پراکندگی
19 اسفند · · خواندن 1 دقیقه دیروز بچهها توی گروه حرفهای نصفه نیمه میزدن و من دستم کوتاه بود، به شین پیام دادم گفت خوبیم عزیزم نگران نباش، اما من که میدونم چقدر آدم انتقال ندهنده احساس بد و خبر بد هست!
دیشب با دلهره بیدار شدم و دیدم باز دارن تو گروه عکس از انفجار میذارن و پنلهایی که افتاده، دلم شور زد پاشدم برم سرویس سرم گیج رفت! صبح که بیدار شدم دوباره همه جا چرخید و حالت تهوع هم اضافه شد! به جان گفتم زنگ بزن آقای پر ببین چیشده؟ آقای پر تنها کسیه که خونه مونده، به جان با لحن غمگینی گفته بود جایی رو ندارم برم... الهی بمیرم، چقدر در وطن خویش غریب...
یه مهمون برای مامان اومده و دارن حرف میزنن، بحثشون گل انداخته و منم روم نمیشه برم بیرون، شدیدا هم نیاز به سرویس دارم!
از بچگی به من گفتن گوشت تلخ، کنج عزلتی، ضداجتماع و اینها، پس چرا این کک و پشهها نمیفهمن و مدام منو مورد عنایت قرار میدن؟ فکر کنم این کک داره با خودش میگه فرش بلااااد! دلیشز! اوووم! ژن غریبههههههه!!!!