خسته از اردهای بی‌پایانم!

خسته از فکر کردنم!

جان درباره ترامپ و تهران و نقشه حرف می‌زنه، بعد می‌پرسه تو چه حسی داری؟

می‌گم من هیچ حسی ندارم! 

می‌دونم مسخره‌ست که من تو این وضع نابسامان نگران اینم که تعطیل کردن، حالا من با سه تا نیرو باید توی دو روز کاری که براش چهار روز لازم داشتم رو انجام بدم!

حالت تهوع به حال نامساعدم اضافه شده و پیاده روی هم افاقه نکرد! 

نگران دشتستانی‌م! نت قطع شد و من موندم و بی خبری! ترسیدم زنگ بزنم خونشون مامان باباش نگران شن فکر کنن من خبر بدی دارم و ازین فکرهای خوره‌ای! آخه زن دبی جای مهاجرت بود؟ پیامک هم دادم جواب نداد، تنها دلخوشیم اینه که چون خانواده‌ش آشنان اگه اتفاق بدی افتاده بود خبرش می‌رسید تا حالا :/

 

 

 اینقدر کباده مرد عمل می‌کشین، لطفا برین همون به عمل بگرایین، دست از شعار، بلندگو  و فریاد الله اکبر و مرگ‌خواهی بردارین الان وقت عمله آقایون!