الان که می‌نویسم حسابی گریه کرده ام، فحش داده ام، جیغ زده ام و جان به روش شلدون و قیافه شلدون برایم نوشیدنی گرم آورده است خورده ام(وسط همه گریه ها لحظه ای خندیدم)، حتی بهم گفته اگر کمک می‌کند برایم سیگار می‌خرد، اما من فقط باید حرف می‌زدم!

تمام این چند روز خودم را کنترل کرده ام! ریخته ام توی خودم، گفته ام عیبی ندارد!

اما دیگر باید میترکیدم، دختره بی‌شعور احمق لاسو سست عنصر بی‌شرافت بی حرمت بی خانواده دارای کودکی پر از تحقیر و دیده نشده و بدبختتتتتت!

به قدری حالم بد بود که به جان گفتم الان هاست که مثل بابا سکته کنم و فشارم بچسبد به سقف، اگر چیزیم شد بگو از فتنه های فتانه دم اژدهای دماغ عملی بد ریخت کریه المنظر بود! 

تمام این سالها به من حسادت کرده و‌من نفهمیده ام! چقدر من خربزه بودم، آخخخخخخخ قلبم درد می‌آید از خربزگی و سر به راهی خودم، از اینکه اینقدر از حاشیه دورم که ...

 

ذهنم همه رفتارهای این سالها که به کتفم گرفته بودم را جلوی چشمم آورده است...

 

تا امروز سکوت کردم چون من آدم آرومی‌م! اما حق نمی‌دهم با تیم من بدرفتاری کند، پشت گوشش را دیده کمک‌بچه های من را میبیند!

 

 

 

 

کتابی نوشتن شبیه عزیزم گفتن دخترها به هم دیگر است؟