ریشه اختلافات خیلی وقت‌ها از عدم آگاه بودن به طرف مقابله، امروز ما دعوامون شد!

چرا؟

چون اوشون داشتن شیشه ای که برای رو میز خریدن رو با احتیاط میاوردن و ازونور هم دیدن بارونه زنگ زدن واستا دم فلان جا بیام دنبالت! 

ایشون هم زنگ زدن که من الان دم فلان جام، کی میای؟ گفتن مثلا پنج دقیقه دیگه!

ایشون هم برای خلق لحظات زیبا! رفتن دوتا قیفی شکلاتی از بستنی فروشی مورد علاقه که نزدیک دم همون فلان جاست، خریدن منتظر شدن!

نگم براتون که بستنیا آب شدن و گوشی ایشون مدام زنگ پشت زنگ! آخرش به یه دختری گفتن بیا گوشی منو جواب بده برام! دختر گوشی ایشون رو‌گذاشت رو‌ اسپیکر...

.کجایییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.. من اینور خیابونم بیا اینور

.فوران آتش، مننننن نمی‌تونم بیاممممااا! 

... دختر: آخی عزیزم!

ایشون رفت اونور و دید اوشون با بار شیشه و آروووووم دارن مشرف می‌شن، لازم به ذکره که کلی تمرین تنفس و من عصبانی نیستم و ... انجام داد اما خونسردی اوشون دوباره باعث فوران شد، اوشون با خنده پیاده شدن و دستمال آوردن و برای اذیت ایشون گفتن بندازمش زمین؟ ایشون هم که خداست قهرش گرفت رفت بستنیش رو انداخت پور و قهر کرد و رفت!

اوشون با بار شیشه دنبال ایشون اومد و گفت بابا بستنی رو نگفتم، دستمالو گفتم که بدت میاد !

 

خلاصه نه ایشون میدونست اوشون بار شیشه داره نه اوشون می‌دونست ایشون بستنی خریده منتظره!

 

خواهیم دید چه می‌شود!