از خواب برگشتم به تنهایی...
25 فروردین · · خواندن 1 دقیقه خرداد ماه که جنگ شد با یک غم وصف ناشدنی خونه زندگیمون رو گذاشتیم و رفتیم شهرستان، امروز رفتیم جمشیدیه پیک نیک، توی راه چند تا ساختمون تخریب شده دیدیم، که داشتن با لودر دل و رودهش رومیکشیدن بیرون، کابوس خرداد تعبیر شده جلوی چشمم بود، برای لحظاتی از فاز انکار خارج شدم! برای لحظاتی قلبم محکم تر تپید و الان تصویر ساختمون موشک خورده جلوی چشمهامه...
از سن خیلی کم عادت داشتم برای بچههای نداشتم اسم بذارم، یکی از اون اسم ها که هنوز هم جز اولین علایقمه و بخاطر وسواسم توی پیش بینی افکار فرزند نیومده کمی توی لیست پایین رفته، "ایران"ه، ایران که این روزها با احتیاط اسمش رو میارم، ایرانی که بین بچههاش با افکار و عقاید مختلف دعواست، ایرانی که همه میخوانش و هیچکی نمیخوادش، ایرانی که اسمش اول لیست نبایدهاست...
من خستهم، منی که هیچ وقت آرزوی برگشتن به گذشته و روزهای نحس کودکی ونوجوونیش رو نداشته الان دلش میخواد با جیغ از خواب بیدار شه، ده سالهش باشه و مامانش با آب و قرآن بیاد بالا سرش بگه چیزی نیست بخواب...
امیدوارم زودتر کاملا از انکار بیرون بیام، حافظه تیز خربزه از جنگ خرداد تا الان هر روز داره بیشتر تحلیل میره، خوبیهایی داره ولی من فاخر اونجوری رو دوست دارم!