بلا بلا بلا
9 خرداد · · خواندن 1 دقیقه با شب حرف زدیم، موقعیت جوری پیش رفت که شد! بچههامم بردم...
یکم بعد که حرفهامون با بچههام تموم شد، بهم زنگ زد گفت بیا تو حیاط کارت دارم، تمام قد پشت تک تکشون ایستادم، اونا نمیدونن شاید هیچوقت هم نفهمن، اما حال دلم خوبه :)
کلا از حامی بودن انرژی میگیرم!
بحث رفت سمتی که گوگولی بارداره، گفت من میدونم شماها متاهلین و بزودی ممکنه بیاین بگین مادر شدین فقط نذارین آخراش بگین، یکم باهاش شوخی کردم سر بچه دار شدن و اینکه در خودم نمیبینم و کلا ساعت بیولوژیکم خواب ومؤخره! قرمز شده بود =)))))))))
جان معتقده من خیلی مادر خوبیم! خودم هم میدونم! حتی میدونم اون چقدر پدر عزیزی میشه!
ترسم از آ.خون.ده! از اقتصاد! از بی ثباتی و هر دمبیلی جامعه! از اینکه بمیرم و بچهم بدون من بزرگ شه!
بهش میگم دختر یا پسر، بعد کلی اصراااار میگه پسر، اینجا بزرگش کنیم بعد گیر این ... بیفته؟ هم نگران جامعهست هم نگران عاشق شدن و شوهر کردنش!
من ولی نگران عاشقیش نیستم، ما ارث داریم عاشق ادبیاتیها بشیم و ادبیاتیها بهترین مردهای دنیان، شاید باورتون نشه آما جز معیارهای ازدواجم بود =))))))