونه خواهر شوهر من خودش اهل کار زیاده و من معمولا کمکشم ؛)