من زیاد اهل بسط و شرح نیستم! ولی دارم سعی می‌کنم بسط بدم! 

دیروز رفتیم قزوین، رزا پرسید حالا چرا قزوین‌؟ گفتم بخاطر نثار! گفت خودمم گیر دادم بریم شمال بخاطر بستنی لیلی! 

هدف شکم بود که بسیار بیشتر حاصل شد، البته عکس از قیمه نثار ندارم :)

سوغات هم انواع نوشابه سنتی و سرکه خریدیم که برای من جدید بودن، فروشنده هم خیلی با صبوری و تسلط توضیح می‌دادن که بی تاثیر در خرید نبود!

 

 

از اماکن تاریخی که رفتیم من سعدالسلطنه رو‌ خیلی پسندیدم، دلم خواست یکی از غرفه هاش در دنیای موازی مال من بود، با همون شمعدونی‌ها که چون دنیای موازیه دیگه خشکشون نمی‌کنم!‌

 

 

حمام قجر یه ویژگی جذاب داشت به اسم انتقال صدا! به این صورت که شما از این ستون به ستون ضربدری می‌تونستی حرف بزنی! آروم حرف بزنی و‌ طرف مقابل بشنوه! حالا چرا شما تو حموم دیت بذاری و اونم یواشکی خدا داند!

 

 

 

یه آقای مسنی هم اونجا بودن که من و جان رو راهنمایی کردن چجوری واستیم بعد گفتن خب حالا حرف بزن، بعد گفت حرف عاشقاااانه و من سریع گفتم جان بقیه هم میشنونا و همه زدن زیر خنده، من فقط می‌خواستم تو مخمصه نیفتیم 😁

 

 

 

این عکس رو خیلی دوست دارم، چهل ستون و نقش‌هایی که کمرنگ شدن، اما معماری همچنان دیوونه کننده‌ست

 

هر وقت که میریم دیدن آثار باستانی، حس بعد شگفت زدگیم حسرته! حسرت اینکه چی بودیم و چی شدیم؟؟؟