عروسی!
12 اردیبهشت · · خواندن 1 دقیقه اینقدر غمگین بودم از پریدن اینجا، که دیشب خواب دیدم یه سرویس وبلاگ جدید و سری! ایجاد شده و یواشکی داریم میریم اونجا.
رنگش هم گلبهی بود، انگار با مداد رنگی صفحاتشو کشیده بودن...
در ادامه خواب دیدم با وروجک سلول کشت دادیم و حاصلش یه جنین مردهست! مکان؟ دبستان محل تحصیل بنده!
آخر هفته عروسی دعوتیم، عروسی مدل پنجاه وسه بار عقب افتاده به دلیل جنگ!
زنگ زدم خانواده داماد رو دعوت کردم خونمون، گفتن ما همینکه تشریف مبارک رو میبریم کافیه، اندراحوالات حال خوب بگم که تونستم بصورت خودخواسته تماس مذکور روبرقرار کنم و موقع تماس راهروهای دراز وتاریک نیاد توی ذهنم و نفسم تنگ نشه و ضربانم بالا پایین نره!
ازین طرف هم باید برم ببینم موهای بسیار کوتاهمو چکار کنم! آیا دوباره رنگ کنم؟ ابروهامم رنگ کنم؟ از رنگ ابرو متنفرم! موهامم مشکلش فقط کوتاهی نیست، در عنفوان جنگ خالهم موهامو کوتاه کرد و مدلش مدل مامانبزرگ طوریه :::)))))
اخر هفته با فرانک قرار کافه داشتیم که با محکم شدن عروسی باید کنسلش کنم!
فعلا همینا! ترکیدم نبودی بلاگیکس! باش!