بی همه چیز
7 مرداد 20:47 · · خواندن 1 دقیقه از بعد جنگ یه حال بدی دارم، حال روحی و روانیم تاثیر گذاشته روی حافظهم! حافظه درخشانم که باهاش شناخته میشم!
این حافظه نداری کلافهم کرده، دقتم اومده پایین همه کارهامو سر کار دابل که نه هزار چک میکنم!
عملکردم کم شده، سرعتم کم شده، بی حالم...
خستهم
و بیشتر از همیشه از دین و خدا و پیغمبر و ... متنفرم
من حتی از مرگ اون ... مثل خیلیا عمیقا خوشحال نشدم سر سرم!
مدتی بود برای راحتی خودم، خودمو گول زده بودم و جمله های نخ نما به خودم میگفتم!
ولی من دیگه طاقتم تموم شده، از همه نشانههای دین و مذهب و خ.دا فراریم...
آتیش بگیره اون آیین وحشی گریتون...
شما و دینتون همون داعشین، خود خودشین.
حالا هی این آلت قتاله رو گل و بلبل بزنین، برای من یکی همونه که هست، برای من یکی که تا تهش رو رفتم...