هوای ابری
30 فروردین · · خواندن 1 دقیقه غمگینم و با هر صاعقه و رگباری که میباره دلم از جاش درمیاد، امشب دلم تنهایی و گریه میخواد، اما خواهر عزیزم مهمونمونه و دوست ندارم لب و لوچهم آویزون باشه...
دلم میخواست آدم پرویی بودم، آدم بیملاحظه، آدمی که هیچ وقت به اشتباهاتش اقرار نمیکنه، خودخواهه و ...
اما نیستم و فقط هر روز و لحظه بیشعوری بقیه رو بالا میارم...
دندونامو به هم فشار میدم و نفس میکشم، به خودم میگم .... بقیه! یه مشت آدم از خود راضی بی فرهنگ!
اینقدر کاراشون برام تکراری شده که دلم نمیخواد توضیح بدم...
دلم غیبت با فرانک میخواد اما فکر میکنم حرفی برای نوشتن ندارم چه برسه به گفتن؟