دوستان بلاگفا می‌دونن که خداوند خواب‌های چپندرچلاغی‌م. 

دیشب به قدری خواب ‌هام با جزيیات زیاد و کیفیت بالا بود که حوصله نوشتنشون رو ندارم!

صبح چشم‌‌هامو باز کردم به جان گفتم دیشب زن دایی محکم بغلم کرد و گفت باید باهاش برم و بعد درو باز کرد و‌ دایی رو نشونم داد ! 

بی‌بی هم بود!

اومده بودن دنبالم!!!!