پدر امیر، موقع خروج از افغانستان از خاک وطن ریخت توی انفیه دان و گذاشتش روی قلبش، با این قسمت کتاب بادبادک باز گریه کردم...

این روزا حالتم انکار بوده بیشتر اما امروز با اینجای داستان گریه کردم... امیدوارم فردا سر سال تحویل گریه نکنم! 

حوصله گریه کردن ندارم! یا دلم نمی‌خواد گریه کنم؟ 

یکجور صبر کردنی در مواقع سخت دارم، که داره فعال می‌شه! اینجوری که دیگه حرف نمی‌زنم، بحث نمی‌کنم، فقط ساکت و خیره‌م، هستم الان؟ نمی‌دونم...

هر سال هدف‌های سال بعد بخصوص ویژگی اخلاقی که باید تغییر کنه رو‌می‌نوشتم! پارسال لیست کتابایی که جای اینستاگردی خوندم رو‌ نوشتم و قول دادم امسال جای شش تا دوازده تا بشه، شد؟ بله ولی حوصله نوشتن ازشون رو‌ ندارم... حوصله بحث های فرسایشی بین آدما رو ندارم، فهمیدم با آشغال بی شرفی که دنبال کد ملی برای کشته‌هاست اصلا نباید حرف معمولی زد چه برسه به بحث سیاسی! 

هر  کنشی واکنشی خواهد داشت، پس از چه می‌سوزید؟ *

*نصایح الفاخر، جلد چهارصد و چهار، صفحه دوازده!